• یادم است آن اواخری که ایشان می خواست به جبهه برود به منزلمان آمد و گفت : خواهر جان اگر می خواهید خداو رسولش از شماراضی باشد دین و حجاب را حفظ کن و به یتیمان کمک و نوازش کن واحترام آنها را نگه دار و از دستورات اسلام پیروی کنید .
• روزی که اسدا… می خواست به جبهه اعزام شود مرابغل کرد و بوسید و گفت : برادر جان اگر من[[شهید]] شدم مبادا تفنگم را بر زمین بگذاری تا می توانی برای اسلام جانفشانی کن تا خداوند پاداش آن را عطا نماید.
• هنگام [[شهادت]] پدرم حدود ده سال داشتم یادم می آید وقتی که می خواست برای آخرین بار به جبهه برود مرا بغل کرد و گفت : دخترم امیدوارم رقیه خاتون (س) فرزند امام حسین را الگو و سرمشق خود قراردهید .
• روزیکه پدرم می خواست به جبهه برود همه ی ما را بغل کرد و بوسید و گفت : این دیدار آخر است من خواب دیده ام و حتماً شهید می شوم .