ویرایشها
موقعی که با حسین در جبهه بودم پدر و مادر او قرار بود به مکه مشرف گردند روزی حسین به من گفت: من احساس می کنم دوباره پدر و مادرم را نمی بینم و آرزو کرد که ای کاش می شد هنگام مسافرت آنها به مکه می توانستم یک بار دیگر آنها را ببینم.
حسین در سالهای قبل از شهادتش در منزلی که در شهر داشتیم یک اطاق را گرفته بود و درس می خواند. یک روز که به دیدارش رفتم گفت: پدر جان برای من یک خانة دیگری اجازه کن، من اینجا نمی مانم. من تعجب کردم و به او گفتم: آخر مرد حسابی کسی خانه خودش را می گذارد و به خانه مردم می رود و اجاره می دهد؟ در همین اثنا شنیدم صدای دختر خانمی از طبقة دوم ساختمان مقابل به گوش رسید که داشت ایشان را صدا می زد که به او نگاه کند. ایشان سرش را پایین انداخت و گفت: برای این است که نمی خواهم اینجا بمانم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8237 سایت یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
[[File:8237.jpg]]
==پانویس==
<references/>