اروندکنار شهر و بخشی است در شهرستان آبادان که در 52 کیلومتری جنوبشرقی آبادان قرار دارد. شهر اروندکنار قبلاً قصبه یا گسبه نام داشت (قصبه النصار هم میگویند) در زمان پهلوی دوم و در سال 1338 به شهر اروندکنار تغییر نام یافت. این شهر بندری، اسکله و امکانات بارگیری برای لنجهای کوچک دارد و آخرین حد خشکی در جنوب جزیره آبادان است و رو به روی آن شهر فاو، بندر معروف صادراتی و پایانه نفتی عراق قرار دارد. اهالی این منطقه عربزبان بوده و بیشتر آنها شیعه هستند اما تعداد کمی از صابئین نیز در آن زندگی میکنند. از لحاظ طبیعی، اروندکنار به صورت دشت نسبتاً همواری است که از رسوبات بینالنهرین و نیز رسوبات رشته کوه زاگرس تشکیل شده است.
قبل از آغاز جنگ، بخش اروندکنار با اقدامات خرابکارانه گروههای ضد انقلاب و خلق عرب وابسته به رژیم بعث، نظیر انفجار 26 دی 1358 در دبستان روستای صحنهی بخش اروندکنار و انفجار 19 بهمن 1358 در مدرسه سیروس شهر اروندکنار روبهرو بود. در این ایام دشمن به تحرکات گستردهای در ساحل غربی اروندرود و مقابل اروندکنار دست زد و علاوه بر افزودن استحکامات خود در منطقه در 10 خرداد 1358 یک گردان توپخانه را در منطقه فاو و مقابل شهر اروندکنار به همراه واحدهای رزمی متعدد مستقر نمود تا علاوه بر کنترل مصب اروندرود بر شهرها و روستاهای ایران مسلط شود.
در دوم تیر و دهم شهریور 1359 نیز نیروی دریایی ارتش عراق ناوگان جنگی خود را در این منطقه متمرکز نمود که به نظر میرسید همهی این تحرکات جهت کنترل بر اروندرود بوده است. مهمترین پاسگاههای ایران در بخش اروندکنار پاسگاههای مینوحی، سعدونی، نهر علیشیر، نهر ابتر و خرمال بود که در مقابل پاسگاههای فاو شمالی و فاو جنوبی عراق به فعالیت میپرداختند. پیش از آغاز جنگ، برخی از این پاسگاهها مانند پاسگاه خرمال اروندکنار (به ویژه در یکم و بیستم شهریور 1359) با تجاوز نیروی دریایی عراق رو به رو بوده است.
نزدیکی اروندکنار به شهر فاو که مهمترین محور ارتباطی عراق به خلیج فارس است، بر اهمیت جغرافیایی این بخش به ویژه در زمان دفاع مقدس افزود؛ به نحوی که با آغاز جنگ بخش و شهر اروندکنار عملاً به محاصره دشمن درآمد، که با مقابله رزمندگان و شکست حصر آبادان تهدید عراقیها در تصرف اروندکنار نیز از بین رفت اما همچنان بخش اروندکنار و آبادیهای آن و نیز سراسر سواحل این منطقه زیر آتش دشمن قرار داشت.
اروندکنار در بهمن 1364 محل تدارک رزمندگانی بود که برای عملیات والفجر 8 آماده میشدند. واحدهای مهندسی نیز به منظور تثبیت نیرو و تأمین نیازهای مهندسی منطقه، پیش از عملیات، با فعالیتهای متعددی مانند احداث جادههای آنتنیشکل، احداث مواضع توپخانه و ایجاد مواضع موشک زمین به هوا در بخش اروندکنار، مقدمات عملیات را فراهم نمودند.
در عملیات والفجر 8 موقعیت حساس اروندکنار به همراه نخلستانهای وسیع آن که پوشش مناسبی برای تدارک و جابهجایی نیرو به شمارش میآمد، در موفقیت عملیات بسیار مؤثر بود.
در شهریور 1365 و طی عملیات موفقیتآمیز کربلای3، رزمندگان قرارگاه نوح با حرکت از قسمتهای جنوبی بخش اروندکنار، دو اسکله الامیه و البکر را که مهمترین پایانههای نفتی و پایگاه دریایی عراق در خلیج فارس بودند منهدم ساخته و آرایش دشمن را در خلیج فارس متلاشی ساختند. با خاتمه جنگ و اجرای مفاد قطعنامهی 598، اروندرود بار دیگر مرز غربی ایران تعیین شد و سواحل اروندکنار مورد استفاده مردم این منطقه قرار گرفت.1[۱]
معرفی
اروندکنار شهر و بخشی است در شهرستان آبادان در استان خوزستان. این شهر در پنجاه کیلومتری جنوب شهر آبادان قرار گرفته و دارای ذخایر نفتی است. این شهر بندری، دارای اسکله و امکانات بارگیری لنجهای کوچک است. اروندکنار در ۵۲ کیلومتری جنوب آبادان و در حدود ۳۰۰ متری خاک کشور عراق قرار دارد.
از خاندانهای ساکن در شهر میتوان به نصاری ها، فاضلیها، تنگسیری ها، بحرانیها، سادات، سلطانیها و تابع الحجه اشاره کرد. اروندکنار شامل دو بخش شمالی (قصبه نصار) و جنوبی (قصبه معمره) میباشد. در این شهر مساجد و حسینیههای فراوانی وجود دارد که از مهمترین آنها میتوان از حسینیه عطاشه (عطشانی ها)، حسینیه امام حجت بن الحسن (تابع الحجه) و مسجد امیرالمؤمنین نام برد.
بزرگترین بندر صیادی ایران در اروندکنار قرار دارد که در سال ۱۳۸۷ به بهره برداری رسید. این بندر قابلیت پهلوگیری بیش از ۱۶۰ فروند موتور لنج و افزون بر ۳۳۰ قایق موتوری صیادی را دارد.
مهمترین محصول کشاورزی آن خرما است و دارای انواع سبزیجات و صیفیجات نیز میباشد. مردم این دهستان علاوه بر کشاورزی به کار صیادی نیز مشغولند. از مهمترین انواع ماهی قابل صید آن میتوان به صبور، بیاح، چندال و ... اشاره کرد. قابل توجه است که دمای شهر در فصل تابستان به بیش از 50 درجه بالای صفر میرسد.2[۲]
روایتگری و متن ادبی
اینجا بزرگترین رود جهان است که از اتصال دو رود دجله و فرات تشکیل میشود.
اروند متولد شده کربلاست. از پدری به نام دجله و مادری به نام فرات.
اروند بوی سیب میدهد. بوی خوش حرم سقای کربلا.
اروند نامی است که ذهنش با نام جواد دل آذر عجین شده و با نام مرتضی قربانی مأنوس است.
آن طرف اروند جزیره فاو دست تکان میدهد و مسجدی زرد رنگ به شکل کشتی به گل نشسته خود نمایی میکند.
هر روز خورشید در آب اروند غسل میکند تا اندکی از تبِ مادرزادیش کم شود.
اینجا دل شناور، زنگ زده و کمر نخل، شکسته است.
صدای گریه و ناله بسیجیها هنوز هم بلند است. مانند صدای نالهی غریب کوفه و مظلوم عالم علی بن ابی طالب(ع).
بسیجیها گریه کردن پای نخل را از مولایشان علی بن ابی طالب (ع) به ارث بردهاند. اشک توی چشمهایم حلقه میزند و باد، نیها را تکان میدهد. باد بین نیها میدود و صدای به هم خوردن نیها آرامم میکند. اشک روی گونههایم میغلتد و میافتد روی سینه خاک. صدای باد در گوشم میپیچد که زیر لب زمزمه میکند:
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند.
اروند یعنی شهید گمنام. یعنی سرما و آب یخِ یخِ یخ.
اروند یعنی زخمهای عمیق بر بدن در آب سرد و اسلحه و مهمات بر دوش.
اروند یعنی پر پر شدن جلوی چشمهای هم. یعنی حرف زدن با چشم در تاریکی شب. یعنی سکوت مرگبار.
اروند یعنی پایداری، استقامت، نبرد با آب و دشمن و سختی.
اروند یعنی شهید و شهید و شهید.
اروند یعنی نیهای بلند. یعنی سوز سرمای بهمن ماه.
اروند یعنی معبر آسفالت. یعنی شهید ردیف به ردیف.
اروند یعنی غواصهایی با فکهای جابجا از شدت سرما و به هم خوردن دندانها.
اروند! پیراهنی از یوسف بده تا به کنعان ببرم...
به هر طرف که چشم میچرخانم، دلم بیشتر میگیرد. دلم میخواهد «الا ای همسفر کمی آهسته تر» را زیر لب زمزمه کنم اما بغض مجالم نمیدهد. دست بغض دهانم را میبندد.
