سید موسی حسینی فرزند مرتضی
از دانشنامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نام : سید موسی
نام خانوادگی : حسینی
تاریخ شهادت : 1362/12/13
محل تولد : نیشابور
نام پدر : سید مرتضی
مسئولیت : رزمنده
خاطرات
- به خاطر دارم یک روز که می خواستیم به اتفاق خانواده به مسافرت برویم . شهید تمام کارهایش را به دوستان خود واگذار کرد و گفت: حتما تا دو هفته دیگر برمی گردم، در آن مسافرت که به قم رفتیم خیلی خوش گذشت. از روستا که به قصد نیشابور به راه افتادیم در بین راه ماشین خراب شد و ما چند کیلومتری را پیاده راه رفتیم، در استگاه چند ساعتی معطل شدیم تا ساعت حرکت قطار شد، درضمن یک گوسفند هم نذر کرده بود که اگر آرزویش برآورده شود گوشت آن را میان طلاب قم تقسیم و بالاخره به آرزویش رسید و گوسفند را با خودمان به قم بردیم ساعت 6 بعداز ظهر قطار حرکت کرد. ما ی ک کوپه در بست کرا ی ه کردیم و گوسفند را هم به هر شکلی بود زیر صندلی قطار گذاشتیم و هنگامی که به تهران رسدیم در آنجا به منزل یکی از اقوام رفتیم . صبح روز بعد به همراه اقوام راهی شاه عبد العظیم شدیم . روز بعد که قصد رفتن به قم داشتیم، در خانه همان فامیلمان روضه زنانه بود، مادر و خواهرانم به روضه رفتند. روز بعد از تهران به مقصد قم به راه افتادیم . در آنجا یک سوئیت گرفتیم و پدرم با یکی از آشنایان که از تهران با ماهم سفر شده بودبه مدرسه علمیه رفت و گوسفند را به انجا برد و بین طلاب تقسیم کرد و شب بعد چند تا از طلبه های قم به جایی که ما اجاره کرده بودیم آمدند و در آنجا پدرم از آنها خواست تا روضه ای بخوانند ما انها گفتند اینجا امن نیست ،فردا شب بیائید زیرزمین مدرسه تا برایتان روضه بخوانند. شب بعد پدرم با دوستش به مدرسه علمیه رفتند و یک ضبط صوت هم با خودشان بردند و روضه را ضبط کرده و به هتل آوردند.
- به خاطر یک سری که پدرم از جبهه به خانه برگشته بود خواب دیدم که پیش من آمد و گفت : دوست دارم تو بزرگ شوی و با من به جبهه بیایی و در کنار من و دوشادوش من به مبارزه با صدام و صدامیان بپردازی از اینکه پدرم با من چنین صحبت می کرد خوشحال بودم و احساس می کردم دستی بروی پیشانی ام است چشمم را باز کردم و دیدم که پدرم است . داشتم از خوشحالی پر در می آوردم او یک اسلحه پلاست یکی که اندازه یک کلاش بود برای من از جبهه سوغاتی آورده بود .[۱]