ویرایشها
کد شهید: 6218362 تاریخ تولد : نام : غلامحسین محل تولد : مشهد نام خانوادگی : فتحیگوش نام پدر : حسین تاریخ تولد : محل تولد : مشهد تاریخ شهادت : 1362/05/28نام پدر مکان شهادت : حسین تحصیلات : مکان نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : خواجهربیع
==خاطرات==
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی
متن کامل خاطره
خواهر جان این پیراهن مرا بشور دیگراین آخرین پیراهنی است که از من می شوری . در آن زمان من بچه بودم عقلم نمی کشید که اوچه می گوید اما حالا می فهمم که اواز او از شهادت خودش اطلاع داشته است .
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی
متن کامل خاطره
یک هفته قبل از شهادت برادرم یک شب خواب دیدم که یک جعبه پر از قرآن به خانه ما آورده است . از او پرسیدم : برادر این قرآنها را برای چه آورده ای ؟ گفت : برای دوره ی قر آن قرآن آورده ام . در عالم خواب دیدم که رحلها دور تا دور خانه چیده شد و قرآنها خیلی قشنگ روی رحلها قرار گرفتند گفتم: غلامحسین نگاه کن این قرآنها خود به خود چیده شدند گفت: بله هروقت دوره ی قر آن قرآن باشد خدا هم خودش کمک می کند . طولی نکشید که بعد از یک هفته خبر شهادت برادرم را آوردند.
توصیه های شهید
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی
متن کامل خاطره
وقتی که غلامحسین به جبهه رفته بود یک روز صبح پسرم از مدرسه جا مانده بود برای همین خودم او را به مدرسه برده بودم وقتی به خانه آمدم یکی از همسایه ها گفت : یک آقایی با موتور آمد در خانه ی شما نمی دانم چه کار داشت از من پرسید : اینجا منزل فتحی است .گفتم : بله نگران شدم ، از اینکه خدای نکرده برای غلامحسین اتفاقی افتاده باشد . همسایه ها به خانه آمدند و مرا دلداری دادند که انشاءا… ان شاءالله غلامحسین به سلامتی برمی گردد و هیچ طوری نشده است . هنگام نهار شد و من همچنان در حول و هراس بودم یکی از خانمهای خانم های همسایه غلامحسین را می بیند که به طرف خانه می آید سریع خود را در حالی که لقمه به دهان داشت به خانه ی ما رساند و گفت : مژدگانی مرا بدهید آقای فتحی دارد می آید . باورم نمی شد باورم نمی شد ، ناگهان دیدم غلامحسین به خانه آمد وبا همسایه ها احوالپرسی کرد وچون فهیمد همسایه به من خوش خبری داده تا مژدگانی بگیرد به او پانصد تومان مژدگانی داد . غلامحسین وارد اتاق شد و گفت: قضیه چیه ؟ گفتم : فکر کردم شما شهید شده ای گفت : به به ، شما اینقدر روحیه ات را ضعیف کرده ای که همسایه ها باید بیایند و به شما روحیه بدهند . شما همسر یک رزمنده هستید اگر خبر شهادت مرا بیاورند نباید روحیه ات را از دست بدهی بلکه باید قوی باشی وخوشحال از اینکه من در راه خدا به شهادت رسیده ام . شما باید صبور باشی چرا که شهادت مایه ی افتخار است من هم آرزو دارم که به شهادت برسم .
توصیه های شهید
موضوع : توصيه هاي شهيد
راوی