کنار آب مینشینم و مشتی آب بر میدارم و آب را روی آب میریزم. با خودم میگویم: در فکه، طلائیه، هویزه و ... اگر خاک را بشکافی و موهای زمین را به هم بزنی و بعد شانه کنی، لا اقل پلاکی، استخوانی و یا حداقل سربندی پیدا میکنی برای تسکین دلت؛ ولی اینجا چه؟ فقط آب است و آب. آب که خودش لب تشنه است. مگر نه اینکه از دجله و فرات میآید و بوی کربلا میدهد؟!
سالها از جنگ میگذرد ولی مردم هنوز دارند میجنگند. اول با فقر، بعد با خودشان و بعد با روزگار. تعداد لشکر دشمن غیر قابل شمارش است!!!
من فکر میکنم جنگ تمام نشده. ما هنوز هم درگیریم؛ ولی این بار با خودمان.
با فقر و بدبختی و نداری هر روز میجنگیم و روز را به شب میرسانیم.
با فقر جنگیدن چقدر سخت است و دشوار. با خودم میگویم ای کاش مثل زمان جنگ قناسه یا تیری میآمد و کتاب زندگی ما را میبست تا بیهوده ورق نخورد.
چشمهایم را میبندم و سرم را زیر میاندازم تا مرگ تدریجی مردم را نبینم. خداحافظ منطقه جدید عملیاتی فقر و نداری...3[۳]
وقایع خاص
ساخت پل بعثت
موقعیتها
شهدای گمنام
پل بعثت
نخلستانهای حاشیه اروند
مسجد فاو
لندیگرافت
عملیاتهای مرتبط با شهر اروندکنار
در زمان جنگ ایران و عراق، عملیات والفجر ۸ در منطقه اروند کنار انجام شد.
خاطرات مرتبط با اروندکنار
سقائی حضرت زهرا (س)
فرمانده لشکر 25 کربلا از ایام آماده سازی عملیات والفجر 8 میگوید:
"یک روز که میخواستم عازم آبادان شوم، باز هم خانمم پرسید کجا؟ گفتم غرب کشور (برای مخفی ماندن مکان عملیات). گفت: "من دیشب یک خواب دیدم. شما در منطقهای حمله کردهاید که از آن رودخانه عظیمی میگذشت. بعد رسیدید به نخلستان، آن قدر آنجا جنگیدید و شهید دادید که در محاصره صد درصد قرار گرفتید. در آن شرایط دیدم حضرت زهرا (س) شروع به دادن آب به رزمندگان حاضر در صحنه عملیات کردند." بر اساس همین خواب، رمز عملیات والفجر 8 «یا فاطمة الزهراء(س)» نامگذاری شد." 4[۴]
عملیات در اروندرود
اولین گام برای اجرای عملیات، شناسایی مواضع عراقیها در آن سوی اروند بود؛ ولی مشکلات زیادی برای این کار وجود داشت.
مهمترین آن عبور از اروند بود؛ همان مانعی که به سبب وجود آن، دشمن خیالش آسوده و اجرای عملیات را ناممکن و یا شکست خورده میدانست. علاوه بر این مانع که به تنهایی کافی بود، استحکامات و موانع مصنوعی عراق هم وجود داشت. اما فرماندهان تصمیم قاطعی برای عملیات گرفته بودند که مهمترین بخش مقدماتی آن آموزش نیروهای شناسایی و غواص بود.
عناصر شناسایی، پس از گذراندن دورههای سخت و طاقت فرسای غواصی، وارد عملیات شناسایی شدند. این رزمندگان باید در شب، با عبور از عرض 600 تا 1500 متری اروند، وارد منطقه عراقیها میشدند؛ سپس با عبور از موانع به شناسایی میپرداختند.
یکی از خاطرات زیبای شناسایی مربوط به کریم حرمتی (رزمندهای که قبلاً روی مین رفته و پایش میلنگید) بود. او از مسئولین لشکر عاشورا بود که شناسایی جدی از اروند را تازه شروع کرده بود؛ اما انبوه تجهیزات دشمن در منطقه، مسألهساز شده بود. نیروها با دیدن ابهت اروند و عظمت کار دچار دلهره و ترس شده بودند.
کریم نزدیک ظهر به منطقه رسید. فتحی - مسؤول واحد اطلاعات - به او فهماند که قضیه از چه قرار است. کریم با همان لبخند همیشگی گفت: "این که مشکلی نیست. همین امشب خودم میروم شناسایی."
