شهید کاظم نجفی رستگار

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۲ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۲:۰۳ توسط Arameshi9706 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید کاظم نجفی رستگار

زندگی نامه

من کاظم نجفی رستگار، فرزند علی اصغر هستم. شماره شناسنامه ام ۴۵۹ است و متولد سوم فروردین سال ۱۳۳۹ در جایی، اطراف شهر ری ، به نام اشرف آباد هستم . پدرم کشاورز بود و مادرم خانه دار. من هم دومین پسر خانواده ای نه نفره هستم. در حال حاضر و انشاالله تا انقلاب مهدی (عج) پاسدار هستم. خوب سوال بعدی. دوباره به سمت قطعه ۲۴ به راه افتادیم. حاج کاظم نگاهی به من کرد. با دیدن هیجان من ، خنده اش می گرفت . حاجی چطور شد وارد سپاه شدی؟ هیچ طور، امام دستور دادند، ما هم مثل خیلی های دیگه رفتیم پادگان ولی عصر و اسم نوشتیم، بعد هم آموزش نظامی ... معلوم بود که از گفتن اصل جریان طفره می رود؛ ایستادم و کلامش را بریدم : نه حاجی، آن خواب را تعریف کن . اما او نایستاد و قدم زنان از کنارم گذشت . کدام خواب؟ اذیت نکن حاجی، من که از مادرت جریان را شنیدم، می خواهم از زبان خود شما بشنوم . و به دنبالش دویدم و دوباره پیش رویش ایستادم، نگاه ملتمسانه ام را به چشمانش دوختم. دستی به شا نه ام زد . باشه بابا، دل شما بچه بسیجی ها را نمی شه شکست. همان سال ۱۳۵۸ بود و خواستم عضو سپاه بشم، اما مادرم موافق نبود، من هم روی حرف ایشان حرفی نمی زدم. یک شب خواب دیدم ، که مرد سبز پوشی آمد و یک دست لباس سبز نظامی با آرم سپاه به من داد و گفت: بپوش، اینها متعلق به توست. خیلی ترسیده بودم، با سر و صدا از خواب پریدم. حاج خانم ، بنده خدا هم بیدار شد و برایم آب آورد و جریان را پرسید. در حالی که نمی توانستم جلوی گریه خودم را بگیرم، برایش تعریف کردم. فردا صبح گفت: برو اسمت را بنویس، خیر است انشاالله، ضمنا من عجله دارم، هر چی می خواهی بگویی خلاصه کن. داریم به قطعه ۲۴ نزدیک می شیم . بعدش هم که کردستان شلوغ شد و شما را فرستادن آنجا . بله، رفتیم و به شهید چمران ، که آن زمان وزیر دفاع بود، ملحق شدیم، و در پاک سازی پاوه و مریوان و مهاباد و چند شهر دیگر شرکت کردیم. این اولین تجربه عملی من و اکثر بچه های سپاه در کارهای نظامی بود . آنجا ماندگار شدید یا برگشتید تهران؟ خیلی ها ماندگار شدن. اما من و ناصر برگشتیم و توی پادگان توحید مشغول شدیم. من ۶ ماهی مسئول واحد فرهنگی پادگان بودم. پادگان توحید ورامین را که می شناسی. بعد مرا فرستادند فیروز کوه و مدتی هم آنجا بودم، هم مسئولیت عملیات سپاه را داشتم و هم به بچه ها و نوجوان ها درس احکام و دروس نظامی می دادم، البته ، منظور بچه های غیر نظامی است . چند وقت هم در دماوند مسئول سپاه بودید. بعد فرمانده واحد عملیات پادگان توحید شدید و تا ۳۱ شهریور سال ۵۹ همانجا مستقربودید . اینها رو که می دونی، پس دیگه چرا از من می پرسی؟ فهمیدم که بر خلاف اصول مصاحبه عمل کرده ام و بند را حسابی آب داده ام. اما به روی خود نیاوردم و دوباره پرسیدم : اولین عملیاتی که در جنوب انجام شد و شما درآن شرکت کردید، کدام بود؟ تقریبا تا عملیات بیت المقدس، بیشتر در همان پادگان توحید بودم . در فتح المبین شرکت کردم و بعد در عملیات بیت المقدس، سرورم ، حاج احمد متوسلیان، فرماندهی یک گردان را سپرد دست من و جزء کادر تیپ ۲۷ محمد رسول الله(ص)، در این عملیات شرکت کردم. بعد از عملیات هم ، که همراه بقیه بچه های تیپ رفتم لبنان .

