شب به خواب خواهر شوهرم آمده بود و بهش گفته بود به اشرف بگویید چرا این قدر نگران است؟ بگو چه می خواهی تا برایت بیاورم؟ هر چه بخواهی بگو برایت می آورم، این قدر نگران خودت و احسان نباش. برای عروسی احسان هم خواب یکی از اقوام آمده بود، ایشان تعریف می کردند که خواب دیدم در خانه پدرش هستیم خیلی هم شلوغ است، حبیب هم آنجا بود، کت و شلوار خیلی قشنگی پوشیده و خیلی هم خوشحال بود همه جا را چراغانی کرده بودند حیاط هم پر از گل شده بود حبیب با پدرش داشتند کار می کردند.
آخرین باری که می خواست به جبهه برود من خیلی ناراحت بودم می گفتم: جبیب نرو، احسان کوچک است، من تنها هستم، آن موقع احسان 11 ماهه بود، گفت: باید بروم، تو تنها نیستی خدا را داری ولی من قبول نمی کردم، به شوخی گفت: اگر یک بار دیگر گفتی نرو مثل اعلاميه می چسبانمت به دیوار. فردا صبح هم كه می خواست برود در حیاط گفت: حلالم کن، مواظب خودت و احسان هم باش، بعد خداحافظی کرد رفت.
در آخرین مرخصی که شهید به فسا آمده بود حال و هوای دیگری داشت یک روز آمد خانه قاب عکس بزرگی دستش بود گفتم: این چیه؟ گفت: این عکس خودم هست آن را بزرگ کرده ام، این عکس را نگه دار شاید رفتم و دیگر برنگشتم، عکسم را بر روی جنازه ام بگذارید و موقع رفتن از همه خداحافظی کرد و حلالیت طلبید و رفت.<ref>سایت نویدشاهد</ref>
منبع:سایت نویدشاهد ==پانویس== <references />