خیلیها حرف او را به شوخی گرفتند؛ آن هم با مجروحیتهای پیدرپی کریم در یک سال اخیر. اما فتحی، کریم را خوب میشناخت؛ بنابراین، فقط به او گفت که بقیه بچهها خیلی آموزش دیدهاند، با این همه نتوانستند خوب جلو بروند. کریم در پاسخ گفت: این که چیزی نیست! من امروز آموزش میبینم.
خلاصه همان روز کریم، یکی دو ساعت داخل یکی از نهرها آموزش غواصی دید و تمرین کرد و شب، با یکی از بچههای اطلاعات به شناسایی رفت. آنها خورشیدیها و سیم خاردارهای دشمن را که مقابل سیلبند و داخل آب ایجاد شده بود، پشت سرگذاشتند و مواضع عراقیها را خوب شناسایی کردند. بعد هم سلامت به مقر برگشتند. از فردای آن روز، نیروهای اطلاعات از کار کریم قوت گرفتند و کارشان را با جدیت و سرعت بیشتری پیگیری کردند.
بیرق رضوی
مرتضی قربانی فرمانده لشکر 25 کربلا در سنگر خود به فکر فرو رفته بود. سنگر در این لحظات کمی شلوغ شده بود. در همین حال، یکی از راه رسید و مستقیم وارد سنگر شد. با عجله نزد مرتضی قربانی رفت و بستهای به او داد. مرتضی بسته را گرفت. تازه وارد گفت: این را آقا محسن ـ فرمانده وقت سپاه ـ داد تا به شما برسانم.
مرتضی با آرامش مشغول بازکردن بسته شد. در همین حال، بوی معطری در فضای سنگر پیچید. همه توجهشان به بسته جلب شد تا ببینند داخل آن بسته چیست. فرمانده لشکر پرچم سبز رنگی را از داخل آن بیرون کشید. همه دور پرچم حلقه زدند و آن را روی زمین سنگر پهن کردند. مرتضی داخل بسته را نگاه کرد. متوجه نامه فرمانده سپاه شد. آن را باز کرد: "این پرچم، پرچم گنبد امام رضا(ع) است. این امانت به دست شما سپرده میشود تا برفراز بلندترین مناره شهر فاو نصب کنید."
مرتضی قربانی در حالی که منقلب شده و اشک در چشمانش حلقه زده بود، برای حاضرین ماجرا را توضیح داد. بعد پرچم را به دست یک رزمنده روحانی داد تا صبح زود بعد آن را در شهر فاو به اهتزاز در آورد. دیگران که تازه متوجه اصل ماجرا شده بودند، گریه کنان دست به پرچم کشیدند و سر و صورت خود را متبرک کردند.
سرانجام در ساعت 22:10 20 بهمن 1364، محسن رضایی از سوی قرارگاه خاتمالانبیاء فرمان حمله را صادر کرد:
"بسم الله الرّحمن الرّحیم. و لاحول و لاقوة الا بالله و العلی العظیم. و قاتلوهم حتی لا تکون فتنۀ. یا فاطمۀ الزهرا، یا فاطمۀ الزهرا، یا فاطمۀ الزهرا. امروز روزی است که هفت سال پیش در چنین زمانی امام خمینی فرمان داد حکومت نظامی باید لغو شود (اشاره به 21 بهمن 1357). شما برادران نیز حکومت نظامی صدام را لغو کنید و انشاءالله بریزید توی شهر و روستا و حکومت نظامی را به هم بریزید." 5[۵]
طناب وصل
پس از سخنرانی مهیّج و عارفانه حاج حسین، دلاوران غواص در کنار اروند به صف پشت سر هم میایستند. فرمانده، طناب بلندی را میآورد و برای اینکه از هم جدا نشوند، هر کدام به فاصله تقریباً یک متر طناب را محکم به کمر خود میبندند. طبق مقررات باید اولین نفری که در سر صف قرار دارد سر طناب را به خود ببندد و به همین ترتیب نفرات بعدی. اما این شهید بزرگوار «تازیکه» است که حدود چهار پنج متر از طناب را رها کرده و بعد آن را به خود میبندد. فرمانده پس از اینکه قضیّه را متوجه میشود با حالت تندی او را مورد مؤاخذه قرار داده و میگوید:
این چه کاری است؟ چرا مقداری از طناب رهاست؟
اما شهید «تازیکه» چیزی نمیگوید. برای بار دوم فرمانده سؤال خود را تکرار میکند و این بار هم شهید «تازیکه» است که با چشمانی اشکبار و یک دنیا اطمینان لب به سخن میگشاید:
«آخر جناب فرمانده! مگر ما بیصاحب هستیم؟ من سر این طناب را به دست صاحبمان «حجة بن الحسن (عج) » سپردهام تا او خودش ما را هدایت کند.» و اتفاقاً بعد از این توکل و اعتماد به آقا امام زمان(عج) تمامی غواصها بدون تلفات از آب خروشان اروند گذشته و سالم به آن طرف میرسند، اما شهید «تازیکه» در مراحل بعدی عملیات به دیدار محبوب میشتابد. 6[۶]
پرچم یا مهدی ادرکنی(عج)
یکی از رزمندگان عملیات والفجر 8 میگوید:
در شب عملیات، موجی که بر اروندرود حرکت داشت، مرتفع بود. حرکت غواصان دریادل همزمان با قرائت آیه «وجعلنا من بین أیدیهم سداً...» آغاز شد و دعای امام امت و امت شهید پرور بدرقه جهادشان بود. بچههای غوّاص تخریب، ریسمانی را به تعداد نفرات گره زدند تا از هم متفرق نشوند و هر کدام یک گره را در اختیار داشتند و گره جلویی به پرچم مبارک آقا امام زمان(عج) که بر روی آن نوشته شده بود «یا مهدی ادرکنی (عج) » تعلق داشت. 7[۷]
دیدبان
یکی از فرماندهان عملیات در خاطرات خود میگوید: به شریف مطوری گفتم سریع حرکت کنیم و آخرین حد خطوط خودمان را شناسایی کنیم. خط هنوز در سه راهی فاو بود. نیروها داشتند میجنگیدند. تیرهای برق کنار جاده، توجهم را جلب کردند. دیدم برای دیدهبانی مناسب هستند. یک دستگاه دوربین 20×120 پیدا کردم و برگشتم به آخرین نقطهای که بچهها بودند. بالای یکی از تیرهای برق، دوربین را مستقر کردم. به شریف مطوری گفتم: میروی بالا. با خودت پتو یا چیز دیگری هم نمیبری. فقط یک تخته میبری و آن جا مینشینی و دوربین را مستقر میکنی. یک وقت کاری نکنی که معلوم بشود یک شی بالای دکل است و قضیه لو برود. فقط توجه داشته باش، تا جایی که ما پیشروی میکنیم، تو تا عمق دو الی سه کیلومتری دشمن را در دید داشته باشی.
شریف مطوری، صبحها قبل از روشن شدن هوا میرفت بالای دکل و شبها با تاریکی هوا بر میگشت پایین. او تمام کارهای شخصیاش، مانند خواندن نماز را به سختی و یا مشقت انجام میداد. شریف مطوری مواضع عراقیها را بررسی میکرد؛ سپس اطلاعات دقیقی به فرمانده خود میداد.
تحرکات عراقیها توسط شریف مطوری گزارش میشد و بسیجیان با این اطلاعات عراقیها را ناکام میگذاشتند. کار به جایی رسید که حتی یکی دو پاتک آنها هم ناکام ماند. عراقیها مستأصل شده بودند که چرا با پاتک کاری از پیش نمیبرند.
بالاخره پس از گذشت چند روز، عراقیها متوجه موضوع شدند. شاید یک دلیلش این بود که ایرانیها تعدادی از دکل را قطع کرده بودند تا هواپیماهای خودی هنگام پرواز در سطح پایین با آنها برخورد نکنند. عراقیها که متوجه دیدبان ایرانیها شده بودند، با تانک و توپخانه، دکل را مورد هدف قرار دادند. بالاخره دکلی که شریف مطوری روی آن بود، هدف قرار گرفت و او بالای دکل به شهادت رسید. 8[۸]
نگارخانه تصاویر
پانویس
- ↑ کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص 81-82
- ↑ ویکی پدیا
- ↑ منبع: برگرفته از کتاب سفر به سرزمین نور (بهزاد پودات) 61-67
- ↑ منبع: کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهدا، ص 234 سفر عشق، ص 55
- ↑ منابع: کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهدا، ص 235 راهیان نور1، ص27- 25، نبرد فاو، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، ص69- 67
- ↑ منابع: کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهدا، ص 236 سفر عشق، ص129. به نقل از سرهنگ پاسدار غلامرضا احمدی، جمعی لشکر25 کربلا
- ↑ منابع: کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهداء، ص 237 سفر عشق، ص61
- ↑ منابع: کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهداء، ص 237 با راهیان نور، ص26- 25 (به نقل از کتاب نبرد فاو، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ)