ویرایشها
* خاطره از زبان مادر شهید:
وقتی که انقلاب شد کمتر به خانه می آمد و ما نگرانش می شدیدم. یک روز به او گفتم که چرا به مرخصی نمی آیی؟ شهید گفت: باید کار کرد تا پولی که از بیت المال می گیرم حلال باشد و خداوند از ما راضی گردد.
شهید از وقتی که خودش را شناخت، فکر و ذکرش بیچارگان بود و همیشه از قلبش شکایت داشت و می گفت قلبم تاریک است و کارنامه اعمالم سیاه است و پر از گناه. ولی اینطور نبود. قلبش پر از نور بود. او می گفت اگر قلبم پاک بود شهید می شدم. همیشه می گفت دلم می خواهد شهید شوم. بهش می گفتم: مادر اینطور نگو و اگر تو شهید شوی من چه کار کنم؟ من هم می میرم. شهید مرا دلداری داد و گفت این همه جوان شهید شده اند. من که کسی نیستم و بعد هم گفت مادر اگر یک وقتی من رفتم جبهه و شهید شدم نارحت نشوید و برایم گریه نکنید و همیشه و همه جا فکر و ذکرش شهادت بود و سرانجام هم خداوند او را پذیرفت و به پیش خودش برد.1<ref>[http://navideshahed.com/fa/news/425445 سایت نوید شهیدشاهد]</ref> rId5
==پانویس==
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:علی_اکبر_نادری}}