خاطرات اسارت شهدا بخش سوم

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

بنده همراه با سه نفر دیگر از دوستان برای شناسایی مواضع دشمن رفته بودیم و داخل سنگرهای کمین شده بودیم که توسط عراقی ها اسیر شدیم. آن ها ما را به بصره منتقل کردند و در آن جا حدود یک ماه ونیم در بازداشت و تحت باز جویی بودیم. آن ها می دانستند که ما اطلاعات مهمی داریم، لذا از راه های مختلف و با اعمال شکنجه های زیاد می خواستند از ما اطلاعات بگیرند. آن ها وقتی می دیدند ما حرف نمی زنیم، از ما می خواستند به امام توهین کنیم. بدین شکل که خودشان فحش هایی بر زبان می آوردند و از ما می خواستند آن ها را به امام نسبت دهیم. برای ما، این سخت ترین شکنجه ی عراقی ها بود، لذا ما مقاومت می کردیم و هیچ اهانتی به امام نمی کردیم. آن ها در تمام بازجوییهایشان از ما، می خواستند توهین کنیم تا حداقل به این هدفشان برسند. آن ها از هر وسیله ای برای شکنجه ی اسرا استفاده می کردند. خود ما مدتی که در بصره بودیم خیلی شکنجه شدیم ( از کابل و شلاق گرفته تا برق و....) ولی به لطف خدا توانستیم مقاومت کنیم و هیچ کدام به امام توهین نکنیم. ریحانی - علی اکبر[۱]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

یادم هست زمانی که مرا از فاو به سمت بصره می بردند، به جایی رسیدیم که عکس بزرگی از صدام به دیوار زده شده بود. سربازی که همراه من بود، جلو رفت و دستش را روی پیشانی آن عکس گذاشت و آن را بوسید. بعد اسم امام را آورد و به ایشان توهین کرد. من نگاه غضب آلودی به آن سرباز کردم. او هم سیلی محکمی به صورت من زد و چون دستهایم بسته بود با صورت به زمین افتادم. ریحانی - علی اکبر[۲]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

ما در اردوگاهمان افراد بسیجی و پاسدار، زیاد داشتیم و خیلی با هم متحد بودیم، لذا عراقی ها هیچ وقت از ما نمی خواستند به صورت دسته جمعی به امام توهین کنیم، چون می دانستند که موفق نمی شوند. آن ها می دانستند که ما در بازجویی های انفرادی به امام توهین نمی کنیم، لذا محال است در جمع و در کنار یکدیگر به امام توهین کنیم.آن ها ما را در بند جداگانه ای قرار داده بودند و نام آن را بند « جالین» گذاشته بودند. حساسیت عراقی ها نسبت به ما از اسرای دیگر بیشتر بود، برای همین امکاناتمان محدودتر از اسرای دیگر بود.آن ها می خواستند با این کارشان به ما بگویند دست از امام بردارید تا اوضاع تان بهتر شود. از طرفی، به بهانه های مختلف به ما گیر می دادند؛ مثلاً، اگر کسی با دوستش حرف می زد و می خندید به سراغ او می رفتند و می گفتند: چرا می خندی؟ و همین بهانه ای برای کتک کاری می شد. در صورتیکه دلیل اصلی آن ها علاقه و محبت ما به امام بود. آن ها در حین شکنجه به ما می گفتند: حالا خمینی کجاست تا شما را از این وضعیت نجات دهد؟ ما هم جوابی می دادیم که بیشتر عصبانی می شدند و می گفتیم: مهم نیست امام خمینی درباره ی ما چه فکر می کند و الان کجاست؛ برای ما این مهم است که او را دوست داریم و عشق به خمینی در رگ وریشه ما خانه کرده است و هیچ کس نمی تواند آن را از دل ما بیرون کند؛ نه با شکنجه و کتک کاری و نه با هیچ وسیله ی دیگری. شما فکری به حال خودتان بکنید! سر آخر، وقتی آن ها ناکام می ماندند، می گفتند: معلوم نیست خمینی با شما چه کرده که این گونه او را می خواهید و دست از او بر نمی دارید. ریحانی - علی اکبر[۳]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

گاهی اوقات سربازان عراقی تحت تاًثیر رفتارهای بچه ها قرار می گرفتند؛ مثلاً، وقتی بچه ها را می زدند و می دویدند که زیر ضربات کابل فریاد یا حسین و یا علی بچه ها بلند می شود، یا اینکه فردی دارد به خاطر عشق به امام کتک می خورد، ولی در حین کتک خوردن می گوید: درود برخمینی، اینها در دل سنگشان تاًثیر می گذاشت. در سفر کربلا، وقتی عراقی ها دیدند اسرای ایرانی عین خیالشان نیست و فریاد اباالفضل علمدار خمینی را نگهدار سر داده اند و صلوات برای او می فرستند، به فکر فرو می رفتند و همین برای ما کافی بود. چون نشان از باز شدن روزنه ای به سوی انسانیت در مغز تاریک و افکار خاموششان داشت. ریحانی - علی اکبر[۴]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

وقتی من مجروح شدم، دو شبانه روز روی زمین بودم تا سربازان عراقی به طرفم آمدند و یکی از آن ها با دست به من اشاره کرد که بلند شو. او وقتی دید من تکان نمی خورم، آمد جلو و شروع کرد به گشتن جیب های من و از داخل جیبم، کیفم را درآورد. من در این کیف عکس هایی از امام و مقام معظم رهبری و آقای رفسنجانی داشتم. هم چنین از شهدای ناپدید شده در هواپیما و از شهید فکوری و جهان آرا هم عکس هایی داشتم. ولی عکس امام از همه ی آن ها بزرگ تر بود. او عکس را درآورد و جلوی صورت من گرفت و من هم آن را بوسیدم. بعد او کیف را درون جیبم گذاشت ولی من متوجه نشدم که عکس را در کیف گذاشت یا نه. وقتی ما را به بیمارستان بردند، هر چه داشتیم از ما گرفتند. وقتی کیف مرا درآوردند، متوجه شدم که عکس امام در کیف نیست و فهمیدم که آن سرباز عکس امام را برداشته است. آن سرباز احتمالاً شیعه بوده، چون من چیزهای باارزش دیگری هم داشتم؛ مثل ساعتی که به دستم بود یا انگشتری که داشتم و هم چنین مقداری پول، ولی او به این ها اصلاً دست نزده بود و فقط عکس ها را برداشته بود. زرندی - کاظم[۵]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

برخی از سربازهای عراقی هر گاه احساس امنیت می کردند، دور از دید بقیه به ما ابراز احساسات می کردند. در همان ابتدای اسارت که ما را به بصره منتقل کرده بودند، بعد از شکنجه های بسیار وقتی درجه داران و افسران رفتند، سربازان وظیفه آمدند و گفتند ما با هم برادریم و امام را دوست داریم. آن ها به زبان عربی می گفتند: « خمینی زین! صدام مو زین! » یعنی امام خمینی خوب است و صدام بد است. مثلاً یکی از آن ها آمد بالای سر من و دعای کمیل خواند؛ یکی دیگر رفت و برایمان آب آورد، یکی رفت شیر آورد و خلاصه این که خیلی به ما رسیدند؛ چون امام و همه ی ما را دوست داشتند. سربازان بسیاری به اردوگاه ما رفت و آمد می کردند. یادم هست سرباز شیعه ای داشتیم که خیلی به امام ارادت داشت و آخرش هم این موضوع را فهمیدند و او را از آن جا بردند و دیگر نفهمیدیم چه بر سر او آمد. در میان سربازهایی که در اردوگاه بودند، شیعه هم پیدا می شد که امام را به عنوان رهبر و مرجع تقلید قبول داشت. سدری - احمد[۶]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

اولین سالی که در ارودگاه موصل بودیم، قرار شد دومین سالگرد پیروزی انقلاب را جشن بگیریم. قرار شد ساعت نه صبح، بعد از آزادباش، در محوطه ی اردوگاه جلوی بند سه، نماز وحدت بخوانیم و یک مقدار شیرینی، که به این مناسبت تهیه کرده بودیم پخش کنیم. نماز را شروع کردیم. وقتی نماز تمام شد، موقع تقسیم شیرینی بین برادران شد. این شیرینی ها را ما از خرما و خمیر نان تهیه کرده بودیم و با استفاده از قالب صابون که آن را به صورت گل در آورده بودیم و یک مقدار نایلون، خمیر درست شده را به شکل گل در آورده بودیم. هنگامی که ما این شیرینی ها را پخش می کردیم عراقی ها تعجب می کردند. آن ها متوجه شده بودند که این برنامه به چه مناسبت تنظیم شده است و می گفتند: اگر انقلاب شما را قبول داشته باشیم، خمینی را قبول نداریم. شما هم این شرینی را به یاد او درست کرده اید آن ها نتوانستند مراسم ما را تا آخر تحمل کنند و جشن را به هم زدند و تمام شیرینی ها را از ما گرفتند. بچه ها هم به نشانه ی اعتراض به کار آن ها به آسایشگاه رفتند و از آسایشگاه بیرون نیامدند. عراقی ها این کار را نوعی اعتصاب حساب کردند و گفتند: شما اعتصاب غذا کرده اید، لذا روز اول خودشان غذا ندادند. از روز دوم تا پنجم، ما به خاطر اهانت به حضرت امام و به هم خوردن جشن مان اعتصاب غذا کردیم. بعد از یک هفته، فرمانده ی اردوگاه که همان افسر استخباراتی یعنی عزالدین بود، آمد و به صورت ضمنی معذرت خواهی کرد و گناه را به گردن سربازانش انداخت و گفت: ما به انقلاب تان احترام می گذاریم. سربازان ما این را نمی دانستند و بدون دستور این کار را کردند. ما از شما می خواهیم که اعتصاب تان را بشکنید. ما تقریباً شش، هفت روز بود که چیزی غیر از آب باران نخورده بودیم، آن هم به این ترتیب که از پنجره پاکت های پلاستیکی را به بیرون می دادیم و آب باران از داخل این پلاستیک ها به داخل آسایشگاه سرازیر می شد آن جا هم یک ظرف قرار داده بودیم که آب ها را جمع می کرد و ما از آن آب استفاده می کردیم، اما در طول این چند روز هیچ غذایی به ما نرسیده بود. برادران این معذرت خواهی را از افسر استخباراتی پذیرفتند و اعتصاب را شکستند. سیفی - محمد[۷]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

زمانی که به اسارت دشمن در آمدیم، ما را به محوطه ای که دور تا دور آن بلوک کشی شده بود بردند. بچه ها با دستهای بسته و برخی هم با چشم های بسته کنار دیوار نشسته بودند. دمای هوا بیشتر از چهل درجه بود و همه تشنه بودند. عده ای از بچه ها هم زخمی بودند و خون زیادی از آنان رفته بود و احتیاج بیشتری به آب داشتند. در چنین شرایطی، عراقی ها از ما می خواستند به امام خمینی توهین کنیم و علیه مسئولان نظام شعار بدهیم و می گفتند: این کار را بکنید تا به شما آب و غذا بدهیم؛ ولی همه ی بچه ها مقاومت کردند و تسلیم خواسته ی آن ها نشدند. سینه سپهر - رمضان[۸]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

در روزهای بیماری حضرت امام، تلویزیون عراق حضرت امام را نشان داد که در بیمارستان روی تخت بستری هستند. این صحنه برای بچه ها خیلی ناراحت کننده بود. بعد از این ماجرا، بچه ها شروع به برگزاری مراسم دعا و نذر ونیاز برای شفای حضرت امام کردند و تمام اوقات و برنامه هایشان را روی این مسأله متمرکز کردند. اما چند روز بعد، رادیو عراق، قرآن پخش کرد و بعد هم اعلام کرد امام خمینی به رحمت خدا رفته اند. بعد از این بود که ماتم بچه ها آغاز شد. همه گریه می کردند و در فراق امام اشک می ریختند. روزگار سختی شده بود و هیچ کس تاب مقاومت در برابر این حادثه را نداشت. بچه ها چنان به سر وصورت خود می زدند که انگار خانواده خود را از دست داده اند. آن ها در گوشه و کنار اردوگاه نشسته بودند و هر کس در حال خودش بود و قرآن می خواند. سینه سپهر - رمضان[۹]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

بسیار پیش می آمدکه عراقی ها بدون هیچ دلیلی به سراغ بچه ها می آمدند و آن ها را از آسایشگاه خارج می کردند و شروع می کردند به دستور نظامی دادن، مثل بشین پاشو و..... آن ها از ما می خواستند با شعار دادن علیه امام این دستورات را انجام دهیم. البته، بچه ها هیچ وقت خواسته ی آن ها را انجام نمی دادند. یک بار، افسر عراقی یکی از دوستان را که اهل بوشهر بود بیرون کشید و به او گفت: به امام توهین کند! او بلند گفت: مرگ بر ضد خمینی. افسر عراقی متوجه نشد که او چه می گوید، لذا از مترجم پرسید: چه می گوید؟ مترجم هم که دید همه ی بچه ها به او نگاه می کنند، از ترس جرأت نکرد ترجمه کند و گفت: او لهجه دارد و به لهجه ی خودش شعار می دهد. جالب این بود که افسر عراقی باز هم به او گفت شعار بده و باز هم او با صدای بلند گفت: مرگ بر ضد خمینی. افسر عراقی هم کاری با او نداشت. شاه نظری - علی اصغر[۱۰]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

یکی از دوستان ارتشی با ما بود که طراح خوبی بود و گاهی از اوقات عکسی از امام می کشید و به ما می داد. ما هم این عکس ها را به بچه های حزب اللهی و بسیجی نشان می دادیم. با دیدن این عکس ها، اشک شوق از چشم بچه ها سرازیر می شد و خستگی از تنشان در می آمد و اصرار می کردند باز هم از این عکس ها به آن ها نشان دهیم. شاه نظری - علی اصغر[۱۱]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

خودداری از توهین به امام، بیشترین بهانه ی بعثی ها برای شکنجه ی اسیران بود و بارها پیش می آمد که آن ها بچه ها را به این خاطر کتک می زدند. آن ها ما را لخت می کردند و زیر دوش آب سرد می بردند و با کابل به جان ما می افتادند یا آن قدر با کابل به کف پای ما می زدند که ورم می کرد و قدرت راه رفتن را از ما می گرفت. این همه شکنجه و خشونت، به خاطر عجز و ناتوانی آن ها بود و واقعاً از مقاومت بچه ها به ستوه آمده بودند. شهسواری - علی[۱۲]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

در اردوگاه از ما می خواستند به صورت دسته جمعی به امام توهین کنیم و علیه ایشان شعار بدهیم. آن ها به ما می کفتند: بگویید مرگ بر.......اما بچه ها می گفتند: مرد است خمینی. مدتی، به همین صورت از زیر کار در می رفتیم، اما بالاخره بعضی از افراد خائن این ماجرا را لو دادند. از آن پس، عراقی ها به ما می گفتند: باید درست و واضح شعار بدهید. برای همین، بچه ها خیلی شکنجه شدند، ولی هیچ گاه تسلیم دشمن نشدند. خود عراقی ها تعجب می کردند که ما تا کی می خواهیم مقاومت کنیم و این همه سر سختی و مقاومت را تا کی می خواهیم ادامه بدهیم. آن ها از ضرب وشتم ما خسته می شدند،ولی به اهدافشان نمی رسیدند واین برایشان خیلی گران تمام می شد و به شدت عصبانی می شدند. شاهچراغی - مجتبی[۱۳]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

آن روزها، بچه ها به خاطر ضعف قوای جسمانی خیلی گرسنه و تشنه بودند، ولی اگر از عراقی ها در خواست آب می کردیم، از ما می خواستند به امام توهین کنیم تا آبی گندیده و نا سالم به ما بدهند که آن را باید مدتی نگه می داشتیم تا ته نشین شود. با این حال، بچه ها توهین نمی کردند و حاضر بودند تشنگی را تحمل کنند، ولی به حضرت امام توهین نکنند. البته، بچه ها به آن ها اعتراض می کردند و حتی بعضی مواقع با آن ها درگیر می شدند. گاهی هم راه دیگری را برای مقابله با آن ها انتخاب می کردند و آن نصیحت و خیر خواهی بود. شاهچراغی - مجتبی[۱۴]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

ما با استفاده از کلیشه، عکس های کوچکی از امام درست کرده بودیم که آن ها را برای روز آزادی نگه داشته بودیم. گاهی اوقات هم، اگر سرباز قابل اطمینانی پیدا می کردیم، یکی از این عکس ها را به او می دادیم. او هم آن را برای خانواده اش می برد و زمانی که از مرخصی می آمد، خیلی چیزها برای ما تعریف می کرد. شاهچراغی - مجتبی[۱۵]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

یکی از سربازان عراقی به نام رحیم، که فارسی هم بلد بود، خیلی آدم بی انصافی بود. او خیلی بچه ها را اذیت می کرد و به امام و به بچه ها فحش های فارسی هم می داد. یک بار یکی از دوستان که نامش خاطرم نیست با تیغ کهنه ای که داشت، به رحیم حمله کرد و او را از ناحیه ی گردن به شدت مجروح کرد. عراقی ها او را گرفتند و شکنجه های بسیار سختی کردند. آن ها بقیه ی اسرا را هم زدند و تا پانزده روز، روزی دو سه نوبت به آسایشگاه می آمدند و بچه ها را می زدند. در یکی از این روزها آن ها یکی از افراد کم سنّ و سال ما را گرفتند و از او خواستند به امام ناسزا بگوید؛ اما او مقاومت کرد و چیزی نگفت. آن ها او را بلند کردند و در هوا رها کردند و روی زمین کوبیدند و بعد با کابل به جانش افتادند و چندین بار این برنامه را پیاده کردند، اما او هیچ حرفی نزد. بعد که از شکنجه ی او خسته شدند و رفتند، به او گفتیم: چرا چیزی نگفتی تا آن ها تو را رها کنند و خلاص شوی؟ حداقل یک کلمه ی مشابه می گفتی! او گفت: نمی توانستم؛ دل نمی آمد به امام حرفی بزنم. اگر می خواستند مرا بکشند، هم ساکت می ماندم و اهانت نمی کردم. شهیداول - علی[۱۶]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

زمانی که ما را اسیر کردند تا چند ساعت غذایی به ما ندادند و این عادت عراقی ها بود که از دادن آب و غذا به اسرا تا ساعت ها ( و حتی روزها)خود داری می کردند. این بود تا تعدادی از خبرنگاران خارجی برای فیلمبرداری از اسرا آمدند. قبل از حضور خبرنگاران خارجی، عراقی ها به ما گفتند: اگر جلوی دوربین خبرنگاران خارجی به رهبر و سران نظام ایران فحش و ناسزا بدهید ما به شما آب می دهیم. اما اسرا گرسنگی و تشنگی را تحمل کردند و به حضرت امام توهین نکردند. سکوت اسرا در هنگام فیلمبرداری سبب عصبانیت افسران و سربازان عراقی شد، لذا بعد از رفتن فیلمبرداران با چوب و کابل و مشت ولگد به جانمان افتادند. شهبازی - محمدتقی[۱۷]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

بعد از انتقال به اردوگاه ده الرمادی، به علت بیماری شدید، مرا همراه یک بسیجی و یک افسر ارتش به نام سروان نوروزی (از بچه های نوشهر مازندران که بر اثر موج انفجار و ترکش خمپاره از دو چشم کور شده بود) با دستان و چشمانی بسته به بیمارستان تموز الرشید بردند. در بین راه، سربازان عراقی از ما خواستند به حضرت امام توهین کنیم و به ایشان ناسزا بگوییم، ولی هیچ کدام از ما به حضرت امام توهین نکرد. یکی از سربازان عراقی بسیار عصبانی شد و دست ما را محکم تر بست تا شاید درد و فشار دستان باعث ضعف روحیه ی ما شود. با این حال، ما مقاومت کردیم. همان سرباز سیلی محکمی به صورت من زد و زمانی هم که به بیمارستان رسیدیم، ما را سرزنش می کرد. شهبازی - محمدتقی[۱۸]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

یکبار، عراقی ها ما را جمع کردند و گفتند: باید بگویید خمینی دجال! ولی هیچ کس نگفت. عراقی ها گفتند: اگر شما را داخل بطری شیشه ای قرار دهیم، باز دست از خمینی و اعمال خودتان بر نمی دارید! آن ها بسیار عصبانی شده بودند. شهبازی - محمدتقی[۱۹]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

آن اوایل که عراقی ها ما را اسیر کرده بودند، خیلی از ما بازجویی می کردند. حال من هم وخیم بود؛ طوری که به علت خونریزی بیش از حد گاهی از هوش می رفتم و دوباره به هوش می آمدم. با این حال آن ها از من بازجویی می کردند؛ ولی شکر خدا چیزی دستگیرشان نشد. آن ها ما را داخل کانتینری انداخته بودند و یکی یکی برای بازجویی می بردند. بچه ها اغلب مجروح و بعضی در آستانه ی شهادت بودند و فضای کانتینر هم بسیار گرفته و آلوده بود. یادم هست یک باره که به هوش آمدم چشمانم سیاهی می رفت. ولی متوجه شدم یکی از سربازان عراقی مخفیانه وارد کانتینر شده است؛ صورت من پر از گرد و خاک بود و به طور واضح جایی را نمی دیدم. او نزدیک آمد و شروع به پاک کردن گرد و خاک از صورت من کرد. گاهی هم نگاهی به در کانتینر می کرد تا خیالش راحت باشد که کسی وارد نمی شود. او بعد از این که مرا متوجه خود کرد، دست در جیبش کرد و عکسی از حضرت امام بیرون آورد و آن را نشان من داد و بوسه ای بر عکس زد و گفت: من هم امام را دوست دارم. بعد شروع به ابراز محبت کردن به من. خیلی برایم عجیب بود که سرباز دشمن چگونه به رهبر من ابراز عشق می کند. او به شکل دست و پا شکسته به ما گفت: مواظب باشید کسی متوجه این کار من نشود وگرنه مرا می بردند و می کشند. با آن کار سرباز، بچه ها روحیه ای تازه گرفتند و این چیزی نبود مگر امداد الهی که ما را هم چنان امیدوار نگه می داشت. شوندی - حسن[۲۰]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

زمانی که از بغداد ما را با ماشین به اردوگاه آوردند، نیمه های شب بود و سربازان عراقی خسته و کوفته و خواب آلود بودند. راننده ی ماشین هم رادیو را روشن کرده بود و با موج رادیو ور می رفت. یک دفعه امواج را چرخاند و رادیوی ایران را گرفت و خودش هم متوجه نشد که کجا را گرفته است. اتفاقاً از بخت خوش ما رادیو صحبتی از امام را پخش می کرد؛ راننده هم این را نمی دانست. خلاصه این معجزه ای بود که ما چند لحظه صحبت های امام را در ماشین بعثی ها گوش کردیم. آن قدر این مسأله برای مان شیرین بود که گویی خونی تازه در رگ هایمان تزریق شده است؛ چون حسابی کتک خورده بودیم و بعد از چند روز آوارگی و بیچارگی تازه داشتیم به طرف اردوگاه می رفتیم. در همان لحظه خدا را شکرکردیم که صدای امام را شنیدیم. شوندی - حسن[۲۱]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

زمانی که ما اسیر شدیم، نوجوان سیزده ساله ای به نام سیروس، همراهمان بود که اهل کرج بود و قد و قواره ی خیلی کوچکی داشت. آن روز عراقی ها عکسی از امام را که در بازرسی بدنی از من گرفته بودند، جلوی تک تک بچه ها می گرفتند و از آن ها می خواستند به امام توهین کنند. ولی بچه ها هیچ کدام توهین نمی کردند و شکنجه ها را تحمل می کردند. وقتی نوبت به این دوست کم سن و سال ما رسید، همه منتظر و نگران بودیم که ایشان چه می کند. دور تا دور او هم عراقی ها بودند با اسلحه و سرنیزه؛ اما بر خلاف انتظار همه او با زانویش زیر دست آن عراقی که عکس امام را گرفته بود، زد و وقتی دست او بالا آمد عکس امام را بوسید. عراقی ها هم به شدت او را زدند و هر کس با هر چه داشت، ضربه ای به او زد اما او کاری کرد که عراقی ها به هیچ وجه فکرش را نمی کردند. شهسواری - مهدی[۲۲]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

دو تن دیگر از سربازان عراقی هم بودند که پشت پنجره ی آسایشگاه می آمدند و به امام توهین می کردند. همین دو نفر هر وقت تنها نزد ما می آمدند، از امام به خوبی یاد می کردند و می گفتند: « خمینی زین! » ما می گفتیم: شما که همین الان به او توهین کردید؟! می گفتند: ما جلوی همدیگر نمی توانیم از امام تعریف کنیم. هر یک از آن دو، همین سخن را در باره ی نفر دیگر می گفت. همه ی آن ها امام را می شناختند و می دانستند بر حق است، ولی نمی توانستند برروز بدهند. زین یعنی (امام)خمینی خوب است. شیرانی - سیدعباس[۲۳]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

دشمن هر کجا اسیری می گرفت اولین خواسته ی او اهانت به امام بود. برای ما هم پیش آمد که در ابتدای اسارت ما را که حدوداً هشتاد نفر بودیم تحت فشار قرار دادند و از ما خواستند تا به امام اهانت کنیم که نهایتاً حدود ده نفر را به اسارت گرفتند و بقیه را به رگبار بستند. در بدو ورود به هر اردوگاه هم تونل مرگ درست می کردند و بعد از آن هم به بهانه های مختلف از قبیل تأمین دارو یا غذا دادن از ما می خواستند به امام توهین کنیم، ولی این خوابی آشفته بود که هیچگاه تعبیر نشد اینکه آنها بخواهند ما را با این شکنجه وادار به توهین به امام کنند. همه ی بچه ها استوار بودند و هیچ یک از بچه ها اهانت نمی کردند. هر بار که از بچه ها می خواستند به امام اهانت کنند و بچه ها با تمام قوا در مقابل آن ها می ایستادند و هیچ جسارتی نمی کردند، این مساًله برای آن ها خیلی سخت تمام می شد و واقعاً احساس عجز و خواری می کردند. این حالت از چهره ی عصبانی آن ها و فحش هایی که به زبان می آوردند و همچنین شدت گرفتن شکنجه های آن ها مشخص بود. صابری - اکبر[۲۴]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

ما با دیدن عکس امام خیلی خوشحال می شدیم و تمام سختی های اسارت را فراموش می کردیم. یادم هست ده، پانزده روز از اسارت ما گذشته بود و ما در این مدت فشارها و سختی های زیادی را تحمل کرده بودیم. در همان روزها، من دو نفر از دوستان به نام های هادی و محمود ( هادی پاسدار و اهل شیراز و محمود روحانی و اهل بروجرد بود) را دیدم که کنار یکدیگر نشسته اند و آرام می خندند. برایم عجیب بود که در این اوضاع و احوال اسفناک، چرا آن ها خوشحالند و می خندند. وقتی هادی رفت، من پیش محمود رفتم و به او گفتم: چرا می خندیدید؟ او کاغذ سیگار کوچکی را به من نشان داد که هادی روی آن تصویری از امام را کشیده بود و یک بیت عاشقانه هم کنار آن نوشته بود. آن ها با دیدن این تصویر شاد و خوشحال شده بودند و هر کس هم آن عکس را می دید در آن شرایط خوشحال می شد. صفی نژاد - ابراهیم[۲۵]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

آخرین خاطره ی من درباره ی مرحوم پدرم است که چون در ارتباط با امام است، آن را نقل می کنم. یکی از بستگان ما نقل می کرد: زمانی که شما مفقود شده بودید و مشخص نبود شهید شده اید یا به اسارت درآمده اید، اهالی یکی از این روستاها که مردمش به راحتی می توانستند تلویزیون عراق را بگیرند، پیش قدم شدند و دلسوزی و محبت کردند و پیش خودشان گفتند: پدر شما دو شهید داده و حال که پسر سومش هم مفقود شده شاید ما بتوانیم کمکی کنیم و این پدر را از نگرانی نجات دهیم؛ لذا به پدر شما گفتند: بیایید منزل ما و موقعی که تلویزیون عراق اسرا را نشان می دهد، ببینید پسرتان آن جا هست یا نه. پدر بنده هم همراه چند تن از بستگان به آن روستا رفته بودند. شب اول که تلویزیون عراق را می گیرند، کانال فارسی حرف های بی ربطی می زند و به حضرت امام جسارت می کند. این برنامه یک ساعتی طول می کشد و وقتی تمام می شود، مرحوم پدرم می گوید: بلند شوید برویم. به ایشان می گویند: حاجی، باز هم برنامه دارد می توانید باشید و ببینید شاید پسرتان را شناسایی کنید. گفته بود: نه، بگذارید ما برویم. آن بنده ی خدا تعریف می کرد که وقتی بیرون آمدیم، پرسیدم: چه شده؟ گفت: ما جوانی در راه خدا داده ایم؛ حالا یا زنده هست یا نه، دست خداست. من نمی توانم تحمل کنم به امام توهین کنند و من گوش کنم تا ببینم پسرم زنده هست یا نه. خدا اگر صلاح بداند او را برمی گرداند و اگر نداند، با این حرف ها و این کارها پسر ما زنده نمی شود. خلاصه، ایشان حاضر نشده بود چند کلمه جسارت به امام را تحمل کند تا بخواهد چند فیلم از اسرای ایرانی ببیند و فرزندش را شناسایی کند. صمدی - رضاعلی[۲۶]

موضوع : اجتماعی ، اسارت


پانویس

  1. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:94
  2. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:95
  3. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:96
  4. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:97
  5. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:92
  6. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:216
  7. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:30
  8. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:98
  9. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:99
  10. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:144
  11. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:145
  12. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:51
  13. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:129
  14. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:130
  15. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:131
  16. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:166
  17. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:106
  18. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:107
  19. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:108
  20. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:204
  21. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:205
  22. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:125
  23. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:147
  24. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:56
  25. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:114
  26. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:173