خاطرات اسارت شهدا بخش دوم

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

زمانی که ما را از موصل یک به موصل سه منتقل کردند، هنگام ورود به اردوگاه، از بچه ها پذیرایی کردند و آن ها را از تونلی که به اصطلاح تونل مرگ نام داشت، گذراندند. در نتیجه حسابی بدن های بچه ها آسیب دید. بعد از این کتک کاری مفصل، آن ها از بچه ها خواستند به امام توهین کنند و العیاذ بالله بگویند: " خمینی دجال ". چند نفر از بچه ها بر اثر امتناع از توهین، به شدت مجروح و زخمی شدند تا حدی که به حالت اغما فرو رفتند. ما نمی دانستیم چه کار کنیم تا از این وضع خلاص شویم. از یک طرف، به هیچ وجه نمی توانستیم به امام توهین کنیم و از طرف دیگر، این شکنجه ها و کتک کاری ها واقعاً کار دست بچه ها می داد و آن ها را دچار نقص عضو می کرد. در همین اثنا یکی از بچه ها به فکرش خطور کرد که به جای " دجال " بگوییم: " نجار ". این حرف خیلی سریع به صورت رمزی و زیر لب به بچه ها منتقل شد و قرار شد به جای دجال بگوییم نجار. سه _ چهار نفر اول گروه به شدت زخمی شده بودند ولی نفرات بعدی، این تدبیر را به کار گرفتند. وقتی فرمانده از نفر بعدی خواست به امام توهین کند، او گفت: " خمینی نجار " یک باره فرمانده ی عراقی خوشحال شد و خیلی هم تعجب کرد. نفرات بعدی هم همین حرف را تکرار کردند و عراقی ها هم از این که ( به گمان خودشان ) با شکنجه ی نفرات اول ما را ترسانده اند و این گونه از کارشان نتیجه گرفته اند، خوشحال شدند تا این که بعد از تمام شدن کار، یکی از کسانی که به اصطلاح جاسوس بود و با عراقی ها همکاری می کرد، به آن ها گفت: بچه ها خواسته ی شما را انجام ندادند و چیز دیگری گفتند. وقتی فرمانده ی عراقی متوجه زرنگی ما شد، تمام خوشحالی ای را که به دست آورده بود، از دست داد. جوکار - غلام رضا(مرتضی)[۱]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

در اسارت، استخوان ساق پای من که بر اثر ترکش شکسته بود، همیشه عفونی بود و چرک می کرد. به علاوه ترکشی که داخل پایم مانده بود، در اثر پیاده روی های زیاد باعث عفونت بیشتر می شد. عراقی ها بچه هایی را که چنین مشکلاتی داشتند می بردند و دست یا پای آن ها را قطع می کردند و می آوردند. من در این فکرها بودم که خدا نکند مرا ببرند و این جور کنند و همیشه دعا می کردم که پایم خوب شود. یک شب خواب دیدم دیوار آسایشگاه خراب شد و پدربزرگم و حضرت امام تشریف آوردند داخل آسایشگاه. من گفتم: آقاجان، شما برای چه آمده اید این جا؟ امام گفتند: نترس، این ها با ما کاری ندارند. بعد امام دست مبارکشان را کشیدند روی پای من. من به امام گفتم: آقاجان، این ها قرار است فردا مرا ببرند و پایم را قطع کنند. فرمودند: نگران نباش، هیچ کاری با تو ندارند. بعد بلند شدند و رفتند و دیوار دوباره به هم آمد و سالم شد. همان لحظه من از خواب بیدار شدم و دیدم همان اردوگاه است و همان پای خراب من. فردا مرا صدا زدند و با یکی دو نفر دیگر بردند. البته من نمی توانستم راه بروم. لذا با برانکارد مرا بردند. با خودم گفتم: خوب، دیگر تمام شد. الآن می برند و پایم را قطع می کنند. در بیمارستان عده ای از بچه های ایرانی پایم درآوردند و پایم را گچ گرفتند و در نتیجه بهبودی حاصل شد. حجتی زاده - حسین[۲]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

یک بار بدون هیچ دلیلی و بدون این که چیزی بگویند، صدایم زدند. بعد سوار ماشینی کردند و با چشم و دست بسته با خود بردند. حدود پانزده روز مرا در جای تاریکی حبس کردند؛ طوری که چشم های من در مدتی که آن جا بودم، خیلی خراب شد. سرانجام به من گفتند: تو اگر چهار تا کلمه ی انگلیسی بلدی، چرا این قدر برای صلیب سرخ از خمینی می گویی؟ اصلاً برای همین مرا برده بودند. من هم در جواب گفتم: ببینید، شما اگر زبان مرا هم ببرید دلم و تمام سلول های بدن من می گویند: خمینی. چون او رهبر من است و این چیزی نیست که بخواهید آن را با کتک و شکنجه از دل من بیرون کنید. حجتی زاده - حسین[۳]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

یک بار فرمانده ی اردوگاه با چهار نفر از سربازانش کابل به دست به سراغ بچه ها آمدند و آن ها را به اصطلاح خودشان خمسه خمسه کردند و هر گروه را به چند سرباز سپردند. بعد از این که سربازان همه را زدند، دستور داد یکی یکی به امام توهین کنیم. نفر اول هیچ توهینی به امام نکرد لذا او را زدند؛ اما باز مقاومت کرد. آن ها لباس هایش را درآوردند و دوباره به جانش افتادند و آن قدر او را زدند تا از تمام بدنش خون جاری شد. بعد از مدتی آن ها خسته شدند و دوباره از او خواستند به امام توهین کند، اما او گفت: « من هرگز به امام توهین نمی کنم؛ چرا که او رهبر من است و من او را دوست دارم. این راهی است که خودم انتخاب کرده ام و اگر تا آخرین لحظه ی عمر هم مرا بزنید، هرگز به امام توهین نخواهم کرد. من آمده ام در این راه شهید شوم و این بهترین نحوه ی شهادت برای من است. آن ها هم دیدند او زیر بار نمی رود، به فرمانده شان گفتند: ما دیگر خسته شدیم، او اصلاً توهین نمی کند. بعد هم او را ول کردند و دست از کار کشیدند. ما هم او را به درمانگاه اردوگاه بردیم تا معالجه اش کنند. حیدری - عباس[۴]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

ما در اردوگاه دکتری داشتیم که به حضرت امام خیلی ارادت داشت و می گفت: زمانی که امام در عراق بود، من ایشان را دیدم و خیلی اسرای ایرانی را دوست دارم؛ حتی بیشتر از بچه های خودم. او همیشه به اسرا خدمت می کرد و می گفت: من نمی توانم عقیده ام را ابراز کنم؛ امکاناتی هم که در اختیار من است، خیلی محدود است وگرنه بیشتر از این ها به شما خدمت می کردم. حیدری - عباس[۵]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

تنها مسأله ای که در طول اسارت موجب شد بزرگ ترین ضربه ی روحی به بچه ها وارد شود و سخت ترین و بحرانی ترین شرایط را در زندگی تجربه کنند، مسأله ی رحلت حضرت امام بود که تمام سختی های اسارت در کنار آن هیچ بود. همه ی اسرا امیدشان به روزی بود که از بند آزاد شوند و بتوانند با امام ملاقات کنند و با دیدن ایشان آلام روحی خود را تسکین دهند. این مسأله آن قدر امیدوار کننده بود که در لحظات سخت و جان فرسای اسارت به دیگر چنین وعده ای می دادیم و با این صحبت ها دل خودمان را خوش نگه می داشتیم. وقتی امام فوت کرد، درد بزرگی فضای اردوگاه را فرا گرفت؛ چرا که تمام آن امیدها یک باره بر باد رفت؛ لذا اسرایی که تا چند روز پیش حاضر بودند اسارت را اگر چه بیست سال طول بکشد تحمل کنند، حالا حاضر نبودند حتی یک لحظه هم بدون امام در این دنیا طاقت بیاورند. هیچ کس نمی توانست خودش را کنترل کند و بر خلاف همیشه همه به صورت علنی و آشکار برای امام عزاداری می کردند و بر سر و سینه می زدند. بعضی از بچه ها خاک بر سر می ریختند و خلاصه جو اردوگاه طوری تحت الشعاع مصیبت ارتحال امام قرار گرفته بود که بعضی از سربازان عراقی از شدت غم و اوضاع نابسامان ما، گریه می کردند و خود را در غم ما شریک می دانستند. حیدری - عباس[۶]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

روزی یکی از سربازان عراقی که به خاطر مقاومت در برابر رژیم بعث به زندان افتاده بود، متوجه شد که من اسیری ایرانی هستم. لذا آمد کنار درِ زندان و با همان مقدار فارسی که بلد بود، گفت: آقا! گفتم: بله. گفت: تو ایرانی هستی؟ گفتم: بله شما چه طور، ایرانی هستید؟ گفت: نه من بچه ی کربلا هستم. بعد گفت: چیزی می خواهم به تو بگویم؛ آن را فراموش نکن. گفتم: چه می خواهی بگویی؟ گفت: اگر روزی برگشتی ایران، سلام ما را به امام خمینی برسان و بگو ما را فراموش نکند. این را که گفت، نفهمیدم چه حالی به من دست داد ولی ناخودآگاه گریه ام گرفت. این اتفاق ساعت شش بعد از ظهر رخ داد ولی من تا طلوع صبح گریه می کردم و نمی توانستم خودم را کنترل کنم. به یاد حضرت امام و به یاد آن هایی که در زندان بودند و اصلاً ایرانی نبودند ولی در مقابل رژیم بعث ایستاده بودند و با یاد امام مقاومت می کردند، می افتادم و گریه می کردم؛ اصلاً این که یک نفر در آن موقعیت و در آن تنگنا بیاید و درخواست کند چنین پیامی را به امام برسانم، مطلب خیلی بزرگی است که جای تأمل دارد. متأسفانه زمانی که ما برگشتیم، با جای خالی امام مواجه شدیم و این وظیفه را انجام ندادیم. حدادی - سیداحمد[۷]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

در بیمارستان موصل که بودیم، یکی از دکترها زیاد با ما بحث می کرد و به امام یا نیروهای بسیجی اهانت می کرد و به زبان عربی ناسزا می گفت و القاب نامناسب به حضرت امام می داد. روزی او با یکی از بچه های اسیر که اهل قم بود و بعداً به فیض شهادت نایل شد و به زبان عربی آشنایی داشت، بحث کرد. یکی از پرستارهای آن جا که شیعه بود و بیرون در ایستاده بود، به من اشاره کرد ولی من نفهمیدم او چه می گوید. هنگامی که آن دکتر رفت، او آمد و گفت: با او بحث نکنید او از آن بعثی های سرسپرده است و اگر به صدام توهین کنید، تا زهرش را به شما نریزد، دست بر نمی دارد. فردای آن روز هم آن دکتر آمد و شروع به بحث کرد و آن دوست ما هم شروع کرد به تعریف از مجد و عظمت امام خمینی. وقتی آن دکتر در جواب ایشان کم آورد، گفت: این هایی که شما می گویید را من هم با این که دشمن خمینی هستم قبول دارم؛ اما چرا شما با ما می جنگید؟ ایشان گفت: ما جنگ نکردیم، امام جنگ نکرده است، بلکه او حامی مستضعفان است و اصلاً خط مشی امام این نیست. خلاصه این حرف ها ادامه پیدا کرد تا این که دکتر دیگر نتوانست جواب بدهد. بعد اشاره کرد به یکی از پرستارها که او را ببرد. آن پرستار که شیعه بود آمد و گفت: کار ایشان تمام است. من گفتم: یعنی چی کارش تمام است؟ گفت: یعنی او را می کشد و تا یک ربع _ بیست دقیقه ی دیگر معلوم می شود. وقتی ایشان را برگرداندند، من دیدم رنگش پریده. پرستار گفت: کار ایشان تمام شد. گفتم: یعنی چه کار کردند؟ گفت: آمپول هوا به او تزریق کردند. ایشان تقریباً بیست دقیقه زنده بود و وقتی می خواست وصیت کند، شهید شد و نتوانست وصیت کند. بعدها که ما بازگشتیم، متوجه شدیم ایشان اهل قم بوده و همسر و دو دختر داشته است. حدادی - سیداحمد[۸]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

در پایان خوب است از شهدای اسیر هم یادی بشود. یادم هست یکی از دوستان ما اهل تبریز بود و در اسارت هم به شهادت رسید. ایشان واقعاً پیرو خط امام خمینی و انسانی بسیار وارسته و دوست داشتنی بود. خیلی وقت ها او مصایب و زحماتی را که قرار بود برای بچه ها پیش بیاید، به جان می خرید و خود را سپر بلای دیگران می کرد و در نهایت هم در همین راه به طرز فجیعی به شهادت رسید. یک روز که عراقی ها قصد اذیّت و آزار شدید اسرا را داشتند، او خود را به عراقی ها معرفی کرد تا آنان دست از سر بچه ها بردارند. عراقی ها او را داخل یک گونی کردند و درِ آن را بستند. بعد حدود ده سرباز عراقی به آن گونی حمله ور شدند و با پوتین هایشان به او لگد زدند تا او را به شهادت رساندند. ایشان هم زیر آن ضربات فقط تکرار می کرد: " الله اکبر، خمینی رهبر ". او تا آخرین لحظه هم دست از امام و راه امام برنداشت و جمله ای را تکرار می کرد که برای عراقی ها از هزار تیر سمّی هم بدتر بود و موجب عصبانیت و ناکامی آن ها می شد. یادش گرامی باد! حدادی - سیداحمد[۹]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

ما در اردوگاهمان سربازی به نام یحیی داشتیم که خیلی عقد ه ای بود. یک روز او از پشت پنجره ی آسایشگاهِ خودشان مرا صدا زد و کاریکاتوری از امام را نشانم داد و گفت: این عکس را می شناسی؟ بعد هم به امام توهین کرد. من هم در جوابش به صدام توهین کردم. او با صدای بلند به امام توهین کرد و من هم با صدای بلندتر از او، به صدام توهین کردم. او با مشت و لگد به جانم افتاد تا این که فرمانده شان آمد ما را جدا کرد. در نهایت او متوجه شد که اگر بخواهد به امام توهین کند، من یا هر اسیر ایرانی دیگری به صدام توهین می کنیم. حسینی - سیدمحسن[۱۰]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

روز دوم یا سوم اسارت بود که نگهبان عراقی به آسایشگاه ما آمد. به طور معمول، ما تصور کردیم می خواهد آمار بگیرد، ولی گفت: سرها بالا! چه کسانی امام را دوست دارند؟ بیایند بیرون! این صحنه برای ما خیلی غیره منتظره بود، لذا نگاهم به جلو بود که اگر یک نفر بلند شد، من هم بلند شوم. اتفاقاً، یکی از دوستان بلند شد و من هم پشت سرش رفتم. بعد از ما هم حدود ده، بیست نفر بلند شدند تا اینکه تعدادمان به چهل نفر رسید. برادر مجروحی هم که کناری نشسته بود دستش را بلند کرد و گفت: من هم با این گروه هستم. بعد از اینکه آن عراقی چندین سؤال از طریق مترجم از ما پرسید، گفت: همه ی اینها دجال اند و اهل شیطنت، زود بروید داخل صف.یکی از دوستان، بعد از این ماجرا، به من گفت: چرا این کار را کردید؟ ممکن بود با توجه به اینکه ما همگی مفقودالاثر هستیم بلایی سر شما بیاورند. جواب بنده این بود که امام محور و نماد خوبی است. اگر ما به خاطر امام کتک بخوریم، باید احساس افتخار کنیم. از طرفی، شاید در این جا این نحو روشنگری ما مفید واقع شود و چند نفر را از اشتباهاتی که مرتکب می شوند نجات دهد. حیدری نسب - علی رضا[۱۱]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

یک بار مشغول تمرین سرود " الله اکبر، خمینی رهبر " برای اجرا در مراسم دهه ی فجر بودیم. نگهبان هم گذاشته بودیم تا آمدن نگهبان عراقی را به ما خبر بدهد. سرود را می خواندیم و به وسط آن رسیده بودیم. سرود زیبا بود و بچه ها همه محو آن شده بودند. در یکی از قسمت ها که گفتیم: « الله اکبر، خمینی رهبر » سربازی از کنار آسایشگاه می گذشت. متأسفانه نگهبان ما متوجه او نشده بود. آن سرباز هم این بند سرود را شنید و آمد و گفت: ماجرا چیست؟ ما سریع متفرق شدیم و به او گفتیم: چیزی نیست. او گفت: چرا! شما گفتید الله اکبر، خمینی رهبر؟ گفتیم: تو اشتباه می کنی، کسی حرفی نزد؛ ولی او ول کن نبود و اصرار داشت از کار ما باخبر شود. بالاخره با زحمت توانستیم خیالش را راحت کنیم و از شرّش خلاص شویم. حسینی بهارانچی - سیدعلی[۱۲]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

وقتی که مرا به خاطر مجروحیت به بصره منتقل کردند، دو نفر از درجه داران عراقی نزد من آمدند. یکی از آن ها سرگرد بود و به زبان فارسی هم کاملاً مسلط بود. با من صحبت کردند و بعد پرسیدند: نظرت راجع به خمینی چیست؟ گفتم: اگر این تبلیغاتی که جمهوری اسلامی می کند صحت داشته باشد و واقعاً امام این چنین باشد، من خیلی امام را دوست دارم. یکی از آن ها نگاهی به من کرد وسرش را تکان داد. خدادادی - مصطفی[۱۳]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

در اردوگاه، پیر مردی داشتیم که عراقی ها بارها از او خواستند به امام توهین کند، ولی هیچ وقت زیر بار نمی رفت و در جواب نسبت هایی که آن ها به امام می دادند، می گفت:ا اعلم. در یکی از این شکنجه ها، عراقی ها چند تا از دندان هایش را شکستند. خدادادی - مصطفی[۱۴]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

در ابتدای اسارت، بنده مدتی در زندان استخبارات عراق بودم. یک شب، متوجه صدای داد و فریادی از اتاق های هم جوار شدم. ماجرا این بود که بعثی ها یکی از اسرا را به میزی بسته بودند و با کابل به جان او افتاده بودند و از او می خواستند به امام توهین کند. ولی او توهین نمی کرد و می گفت: من امام را نمی شناسم؛ چگونه می توانم به کسی که نمی شناسم، توهین کنم؟ آن ها حدود 45 دقیقه او را زدند ولی تلاششان بی نتیجه ماند. رجبی - محمد[۱۵]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

زمانی که در اردوگاه بودیم، چند نفر از منافقین آمده بودند و تعدادی از افراد کم سن و سال و نوجوان اردوگاه را جدا کرده بودند و به خارج اردوگاه به مقر فرماندهی برده بودند تا با آن ها مصاحبه کنند. اما آن ها با زیرکی تمام در رفتند و چند شعار مرگ بر منافق هم نثار آن ها کردند؛ در ضمن یک رادیو هم از آن ها کش رفتند. روز بعد فرمانده ی اردوگاه که فرد خیلی خشنی به نام سرگرد محمودی بود، آمد و خواست آن بچه ها را به خاطر کار دیروزشان تنبیه کند؛ لذا آن ها را به قسمت توالت های اردوگاه که فضایی کوچک و تقریباً چهل متری بود، برد. آن نامرد که زبان فارسی بلد بود و اتفاقاً طبع شعر هم داشت، یک بیت شعر توهین آمیز علیه امام ساخته بود و در آن کلمه ی رهبر را به کار برده بود. او شعر را خواند و از آن ها خواست آن را تکرار کنند. بچه ها ابتدا مدتی مقاومت کردند و چیزی نگفتند ولی یکی از آن ها شعر را خطاب به عمه ی سرگرد محمودی تغییر داد و به جای کلمه ی رهبر؛ از لفظ " عَمَّت " استفاده کرد و برای آن که دست از آزار آنان بردارد، همگی شعر را به آن صورت تکرار می کردند. بالاخره محمودی شک کرد که چرا آن ها آن قدر راحت شعر را تکرار می کنند و علاوه بر آن می خندند! تا این که فهمید آن ها شعری را که برای توهین به امام سروده، به عمه ی خود او حواله می دهند. خلاصه بعد از کتک کاری شدید آن ها، یکی از بچه ها را که اگر اشتباه نکنم، مهدی طحانیان بود، روی زمین خواباند و دو سرباز خیلی هیکلی هم روی سینه ی او رفتند و تا حدّ مرگ او را تحت فشار قرار دادند؛ طوری که تا مدت ها کمر و قفسه ی سینه ی آن نوجوان درد می کرد. رجبی - محمد[۱۶]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

زمانی که من اسیر شدم، به شدت از ناحیه ی دو پا مجروح بودم. بعد از رفتن به بیمارستان و مرخصی شدن از آن، عراقی ها اولین مصاحبه را با من انجام دادند که در آن افسر عراقی بحث های زیادی را مطرح کرد. یکی از آن مباحث این بود که می گفت: خمینی می خواهد مثل هیتلر کل جهان را بگیرد. من در جواب او گفتم: نه این چنین نیست. بعد با رعایت ادب و احترام برایش توضیح دادم که او کاری به دنیا ندارد، البته دنیا را می گیرد و به مردم قرآن و احکام اسلامی یاد می دهد ولی خود ایشان اصلاً کاری با دنیا و مقامات دنیایی ندارد. ایشان مثل پیامبر است. ایشان از اولیاءالله است و اصلاً نمی شود هیتلر را با چنین انسانی مقایسه کرد. رضانژاد - محمدرضا[۱۷]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

یکی از سربازان عراقی می گفت: امام پانزده سال جنب منزل ما ساکن بود و همسایه ما بود. او می گفت: من وقت خودم را با ورود و خروج حضرت امام تنظیم می کردم و این قدر امام منظم بود که هر وقت می خواست به زیارت برود سر ساعت30/11 دقیقه ظهر از جلوی یک قصابی عبور می کرد. و موقع برگشت از زیارت و پس از نماز ظهر و عصر دقیقاً ساعت 30/13 دقیقه از جلوی همان قصابی عبور می کرد. من در طول عمرم آدمی به این منظمی ندیده ام. رجبی علیائی - عبدالله[۱۸]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

در بیمارستان بصره که بودیم، یکی از بچه های مجروح ایرانی که اهل نیشابور بود، حال خوبی نداشت. افسر عراقی بالای سر او آمد و از او خواست به امام توهین کند. آن برادر به زبان های مختلف فارسی و ترکی و انگلیسی می خواست به آن افسر بفهماند که متوجه حرف شما نمی شوم. آن افسر او را می زد و از او می خواست به امام فحش بدهد؛ ولی او می گفت: من عربی نمی فهمم و نمی دانم چه می گویید. بعثی ها حسابی او را زدند و با آن حال وخیمی که داشت، شکنجه کردند. تا این که بر اثر همان فشارها، اختلالات عصبی پیدا کرد و تعادل روحی خود را از دست داد و کارهای عجیب و غریبی می کرد؛ طوری که دل همه ی ما به حال او می سوخت. او که تا چند روز پیش سالم بود، بر اثر شکنجه های بعثی ها دیوانه شده بود. خلاصه او را برای عمل جراحی بردند؛ اما زیر عمل دوام نیاورد و بعثی ها یک تیر خلاص به او زدند و شهیدش کردند. رفیعیان - احمد[۱۹]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

ما اگر در آن جا می خواستیم با سرباز و نگهبانی رابطه برقرار کنیم، سریع از ما فاصله می گرفتند و نمی گذاشتند با آن ها حرف بزنیم. اگر به سربازی سلام می کردیم، در جواب می گفت: " مو تبلیغ "؛ یعنی تبلیغ نداریم، تبلیغ نکنید. اما بودند کسانی که خودشان زمینه داشتند؛ مثل آن سربازی که مادرش به او گفته بود: اگر اسرای ایرانی را اذیت کنی، شیرم را حلالت نمی کنم؛ یا آن دکتری که خیلی بچه ها را دوست داشت و از آن ها می خواست برای سلامتی خود و خانواده اش دعا کنند. او اعتقاد داشت ما انسان های خوبی هستیم و دعایمان مستجاب است. چیز عجیبی که ما شاهد آن بودیم، اعتقاد برخی از عراقی ها به امام بود؛ گرچه با ایشان دشمنی می کردند. یادم هست سربازی بعثی به نام یونس داشتیم که می گفت: والله العلی العظیم، این جنگ را فقط خمینی می تواند پایان دهد. رفیعیان - احمد[۲۰]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

در بیمارستان بصره که بودیم، یک نفر از ناحیه ی استخوان ران پا دچار شکستگی شده بود که اتفاقاً خودش دکتر بود و در آمریکا مطب داشت. بعثی ها او را مجبور به توهین به امام می کردند ولی او این کار را نمی کرد و هر چه او را می زدند، حرف نمی زد. می دانید کسی که از ناحیه ی ران پا دچار شکستگی می شود، بعد از بیهوش کردن، ابتدا با مته ی مخصوص استخوان پایش را سوراخ می کنند و از میان استخوان، پلاتین مخصوص را عبور می دهند و سپس پا را در یک زاویه ی بیست سی درجه قرار می دهند و وزنه های سبکی را که معمولاً نیم کیلو یا یک کیلو است، به پایش آویزان می کنند تا استخوان پا دچار انحراف نشود و به آرامی در جایش جوش بخورد. بعد وزنه ها را به مرور سنگین تر می کنند تا پا به درستی جوش بخورد؛ اما آن نامردها بدون تزریق آمپول بیهوشی پای او را با میخ و چکش سوراخ کردند. فریاد « یازهرا » و « یا مهدی » آن پزشک بزرگوار به هوا بلند بود و این در حالی بود که می دید پزشکان عراقی چه قدر رذل هستند و چگونه علاوه بر این که پیمان خدمت به بیمار و دلجویی از او را شکسته اند، این گونه همکار خودشان را شکنجه می کنند. بعد از سوراخ کردن پایش، یک باره پنج تا آجر به پایش آویزان کردند که شاید وزن آن ها هفت هشت کیلو یا بیشتر بود. دوباره او فریاد می زد و کمک می خواست. ولی کسی به دادش نمی رسید. در همین حال هم چنان از او می خواستند به امام توهین کند؛ ولی او توهین نمی کرد و درد را به جان می خرید. او چند روز تمام گریه می کرد و « یا زهرا » می گفت. هر روز هم آن وحشی ها اعم از دکتر و غیر دکتر می آمدند بالای سرش و به او می خندیدند و می گفتند: اشلونک؟ کیفک زین؟ حالت چه طور است؟ و با او احوال پرسی می کردند. سرانجام هم یک پایش چند سانت کوتاه تر از دیگری شد. رفیعیان - احمد[۲۱]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

یکی از دوستان ما به نام آقای میری،که اهل بروجرد بود، مدتی در استخبارات عراق اسیر بود. یکی از شب ها، عراقی ها او را خیلی شکنجه می کنند و بعد داخل سلول می اندازند. در سلول، یک ایرانی که منافق بود، به امام توهین می کند. این دوست ما با همان حال نزار به سراغ او می رود و با وی گلاویز می شود و او را کتک می زند. وقتی افسر عراقی می آید و در سلول را باز می کند و به او می گوید بیا بیرون، از بس او را زده بودند پاهایش از کار افتاده بود، لذا با زانو از سلول بیرون می رود. افسر عراقی از او می پرسد: چرا ارشد را زدی؟ می گوید: چون به امام توهین کرد. عراقی ها هم دوباره او را شکنجه می کنند. رمضانی - مجید[۲۲]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

یکی از دوستان می گفت: لحظه ای که اسیر شدم، عکسی از امام با خود داشتم و می ترسیدم عراقی ها به خاطر این عکس شکنجه ام کنند، ولی بر خلاف انتظار، سرباز عراقی با احتیاط عکس را از جیبم در آورد و بوسید. از این موارد، گاهی پیش می آمد، ولی چیزی که بود، اگر سربازی پیدا می شد که به امام علاقه داشته باشد، سعی می کرد علاقه اش را بروز ندهد؛ چون برای او و خانواده اش دردسر درست می شد. رمضانی - مجید[۲۳]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

سال 65 بود و ما در اردوگاه رمادی بودیم. در آن جا یکی از بچه های خمینی شهر اصفهان با ما بود که اسم کوچکش رمضان بود. او دچار اختلالات روانی شده بود و تعادل روانی نداشت. با این حال اگر کسی به امام توهین می کرد، چه عراقی و چه ایرانی، جوابش را می داد. یکی از اسیران که جزو وطن فروشان اردوگاه بود، شبی آمد و جلوی رمضان به امام توهین کرد. رمضان هم در عوض ده ها توهین به صدام کرد. فردا صبح آن فرد خائن رفت و به بعثی ها گزارش داد که فلانی دیشب به صدام توهین کرده است. بعثی ها هم او را طناب پیچ کردند و داخل یکی از توالت ها انداختند و حدود 20 روز آن جا نگه داشتند؛ تا زمان آمدن صلیب سرخ نزدیک شد. چند روز قبل از آمدن صلیب سرخ که او را آزاد کردند، وقتی طناب ها را باز کردیم دیدیم بدن او گندیده است و پوست بدنش از شدت فشار طناب گود و کبود شده است. بعثی ها هم آمدند و برادرانی را که حرف شان برای بقیه مطاع بود یا مترجمین و کسانی که انگلیسی بلد بودند، تهدید کردند که راجع به او به صلیب سرخ چیزی نگویند وگرنه چنان و چنین می کنند. آن زمان دکتر پاک نژاد با ما هم بند بود. یک روز که ما با هم صحبت می کردیم، او به من گفت: من این موضوع را به صلیب سرخ گزارش می دهم. من گفتم: اجازه بده من بگویم! او گفت: نه خودم می گویم. بالاخره وقتی صلیب آمد، موضوع را به آن ها گفت. عراقی ها هم آقای دکتر را حسابی شکنجه کردند. رحیمی - صفر[۲۴]

موضوع : اجتماعی ، اسارت


پانویس

  1. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:111
  2. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:161
  3. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:162
  4. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:143
  5. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:144
  6. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:145
  7. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:96
  8. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:97
  9. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:98
  10. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:56
  11. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:167
  12. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:53
  13. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:127
  14. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:128
  15. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:62
  16. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:63
  17. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:168
  18. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:68
  19. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:104
  20. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:104
  21. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:104
  22. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:124
  23. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:125
  24. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:75