ویرایشها
==خاطرات==
دوست همرزم عزیز شهیدم حسین خاکشوری در آخرین دیدارمان گفت: آقای خردمند وظیفه ی ما بسیار سنگین است و رساندن مهمات به خط بر عهده ی ما است چنانچه یکی از رزمندگان به دلیل نداشتن مهمات به شهادت برسد گناه و خونش بر گردن ماست و روز قیامت والدین و خودش از ما بازخواست خواهند کرد و این وظیفه ی ما است که مهمات را به خط مقدم برسانیم و کاری مهم و پر خطر است.
حسین تقریبا همیشه نماز شب می خواند و ذکر خداوند را همراه با گریه و زاری به جای می آورد و دعا می خواند روزی به او گفتم: حسین آقا شما خیلی راز و نیاز می کنید و در دعا اشک بر چشمانتان جاری است بعد ایشان گفتند من از شما بزرگترم و گناهانم بیشتر است شاید خداوند مرا مورد عفو قرار دهد و ایمانی قوی به من دهد که دیگر گناه نکنم و بتوانم همیشه به اسلام و مسلمین خدمت کنم.
یکی از همرزمان پدر شهیدم نقل می کرد می گفت: یک روز ماشین مهمات جهت رفتن به خط مقدم آماده شده بود اما راننده نداشت در همان لحظه حسین خاکشوری از جایی رسید و با وجود اینکه بسیار خسته بود و مشخص بود که اصلا توان رانندگی را ندارد ولی با اجازه ی مقام مافوق خود مسئولیت رانندگی ماشین مهمات را قبول کرد که مهمات را سریع به رزمندگان برساند.
یک شب در عالم خواب و بیداری بودم فردی به درب منزلمان آمد و به من گفت: حسین شهید شده تا خواستم بپرسم که تو چه کسی هستی؟ چه گفتی؟ سریع رفت، هراسان به دنبالش رفتم اما او ناپدید شد از این خوابم تقریبا یازده روز گذشت یک روز یکی از روستائیان به منزلمان آمد و گفت پسرت مجروح شده و در بیمارستان است بیا برویم ملاقاتش و من گفتم پسرم مجروح نشده بلکه به شهادت رسیده او یازده روز پیش شهید شده بعد خبر داد که بله حسین به درجه ی رفیع شهادت نائل گردیده است
فرزند عزیز شهیدم حسین در سن هیجده، نوزده سالگی به فکر ازدواج افتاد یک روز به من گفت : من دختر فلانی را می خواهم برای همسری و ازدواج بروید برایم خواستگاری کنید من به ایشان گفتم پسر جان از قبیله ی خودمان برایت زن می گیرم اما حسین اصرار داشت و بنده هم رضایت نمی دادم تا این که بالاخره خواهرم را واسطه قرار داد و مرا راضی کرد با همان دختر مورد علاقه اش ازدواج کرد. <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7783 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />