یاد غر زدن های مدامش که «وقت رانندگی گوشیت رو بذار زمین!» و حامد به خاطر اینکه حرف پدر زمین نیفتد، گوشی را می چپاند توی جیب شلوارش و با گوشی توی جیب، پیامک می نوشت و می فرستاد. جعفر می ماند که این بچه جای حروف را روی گوشی لمسی چطوری حفظ کرده که پیامک هایش درست نوشته و فرستاده می شوند و حرص می خورد ولی ته دلش حامدش را بابت همه این کارهای عجیب و غریبش دوست داشت و تحسینش می کرد.
هر بار که میخواهد از حامد حرف بزند، هر بار که می خواهد با حامد حرف بزند، هر بار که می خواهند از حامد حرف بزند، هر بار که می خواهند از حامد برایشان بگوید، فقط می گوید: «ائوین آباد اوغول»
یک بار ازش پرسیدم بین این همه حرف و جمله، چرا فقط می گویی «ائوین آباد اوغول؟» زل زد توی چشم هایم. گفت: «ببین پسرم! من آدم عوامی ام. حرف ها و مثال هایم هم عوامانه است. توی قرآن خوانده ام که خدا شهید را برای خودش سوا می کند و می خردش. یعنی شهید کاری کرده که خدا مشتری اش شده. حامد من هم کاری کرده که خدا پسندش آمده و به ملائکه اش گفته بروید حامد را برای من سوا کنید و بیاورید. کاری کرده من که پدرش باشم. فردای قیامت بتوانم سرم را پیش پیغمبر و اولادش بالا نگه دارم و جلوی فاطمه زهرا سلام الله علیها روسفید باشم. سر همین است که می گویم «خانه ات آباد پسرم!» اصلا تو جای من؛ خدا بهت پسری بدهد که جلوی پیغمبر رو سفیدت کند، بهش نمی گویی «ائوین آباد اوغول؟»<ref>منبع سایت نویدشاهد</ref>
منبع:سایت نویدشاهد==پانویس==<references/>