خاطرات

- آهی کشید و ساکت شد. می دانستم یاد آوری آن روزها ، حتی برای او هم سخت است. در حالی که او دیگر از دوستانش جدا نبود. راهی تا قطعه ۲۴ نمانده بود، پس دوباره پرسیدم : از لبنان کمی تعریف کنید، به هر حال بعد از اسارت حاج احمد ، شما جانشین فرماندهی نیروهای سپاه در لبنان و فرمانده محور شدید و حتما خاطراتی برای گفتن دارید . خاطره که زیاده، اما نه الان وقتش است نه من اجازه دارم هر چیزی را بگویم. بزرگترین و تلخ ترین خاطره زندگی من ، همان اسارت حاج احمد در لبنان بود. به هر دری زدیم تا آزادش کنیم، نتوانستیم. هر اقدامی کردیم، نتیجه نداد. حال همه گرفته شده بود . آنجا همه عاشق حاج احمد بودند، خود من مثل پدرم دوستش داشتم. خدا حفظش کند، قسمت ما که نشد تا دوباره ببینمش ... مگر خبری از زنده بودنش دارید؟ جوابی نداد و از حالت صورتش فهمیدم که جوابی هم نخواهد داد، چشمانش به اشک نشسته بود، گفتم : جریان زحله را تعریف کنید. جریان اسیر شدن بچه ها و عکس العمل شما . دوباره لبانش به خنده باز شد و گفت : کلک! اینها را از کجا شنیدی؟ نکنه می خواهی آنجا هم کار دست ما دهی... و با انگشت به آسمان اشاره کرد . اما برایت می گویم، من مخلص هر چی بچه بسیجی هستم. محل استقرار ما دهی بود نزدیک روستای زحله ، که دست نیروهای کتائب بود. سه تا از بسیجی های خودمان سوار بر موتور، می خواستند وارد ده ما بشوند، ولی اشتباه وارد این روستا شده و به دست نیروهای مارونی اسیر شده بودند من که از اسارت حاج احمد و بچه های دیگه دلی خون داشتم، تصمیم گرفتم هر طور شده، این سه نفر را از دست آن نامردها در آورم. خیلی پر رو شده بودند و لازم بود که اقدامی بکنیم. برادر عباس، مسئول آتشبار تیپ را صدا کردم و گفتم که، قصد دارم برای آزادی بچه ها یک التیماتوم ۲۴ ساعته به مارونیها بدم و اگر بچه ها را آزاد نکنند، زحله را با خاک یکسان می کنم .

- چشمکی زدم و ادامه دادم : قبل از عملیات والفجر ۱، رفته بودیم برای شناسایی، ماشین چپ کرد و کتف من شکست. به همین خاطر مرا زود بردند، بیمارستان شهید کلانتری. دکتر، نصفه بالا تنه مرا گچ گرفت و گفت : باید مدتی بستری بشی، بحبوحه عملیات بود و کارها روی زمین مانده بود. من مخالفت کردم و خواستم بروم؛ دکتر نگذاشت و آخر هم ، با آن بنده خدا دعوایم شد، خدا مرا ببخشد. ولی بالاخره شبانه از بیمارستان جیم شدم و خودم را به منطقه رساندم .


- خانواده اش نمیدانستند که فرمانده لشکر است البته اواخر می دانستند، که آن هم من راضی نبودم بدانند، اخوی بزرگتر، لو داده بود. آن بنده خدا آمده بود منطقه و خواسته بود که یک خبری از من بگیرد. قرار بود من صحبتی برای نیروها بکنم. وقتی از جایگاه گفتند فرمانده لشگر ۱۰ سید الشهدا(ع) بیاید برای صحبت. من از بین نیروها که همه نشسته بودند، بلند شدم و به سمت جایگاه حرکت کردم، اخوی هم از همه جا بی خبر، از آن آخر با دست اشاره می کرد که چرا بلند شدی؟ بشین. لابد پیش خودش هم گفته بود که عجب برادر بی ملاحظه ای دارم. من هم با اشاره جواب دادم چشم، الان می نشینم. خلاصه شروع به صحبت کردم و تا آخر صحبت، اخوی مات و مبهوت مانده بود و من هم خیلی ناراحت بودم از این امر و به ایشان هم سفارش کردم که به کسی جریان را نگوید، اما بالاخره هم نشد و خانواده فهمیدند. ما که لیاقت فرمانده شدن را نداشتیم و بعد از استعفای حاج علی موحد مسئولیت را، با اصرار به من دادند. من از اول بسیجی بودم و بسیجی هم ماندم. قبای فرماندهی و مسئولیت را برای امثال من یا حاج علی ندوخته بودند، عشق ما خط مقدم بود و گرم گرفتن با بچه بسیجی ها. کم پیش می آمد که با لباس فرم در منطقه باشم، همیشه لباس خاکی تنم بود. این بار قطرات اشک ، از چشمانش به سوی محاسن سیاهش روان شدند. خواستم بگویم ، برادرتان می گفت یک بار که در منطقه دنبال شما می گشته ، دیده که پشت خاکریزی نشسته و سفره ته مانده غذای بچه ها را جلوی خودتان باز کرده اید و خمیر های دور نان و غذاهای باقیمانده را می خورید، اما خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم . حاجی از سفر آخر بگویید، به همراه حسن بهمنی و ناصر شیری ... حاج عباس کریمی نزدیک عملیات، تلفنی مرا خبر کرد و گفت باید بیایی که کارت دارم. من هم راهی شدم، از همه اهل خانه خداحافظی کردم. یک پنجاه تومانی هم به برادر کوچکم عیدی دادم و راه افتادم. شرق دجله بودیم و مشغول ارزیابی نیروها ، که هواپیماهای بعثی آسمان را پر کردند و ... باقی سخنان حاج کاظم را نشنیدم. اشک از چشمانم سرازیر شده بود و صدای حاج کاظم در گوشم طنین انداخته بود . ما آرزوهایمان این است و از خداوند می خواهیم ، که آن قدر به ما قدرت و توانایی بدهد ، تا بتوانیم شبانه روز، برای این مردم ، که به گردن ما خیلی حق دارند، زحمت بکشیم و کار کنیم .



- قطعه۲۴


لبخندی زد، و در حالی که کنار یکی از قبور می نشست، گفت: خوب من از این جور نوشته ها چند تایی داشتم. وقتی دلم می گرفت و فشار ناشی از حاصل کار اشکم را در می آورد، با نوشتن چند خطی ، خودم را سبک می کردم. بخصوص این ایام که تازه فهمیده بودم حاج علی موحد چه می کشید و کارها چقدر سنگین و کمرشکن است. از طرفی برو بچه های قدیمی هم ، یکی یکی جلوی چشممون شهید می شن و ما خراش بر نمی داشتیم... تو این همه سال هم ، که آنها را نخواندم. ولی حالا که فکر می کنم، می بینم خوب نوشته ام. این طور نیست؟ به نظر من که خیلی عالیه، چیزی کم نداره . قبری که کنارش نشسته بودیم متعلق به شهید، ناصرشیری بود. حاج کاظم کمی تأمل کرد و من که از خوشی روی پا بند نبودم. حین جست و خیز از میان قبور گفتم: یک کمی از خودتان بگویید. خودتان را معرفی کنید، با همین شیوه کلیشه ای شروع کنیم بهتره، به هر حال ، وصف شما را از خودتان شنیدن حال دیگری دارد . حاجی خیلی آرام ، در پی من می آمد و بیشتر نگاهش روی تصاویر شهدا بود تا به من. انگار دنبال چیزی می گشت، مدتی گذشت و او جوابی نداد و دوباره صدای من در آمد: ضمنا به نظرم بهتره بنشینیم و صحبت کنیم. یا حداقل بریم تو خیابان . اینجا وسط قبرها آدم هی باید بالا و پایین بره . نمی شه، باید بریم قطعه ۲۴. مردم منتظر هستن، درست نیست .


وصیت نامه

  • وصیت نامه اول

بسم الله الرحمن الرحیم إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ


ستایش خدای عزوجل را که مرا از امت محمد(ص) و شیعه علی(ع) قرار داد و سپاس خدایی را که مرا با آوردن حق، از ظلمت به روشنایی هدایت کرد و از طاغوت نجاتم داد و مرا از کوچکترین خدمتگذاران به اسلام و انقلاب اسلامی قرار داد. امیدوارم که خداوند متعال رحمت خود را نصیب بنده گنهکار خود بفرماید و مرا به آرزوی قلبی خود ، یعنی شهادت فی سبیل الله برساند که این را، تنها راه نجات خود می دانم و آرزوی دیگرم این است که اگر خداوند ، شهادت را نصیب بنده گنهکار خود کرد، دوست دارم با بدنی پاره پاره به دیدار الله و ائمه معصومین، به خصوص حضرت سید الشهدا(ع) بروم . من راهم را آگاهانه انتخاب کرده ام و اگر وقتم را شبانه روز در اختیار این انقلاب گذاشتم، به این دلیل بوده که خود را بدهکار انقلاب و اسلام می دانم و انقلاب اسلامی بر گردن بنده حق زیادی داشته ، که امیدوارم توانسته باشم جزء کوچکی از آن را انجام داده باشم و مورد رضایت خداوند بوده باشد .

  • وصیت نامه دوم


پدر و مادر و همسر و برادران و خواهران و آشنایانم مرا ببخشند و حلالم کنند و اگر نتوانستم حقی که بر گردن من داشته اند ادا کنم، عذر می خواهم. برای پدر و مادر و خواهران و برادرانم از خداوند طلب صبر می نمایم و امیدوارم تقوا را پیشه خود قرار دهند. از همسرم عذر می خواهم که نتوانستم حقش را ادا کنم و چه بسا او را اذیت فراوان کرده ام و از خداوند طلب اجر و رحمت برای او می کنم که مدت زندگی مشترکمان ، صبر زیادی به خاطر خداوند انجام داد و رنجهای فراوان کشید. از تمام اقوام و آشنایان و دوستان طلب حلالیت و التماس دعا دارم. به علت وضعیت جنگ، مدت سه سالی که در جبهه بودم، نتوانستم امر واجب خود یعنی روزه را انجام بدهم... موتورم را برای جبهه در نظر گرفتم . والسلام علیکم و رحمت الله کاظم نجفی رستگار[۱]


پانویس

  1. ستارگان آسمان گمنامی،نوشته ی محمد علی صمدی،نشر فرهنگسرای اندیشه،تهران-۱۳۷۸

رده‌ها