خانواده شهیدان محمدزاده
| ابوالحسن،ابوالقاسم،هادی محمد زاده | |
|---|---|
| خطا در ایجاد بندانگشتی: خطای ناشناختهای رخ داد. | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | محمودآباد |
| شهادت | جبهه جنوب،1364،1363،1365 |
محتویات
زندگی نامه
- سردار شهید ابوالحسن محمدزاده
در خانواده مذهبی و متدین در روستای چمازکتی قائمشهر دیده به جهان گشود . در سن 7 سالگی به همراه خانواده به شهرستان محمود آباد عزیمت کردند. از کودکی شیفته امور مذهبی و دینی خصوصاً برای نماز اهمیت فراوان قائل بود. چنانکه بعد ها از دسترنج کارگری خودش یک ساعت زنگی خرید و به مادرش گفت: از این به بعد، می خواهم نماز شب و نماز جعفر طیّار بخوانم. دوران تحصیل را در محمودآباد سپری نمود، سال آخر دبیرستان به خاطر مشکلات مالی به ناچار روز ها کار می کرد و شب ها درس می خواند. در چنین اوضاع و احوالی با نوای خوش امام(ره) از آیت الله جوادی آملی و دیگران گرفته، با دست خودش تکثیر کرده و شبانه در خانه های مردم توزیع می نمودند و اغلب تحرکات خود جوش علیه رژیم در شهر را رهبری می کردند. در بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نیز، جهت دهنده نیروهای حزب اللهی مستقر در شهر محمودآباد و محور مبارزات علیه منکرات بودند. در بهمن سال 1358 ازدواج می کند که ثمره این ازدواج سه فرزند می باشد.علی رغم قبولی در آزمون ورودی دانشگاه آلمان و هندوستان به تحصیل ادامه نداد، او علت عدم ادامه تحصیل را چنین اظهار می کند: می خواهم به دانشگاه خدابروم سپس به عضویت سپاه در آمدند و قبل از آغاز جنگ داوطلبانه برای مبارزه با منافقین به کردستان اعزام شدند. با شروع جنگ تحمیلی به جبهه ها شتافته و در عملیات فتح خرمشهر از ناحیه مچ پا به شدت مجروح شدند. از سال 1361 به بعد به طور مستمر در جبهه ها حضور فعال داشتند و تنها گهگاهی به مرخصی می آمدند. شهید ابوالحسن محمدزاده از روحیه بالا و منحصر بفردی برخوردار بود. او خبر شهادت برادرانش را خود به خانه می آورد. او تمام لحظات عمر شریفش را وقف اسلام کرده بود و در راه اعتلای اسلام عزیز تا آخرین دم باز نایستاد و سرانجام در سحرگاه چهار دی ماه 1365 در جبهه جنوب، عملیات کربلای 4 در منطقه ام الرصاص، به مریدش حسین(علیه السلام) اقتدا کرد و به رستگاری ابدی رسید و جاودانه تاریخ گردید.[۱]
- شهید ابوالقاسم محمد زاده
شهيد ابوالقاسم محمدزاده در تاريخ 23 اسفند سال 63 در عمليات بدر در منطقه مجنون به شهادت رسید.[۲]
- شهید هادی محمد زاده
شهید هادی محمد زاده در ۱شهریور ماه سال ۱۳۴۹میان خانوادهوای با ایمان و متدین در شهرستان محمودآباد استان مازندران چشم به جهان گشود. دوران تحصیل را تا مقطع متوسطه دد مدارس انقلاب و امام خمینی و شهید بهشتی با موفقیت و جدیت پشت سر گذاشت و یکی از دانش آموزان خوب در تحصیل و اخلاق بود. شهید هادی محمدزاده در عضویت بسیج لشکر ۲۵ کربلا به اسلام خدمت می کرد که در جبهه جنوب شرکت داشت و سرانجام در تاریخ ۱۳۶۴/۵/۱۷ منطقه عملیات هورالعظیم در اثر اصابت ترکش شهد شیرین شهادت نوشید. پیکر پاک شهید بزرگوار پس از تشییع در گلزار روستای آهومحله شهرستان شهید پرور محمودآباد مازندران مدفون گردید.[۳]
خاطرات
- دیوارهای خانه را برای ورود قاسم رنگ زدم
شنیده بودم که قاسم ابن الحسن در وقت شهادت تازه داماد بوده و همیشه از این جریان می سوختم. اما قاسم من هم بعد از ده ماه که از ازدواجش می گذشت، رفت و شهید شد. از ده تا پانزده روز قبل از شهادت قاسم، تمام ائمه را در خواب می دیدم، آن ها مرا نصیحت می کردند که صبور باشم و مرا به گونه ای آماده کرده بودند که حتی اگر خبر شهادت همه فرزندانم را با هم به من می دادند، خم به ابرو نمی آوردم.
برای ورود قاسم حتی دیوار های خانه را رنگ زدم و می دانستم که می آید؛ همه نزدیکان خبر شهادتش را از من کتمان می کردند ولی این من بودم که به همسایه ها می گفتم، جلوی در خانه شان را تمیز نگاه دارند، چرا که من میهمان داشتم و آن ها مبهوت حرف هایم می شدند، چرا که من هفته پیش از این خبر، در نیمه شبی مهتابی دیدم که چگونه جلوی خانه مان به باغ و صحرایی سرسبز تبدیل شده و قاسم را در وسط سبزه ها استوار و آماده شهادت یافتم، خواستم پسرم را صدا کنم اما ناگهان تیری به او خورد و تمام وجودم را درد فراگرفت. از حضرت صاحب الزمان(عج) کمک طلبیدم و فردای آن شب، همسرم را هم برای شنیدن این خبر آماده کرده بودم. لحظه شهادت ابوالقاسم، صبح همان شب بیادماندنی بوده است.[۴]
- کودکی های هادی
قرآن و دعا خواندنش تو محمودآباد زبانزد همه بود . صدای خوبی داشت و همه فکر می کردند آهنگران دارد می خواند ، با تمام بچگیش او را به روستاهای اطراف می بردند تا در مراسم های مختلف خصوصا ماه رمضان و محرم مداحی کند . نه تنها هادی بلکه هیچکدام از بچه هایم با صدای بلند با من حرف نمی زدند.[۵] .
- هادی از من عجول تر بود
من آنقدر سریع کیف های فرزندانم را آماده می کردم که انگار برای شنیدن همین خبرها عجله داشتم، اما هادی عجول تر از من بود؛ به طوری که حتی ناهارش را نخورد و از خانه بیرون رفت. دنبالش رفتم در حالی که چشمانم پر از اشک بود. نه اشک ندامت و حسرت و نه اشک ترس از فراق و دوری عزیزانم، بلکه فقط به مقبول افتادن قربانی هایم فکر می کردم.
هادی، حتی از شوق دیدار یار دیرینش که به گفته خودش فقط می توانست او را در جبهه ها بیابد، خداحافظی را هم از یاد برد. من با عجله پشت سرش رفتم و گفتم: «پسرم کجا می روی؟ نمی خواهی خداحافظی کنی؟ بگذار ببوسمت.» هادی معصومانه خندید و گفت: «خداحافظی هم باید بکنیم؟!».[۴]
- جبهه چیز دیگری ست
روزهایی که برای مرخصی به خانه می آمد، وقتی از خانه بیرون می رفتم او را یارای ماندن نبود و یادم هست روزی را که به خانه رسیدم، دیدم جلوی در ایستاه است. گفتم: «هادی جان! پسرم! چرا اینجا ایستاده ای؟» او پرده شفاف اشک را از چشمان زیبایش کنار زد و گفت: «مادر! و قتی تو در خانه نیستی انگار خانه تاریک است؛ حس می کنم چراغ خانه را خاموش کرده اند و من نمی توانم در خانه تاریک بمانم.» هرجا می رفتم پشت سرم می آمد و وقتی از او پرسیدم: «پسر جان! پس تو توی جبهه بدون من چکار می کنی؟» او شرمگین سرش را پایین انداخت و گفت: «جبهه چیز دیگری ست، آنجا تجلی گاه نور خداست؛ آنجا دلتنگی معنا ندارد؛ آنجا که هستم، انگار به جز خدا هیچ کس را نمی شناسم و این دلیل تحمل من برای دوری از از شماست».[۴]
- شکلات هایی که بوی مادر می داد
قدری شکلات برای هادی فرستاده بودم تا در جبهه مصرف کند. بعد از شش ماه که آمد، دیدم هنوز شکلات ها در جیبش هست. گفتم: «چرا در این همه مدت شکلات ها را نخورده ای؟ او گفت: «این شکلات ها را توی جیبم نگه داشته بودم و هرازگاهی از جیبم درمی آوردم و می بوسیدم و می گفتم اینها بوی مادرم را می دهند».[۴]
- ابوالحسن، سومین قربانیام
برای سومین بار، ابوالحسنم، خواب مرا تعبیر کرد. هفته قبل از آمدنش، خانه و حیاط را آب و جارو کرده بودم و انتظارش را میکشیدم. همان روز بعد از آمدنش، همسرم، بچههای سپاه و همرزمانش از بابلسر و جاهای دیگر آمدند و خبر زخمی شدنش را به من دادند اما آنها نمیدانستند که من برای مراحل سختتری آماده شده بودم و انتظارم درباره عزیزترین گلم چه بود! یادم هست آن روز ابوالحسن، در وسط اتاق درون تابوتی خوابیده بود و من حیرتزده او را مینگریستم. گفتم: «پسر! تو، توی تابوت چه میکنی؟!» آن روزها در حال ساختن خانهاش بود. این بود که گفتم: «میبینی که کارهای خانه هنوز تمام نشده، پس چه میکنی؟!» او لبخندی زد و لحظهای دیگر فهمیدم او را فقط در رویا دیدهام. به هر کجا که میرفتم ابوالحسن جلوی چشمانم بود؛ عجیب پریشان حال شده بودم؛ هر کس مرا میدید، دلیل ناراحتیام را میپرسید و من در این فکر بودم که «جواب همسر و فرزندانش را چه بدهم؟!» «ابوالحسن جان! تو برای من همان کودکی هستی که هر شب قبل از خواب تأکید میکردی که برای نماز شب بیدارت کنم و تا صبح نماز شبها و جعفر طیارهایت روح مرا نوازش میداد. پس غریب نبود اینگونه، عارفانه بال گشودنت و مأوا گزیدن تو در معراج خونین شهیدان... .» روزی ابوالحسن به من گفت: میخواهم پاسدار شوم، نگاهی به صورتش کردم و سیرتش را که حتی از جمال نیکویش زیباتر بود از عمق جان بوسیدم، چون میدانستم که لیاقتش در همان کسوت بودن است و حتی قبولیاش در آزمونهای ورودی دانشگاههای آلمان و هندوستان، تأثیری روی تصمیمش نگذاشت، چرا که معتقد بود، دانشگاه در جبهه است و میخواست بهترین طریق علمآموزی را تجربه کند.[۳]
وصیت نامه
- وصیت شهیدهادی محمد زاده
مادرم و پدرم افتخار کنید به پیکری که در میان نبرد هنگامی که با دشمنان خدا می جنگید بر زمین افتاد نه اینکه در خواب غفلت یا بستر . و اینک حسین وار بایستید و به فول خود وفا کنید . هنگامی که خبر شهادت برادرم ابولقاسم را آوردند گفته بودید که فرزندان دیگری نیز دارم همه شان را فدای تو خواهم کرد.[۳]
منابع
- ↑ سایت سر افررازان
- ↑ سایت ایرنا
- ↑ ۳٫۰ ۳٫۱ ۳٫۲ [۱]، سایت همکلاسی ها.
- ↑ ۴٫۰ ۴٫۱ ۴٫۲ ۴٫۳ [۲]، سایت جام نیوز.
- ↑ سایت خبری کوتر نیوز