*یک دفعه علی تعریف می کرد که یک روز میان ماو بعثیان عراق درگیری شدیدی صورت گرفت و مهمات ما بسیارکم شد دوستانم گفتند : باید یکی برود وفشنگ ومهمات بیاورد ایشان گفت : من حاضر شدم که بروم مهمات بیاورم چند قدمی که رفتم ناگهان ترکش خمپاره به سنگر ما خورد و من به شدت زمین خوردم طوری که چهار تا از دندانهایم شکست ولی با همه اینها مهمات را برای همسنگرانم آوردم تا اینکه بدون مهمات نمانند .
*پسرم علی قبل از شهادتش خوابی را که دیده بود این گونه تعریف کرد : خواب دیدم که آقایی از آسمان به پشت بام عمویم آمدند و فرمودند که دیگران نیز جمع شوند و به من هم فرمودند که نوحه بخوانید ومن نوحه حضرت علی اصغر را خواندم و مردم نیز سینه می زدند و هر لحظه که خواستم نفس بگیرم ایشان می گفتند : ادامه بدهید و من ادامه می دادم و بعد از چند ساعت آن آقا تبدیل به یک کبوتر شدند وبه آسمان رفتند و من ازخواب بیدار شدم و دیدم دارم خواب می بینم.
*یادم می آید یک دفعه که ایشان می خواست به جبهه برود من آن موقع کوچک بودم بعد ایشان نامه ای به من داد و گفت : اگر من از جبهه نیامدم این نامه را به پدر بدهید من هم طبق گفته های علی نامه را بعد از شهادتش به پدرم دادم که معلوم شد این نامه وصیت نامه ایشان بوده است .منبع:سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8445سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>
== ردهها ==