کرامات شهدا

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

مدت ده سال بود که از او خبری نداشتیم، نه می دانستیم شهید شده است نه اسیر. تا این که یک شب او را در عالم خواب دیدم. بسیار مهربان بود، و در حالی که چهره ای خندان داشت، گفت: «مادر! این قدر بی تابی نکن، به زودی پیش شما خواهم آمد». چند روز بعد وقتی پیکر مطهر تعدادی از شهدا را تشییع کردند، تابوت «عبدالرحیم» هم بر امواج دست های حلقه شده بر دوش مردم چون نگین انگشتری می درخشید. راوی: مادرشهید[۱] ، تاریخ:24/10/1380 موضوع : اعتقادی ، کرامات شهدا[۲]


روز عید، نزدیک غروب آقایی به منزل ما آمدند و گفتند: «منزل جانباز علم الهدی این جاست؟» گفتم: «بله» و آنان اذن دخول خواستند. من هم تعارفشان کردم. عده ای که در بینشان پیرمردی عصا به دست حضور داشت، وارد خانه شدند. پیرمرد کنار سید نشست و گفت: «ما از بیت رهبری آمده ایم» و پس از آن مشغول احوال پرسی از سید اکبر و اهل خانه شد. هنگام رفتن هم به هر کدام از دخترهایم یک اسکناس هزار تومانی به همراه عکس آقا دادند و گفتند: «این عیدی را آقا برای بچه های سید فرستادند.» چند لحظه بعد در میان حیرت ما، انگشتری را که در دستش بود، درآورد و به سمت علی اکبر گرفت و با تبسم ادامه داد: «این انگشتری خود آقاست، ایشان فرمودند که به شما بدهم.» راوی: همسر شهید[۳]

موضوع : اعتقادی ، کرامات شهدا[۴]

  مادرم برای شرکت در مراسم ترحیمی که بستگان پدرم (1) برگزار کرده بودند به خوانسار رفت. آن روز در مدرسه پس از برپایی مجلس تجلیل از پدرم، برگه ی امتحانات ثلث دوم را دادند و گفتند: «این برگه را به تأیید مادرت برسان». همان شب در خواب دیدم که پدرم با لباس روحانی وارد منزل شد. طبق معمول بچه های کوچک خانه را در آغوش کشید. از او پرسیدم: «آقا جان! ناهار خورده اید؟» گفت: «نه نخورده ام.» وقتی خواستم به آشپزخانه بروم گفت: «زهرا جان آن ورقه را بده امضا کنم.» برگه را از کیفم درآوردم و به ایشان دادم. دنبال خودکاری می گشتم و فقط خودکار قرمز رنگ پیدا می کردم، ولی پدرم اصلاً با خودکار قرمز نمی نوشت. ایشان خودکار را گرفت و در حاشیه ی برگه نوشت: «اینجانب رضایت دارم» و کنار آن را امضا کرد. با سینی غذا از آشپزخانه بازگشتم. پدرم نبود. با عجله به حیاط رفتم، دیدم مثل همیشه باغچه را بیل می زند و گفت: «عید نزدیک است و باید سر و سامانی به این باغچه بدهم.» و دیگر ایشان را ندیدم. صبح روز بعد، هنگام رفتن به مدرسه وسایل کیفم را مرتب کردم، با کنجکاوی به برگه نگاه کرده، دیدم با خودکار قرمز به خط پدرم جمله ی «اینجانب رضایت دارم.» نوشته شده است و زیر آن هم امضای همیشگی پدرم می باشد. (2) 1-شهید حجت الاسلام سید مجتبی صالحی خوانساری در سال 1323 متولد و در تاریخ 29/11/1362 به دست عوامل ضد انقلاب در جوانرود کردستان به شهادت رسید و در گلزار شهدای قم، در قطعه ی چهارم ردیف 5 به خاک سپرده شد. 2- این برگه در حال حاضر در موزه ی گنجینه ی شهدای تهران موجود می باشد. راوی: سیده زهرا صالحی خوانساری _ فرزند شهید[۵]

موضوع : اعتقادی ، کرامات شهدا


مادرم می گفت: «از هجران سید مهدی» ناراحت بودم. یک شب او را در خواب دیدم، به او گفتم: تو از پیش من رفتی و دیگر یادی از من نمی کنی و سراغی از ما نمی گیری؛ مهدی گفت: مادر من می توانم به شما سر بزنم ولی در انظار مردم نمی شود، شما ناراحت نباش، چند روز دیگر به سراغت می آیم. یک روز بعدازظهر که در منزل تنها و روی پله های جلوی اتاق نشسته بودم، ناگهان چشمم به حیاط افتاد، با کمال تعجب دیدم سید مهدی در حالی که لباس روحانی به تن دارد و تسبیحی را هم در دستش می چرخاند و با خود چیزی را شبیه شعر زمزمه می کند به طرف من می آید. او جلو آمد و با من صحبت کرد. به او گفتم: «چرا دیر آمدی؟» گفت: «حالا که آمده ام و پیش تو هستم.» من از شوق به گریه افتادم و با او حرف زدم و درد دل کردم و ازخود بی خود شدم. وقتی متوجه شدم، که او نبود. مرتبه ی دیگر که سید مهدی را دیدم، در حال خواندن نماز مغرب و عشا بودم، ناگهان احساس کردم سید مهدی وارد اتاق شد و جلوی من به نماز ایستاد، نمازم را مدتی طول دادم که بیشتر او را ببینم، او هم نمازش را ادامه داد، بعد فکر کردم نمازم را تندتر بخوانم تا پس از نماز او را بهتر ببینم و با او صحبت کنم، به سجده رفتم، از سجده که برخاستم هیچ کس جلوی من نبود. راوی: خواهر شهید[۶]

موضوع : اعتقادی ، کرامات شهدا

در سال 1362 که به حج مشرف شده بودم، در یک شب جمعه در مسجد النبی، نام شهید "مهدی قلی فیروزی" یکی از شهدای محل به ذهنم رسید. از یادآوری خاطرات او متأثر شده و گریستم، حتی آن زمان به یاد فرزند شهیدم هم نبودم. پس از لحظاتی دو رکعت نماز خوانده و به روحش هدیه کردم. وقتی به شیراز بازگشتم، مادر آن شهید به زیارت قبولی آمد و در حالی که گریه می کرد پرسید: راستش را بگویید شما شب جمعه ی قبل برای پسرم چه کار خیری انجام دادید؟ پرسیدم: چه طور؟ گفت: شب جمعه فرزندم به خوابم آمد و گفت: هفته ی دیگر مادر شهید عبدالعظیم فیروزی از مکه باز می گردد. حتماً برای زیارت قبولی به منزلش بروید و به هر طریقی می توانید به او خدمت کنید. چون امشب برای من زحمت زیادی کشیده و هدیه ی پر برکتی برای من فرستاده است. راوی: مادرشهید عبدالعظیم فیروزی[۷]

موضوع : اعتقادی ، کرامات شهدا

علی اصغر بربری (1) در مقطع دوم دبیرستان تحصیل می کرد که از شهرستان زابل برای حضور در جبهه اعزام شده بود. یک روز که او را در خط مقدم جزیره ی مجنون دیدم، پرسیدم: «چه خبر؟» گفت: یک خمپاره درست جلوی پای من به زمین خورد و منفجر شد ولی به من آسیبی نرسید. خندیدم و به او گفتم: «حالا کارت به جایی رسیده که مرا هم دست می اندازی؟» گفت: نه، باور کن! تا صدای سوت خمپاره را شنیدم، فریاد زدم یا صاحب الزمان (عج)، ناگهان طنین صدای لبیکی را شنیدم، پس از آن آسمان روشن شد. من که فکر می کردم دارد مطالبی را از خودش سر هم می کند، لبخندی زدم و از او جدا شدم. در حالی که حرف هایش برایم باورنکردنی بود، چند روز بعد به سنگر ما آمد و گفت: «آمده ام با تو خداحافظی کنم و در حالی که با من روبوسی می کرد، گفت: فلانی! من شهید می شوم مرا حلال کن». من باز احساس کردم دارد با من شوخی می کند، چون این حرف ها خیلی به او که تازه به جبهه آمده بود نمی آمد. لذا با او مزاح کردم. پس از لحظاتی از سنگر خارج شد و رفت. هنوز چند قدم از سنگر دور نشده بود که صدای سوت خمپاره ای به گوش رسید و بعد سراسیمه از سنگر بیرون آمدم، دیدم علی اصغر غرق در خون روی زمین افتاده و به شهادت رسیده است. 1_ شهید علی اصغر بربری در سال 1345 متولد شد و از اعضای فعال بسیج محل خود بود و در مأموریت های مبارزه با قاچاقچیان حضور فعال داشت، پس از دوران آموزشی با عنوان های آرپی جی زن و تخریب چی به جبهه رفت، و در مورخه 28/1/63 در ادامه ی عملیات خیبر در جزایر مجنون به شهادت رسید. راوی: مهرداد راهداری[۸]

موضوع : اعتقادی ، کرامات شهدا

مادرم می گفت: «از هجران سید مهدی» ناراحت بودم. یک شب او را در خواب دیدم، به او گفتم: تو از پیش من رفتی و دیگر یادی از من نمی کنی و سراغی از ما نمی گیری؛ مهدی گفت: مادر من می توانم به شما سر بزنم ولی در انظار مردم نمی شود، شما ناراحت نباش، چند روز دیگر به سراغت می آیم. یک روز بعدازظهر که در منزل تنها و روی پله های جلوی اتاق نشسته بودم، ناگهان چشمم به حیاط افتاد، با کمال تعجب دیدم سید مهدی در حالی که لباس روحانی به تن دارد و تسبیحی را هم در دستش می چرخاند و با خود چیزی را شبیه شعر زمزمه می کند به طرف من می آید. او جلو آمد و با من صحبت کرد. به او گفتم: «چرا دیر آمدی؟» گفت: «حالا که آمده ام و پیش تو هستم.» من از شوق به گریه افتادم و با او حرف زدم و درد دل کردم و ازخود بی خود شدم. وقتی متوجه شدم، که او نبود. مرتبه ی دیگر که سید مهدی را دیدم، در حال خواندن نماز مغرب و عشا بودم، ناگهان احساس کردم سید مهدی وارد اتاق شد و جلوی من به نماز ایستاد، نمازم را مدتی طول دادم که بیشتر او را ببینم، او هم نمازش را ادامه داد، بعد فکر کردم نمازم را تندتر بخوانم تا پس از نماز او را بهتر ببینم و با او صحبت کنم، به سجده رفتم، از سجده که برخاستم هیچ کس جلوی من نبود. راوی: خواهر شهید[۹]

موضوع : اعتقادی ، کرامات شهدا[۱۰]


سه روز بی زبان بودم و قدرت تکلم خود را از دست داده بودم و به ناراحتی شدید قلبی نیز دچار شده بودم. یک شب برادرم رضا را در خواب دیدم که به عیادتم آمد، دستش را روی قلبم گذاشت و سوره ی والعصر را تلاوت نمود و بعد اضافه کرد، از چهار طرف قبر من مقدار کمی خاک بردار و در آب حل کن و بخور، انشاالله تعالی زبانت باز می شود و آرامش قلبی پیدا می کنی. من این کار را کردم و بهبودی کامل یافتم. راوی: خواهر شهید[۱۱]

موضوع : اعتقادی ، کرامات شهدا


شبی در خواب دیدم که من و مهدی با هم به مکانی رفتیم که اتاق های زیادی داشت. در یکی از اتاق ها که بزرگ بود، تمام اهل بیت (ع) حضور داشتند. من خیلی خوشحال بودم. ناگهان به مهدی گفتند: «شما باید به اتاق جلویی بروید.» ایشان رفتند و من ماندم. پرسیدم: «در آن اتاق کیست؟» گفتند: «حضرت رسول (ص) هستند.» من هم می خواستم بروم ولی مانع شدند و گفتند: «هنوز نوبت شما نشده، باید صبر کنی.» وقتی از خواب بیدار شدم دیدم مهدی هم بیدار شده، خوابم را برایش تعریف کردم. متوجه شدم او هم همین خواب را دیده و از خواب بیدار شده است. راوی: همسر شهید[۱۲]

موضوع : اعتقادی ، کرامات شهدا[۱۳]


  در زمان انقلاب من و جمشید همراه هم بودیم وقتی تصمیم گرفت به جبهه برود، با خوشحالی پذیرفتم و او را با رضایت بدرقه کردم تا اینکه خبر شهادت او را آوردند، اشک در چشمانم غلطید، گویی چشمانم تحمل بی او بودن را نداشتند، از آن روز کار همیشه ام بود دلم می سوخت که چرا مثل آن قدیمها من با او نبودم تا با هم شهید شویم، مدتی گذشت.....خیلی دلتنگ او بودم، یک شب عکس او را زیر سرم گذاشتم و در حالیکه گریه می کردم گفتم:دلم می خواهد امشب بخوابم بعد تو بیایی و بگوئی آیا موقع شهید شدن کسی به تو آب داد؟در همین حین چشمانم به خواب فرو رفت و در عالم رؤیا احساس کردم در یک بیابان هستم ناگهان طوفان شد، در میان گرد و غبار هوا دیدم جمشیدبه پهلوی راست افتاده و زانو در بغل کرده و از قلبش خون می چکد، نزدیک تر رفتم و تا سر او را در زانو بگیرم، دیدم یک زن چادر مشکی کنار او ایستاد و دستش را در میان خونهای قلب او کرد و گفت:«السلام علیک یا حسین شهید» سپس دستش را در دهان جمشید برد، من با مشاهده این صحنه دستم را به خونهای پسرم زدم و به قلبم مالیدم، در همین لحظه از خواب بیدار شدم، صورتم خیس بود، از آن روز بیماری قلبی من برطرف شد و من دیگر هیچ گاه برای جمشید گریه نکردم راوی: مادرشهید[۱۴]

موضوع : اعتقادی ، کرامات شهدا[۱۵]


پانویس

  1. روزنامه اطلاعات
  2. نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا
  3. مجله نگهبان
  4. نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا
  5. کتاب لحظه های آسمانی، صفحه:7
  6. کتاب لحظه های آسمانی
  7. کتاب لحظه های آسمانی، صفحه:57
  8. کتاب لحظه های آسمانی
  9. کتاب لحظه های آسمانی
  10. نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا
  11. کتاب تا بینهایت
  12. کتاب 15 آیه، صفحه:115
  13. نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا
  14. کتاب اسوه های شهادت در اصفهان
  15. نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا