شهدا و امام خمینی - بخش ششم
بنده، به دلیل آنکه در جبهه مجروح شده بودم، مدت شانزده روز در بیمارستان بصره بستری شدم. سربازان آن جا به امام و حتی اسم ایشان حساسیت داشتند. با این حال، در بین آن ها دو سرباز شیعه با بقیه تفاوت داشتند و انسانهای بهتری بودند. یادم هست روزی یکی از آن ها که اسمش داوود بود داخل اتاق ما آمد و وقتی دید سرباز عراقی دیگری آن جا نیست، عکسی از امام از حیبش در آورد و گفت: «هذا روحی، هذا امامی.آنا احبه» این روح من است. این امام من است. من او را دوست دارم. عکس بزرگی هم از صدام روی دیوار اتاق بود. او رو به آن عکس کرد وشروع به اهانت به عکس صدام کرد. آن سرباز علاقه ی زیادی به امام از خود نشان داد و این علاقه را با رسیدگی خیلی خوب خود به بچه های مجروح ایرانی اثبات کرد. یادم هست روزی که ما را از بیمارستان مرخص کردند و می خواستند به اردوگاه ببرند، همین سرباز به کمک آن سرباز دیگر به صورت مخفیانه یک بسته قرص مسکن به داخل اتوبوس آورد و به یکی از بچه ها که در انتهای اتوبوس نشسته بود داد و گفت: شما را در این مسیر اذیت می کنند. این قرص را بگیرید و استفاده کنید، ولی به عراقی ها نشان ندهید. در بین خود عراقی ها هم آدم هایی بودند که به امام ارادت داشتند . قهرمانی - غلام حسین[۱]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
اولین گروه اسرا که وارد تهران شدند اسرای عملیات خیبر بودند که ما هم جزو آن ها بودیم. ما در فرودگاه کرمانشاه سوار هواپیما شدیم و آمدیم تهران. قبل از فرود، خلبان گفت: من شما را یک دور بالای حرم امام می چرخانم. وقتی خلبان این را گفت:، همه بچه ها منقلب شدند و همین که از بالا نگاه می کردند و حرم مطهر امام را می دیدند اشک از چشمانشان جاری می شد و می گفتند: خدایا قرار این بود که ما بیاییم و امام را زنده ملاقات کنیم! خلاصه، صحنه خیلی عجیبی بود. در فرودگاه مهرآباد، تعدادی از مسئولان به استقبال ما آمدند و چون اولین گروه بودیم ما را به پادگان جی بردند. نماینده ی ولی فقیه در پادگان به بچه ها گفت: هر کس طلبه است خودش را معرفی کند. ما شش نفر بودیم: بنده بودم، آقای قاسم جعفری، آقای ولی الله علی زاده، آقای کرامتی، آقای مجید معینی و یک نفر دیگرهم بود. به ما گفتند: ما می خواهیم شما را خدمت مقام معظم رهبری ببریم. ما خیلی از این مسأله خوشحال شدیم. وقتی خدمت ایشان رسیدیم و آیت الله خامنه ای وارد شدند، بچه ها گریه کردند. بعضی از بچه ها مثل آقای کرامتی خیلی گریه می کرد و نمی توانست خودش را کنترل کند. آقای جعفری مقاله ای در محضر مقام معظم رهبری خواندند. آن وقت، ما سؤال کردیم و به آقا گفتیم: خیلی پیر شده اید؟ ایشان فرمودند: بله، ما داغ امام دیده ایم. ما بهترین انسان را از دست داده ایم...... وقتی ملاقات تمام شد و ما به پادگان برگشتیم گفتند فردا همه ی آزادگان را به مرقد امام می بریم. روز بعد، همین که از آن قسمت پلیس راه وارد مرقد شدیم، بچه ها پیاده شدند و سینه خیز به طرف مرقد امام رفتند. حالت عجیبی ایجاد شده بود و کسی نمی توانست سراغ بچه ها برود و بگوید بلند شوید یا مثلاً بگوید این چه کاری است که می کنید؟ بالاخره، با گریه و زاری رفتیم داخل صحن امام، دیدیم جمعیت انبوهی جمع شده است. اصلاً انگار قیامت شده بود. قهرمانی - غلام حسین[۲]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
یکی از سربازهای عراقی داخل اردوگاه می گفت: در زندان بغداد که بودم، یک افسر ایرانی را که به عراق پناهنده شده بود، به استخبارات آورده بودند. در آن جا افسر عراقی از او پرسید: چرا پناهنده شدی؟ گفت: خمینی به ایران آمده و خیلی به مردم ظلم می کند و هر روز به طریقی مردم اذیت می شوند. همه می خواهند از کشور فرارکنند و ... . اما افسر عراقی رو کرده بود به آن افسر ایرانی و گفته بود: خمینی در کشور ما هم بود و ما او را می شناسیم. او هرگز چنین کارهایی نمی کند و این کارهایی که تو می گویی، هرگز از خمینی سر نمی زند و تو دروغ می گویی. بعد دستور داده بود او را بزنند. کارکوب زاده - محمدرضا[۳]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
ما یک نگهبان عراقی با درجه ی گروهبان دومی داشتیم به نام سعد که شیعه و آدم خوش اخلاقی بود. او ارادت خاصی به امام داشت و بچه ها هم این را فهمیده بودند. یک روز که مسئولان آسایشگاه ها جمع شده بودند، یکی از بچه ها به نام قاسم قیم که اهل آبادان و مترجم ما بود، گفت: بچه ها به جمله ای که از سعد شنیده ام گوش کنید. یک روز از او سؤالی کردم و خواستم به سؤالم پاسخ دهد. سعد هم موافقت کرد. به او گفتم می خواهم نظرت را در باره ی امام بدانم. او نگاهی به اطراف کرد و گفت: سؤالت سخت است. بعد، خیلی مختصر حدیثی از امام زمان "عج" خواند و گفت: شما ایرانی ها بهترین مردمان روی کره ی زمین هستید و بهترین رهبر را دارید. قدر این رهبر را بدانید. ما تا آن لحظه، چنین جمله ای از عراقی ها در وصف امام نشنیده بودیم. البته، بعثی ها سعد را بخاطر روحیاتی که داشت و کم و بیش از آن مطلع بودند، به بیرون اردوگاه می فرستادند وبیشتر در آن جا نگهبانی می داد و فقط در مواقع تفتیش یا در موارد خاص دیگر، به داخل اردوگاه می آمد. همین سرباز، یکبار در هنگام تفتیش، آرم سپاه پاسداران را پیدا کرد، اما با بزرگواری آن را نادیده گرفت و مسأله را علنی نکرد. کریمی - ناصر[۴]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
امام کسی بود که راه عشق ورزیدن به خوبی ها را به ما یاد داده بود. بچه ها هم امام را نقطه ی اوج خوبی ها یافته بودند و عاشق امام بودند. از طرفی بعثی ها هم به جایگاه امام در بین بچه ها پی برده بودند و آن را وسیله ای برای شکنجه ی روحی بچه ها قرار داده بودند و از آنان می خواستند به امام توهین کنند. البته باید توجه داشت که خود بعثی ها به سادگی به امام توهین نمی کردند و جرأت این کار را نداشتند. برای همین سربازی که از یک اسیر ایرانی می خواست به امام توهین کند، خودش جرأت توهین به امام را نداشت. بچه ها هم بارها با آن ها مقابله کرده و اعلام کرده بودند که: اگر بخواهید به امام توهین کنید، با شما برخورد می کنیم و اردوگاه را روی سرتان خراب می کنیم. کلوشانی - مهدی[۵]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
یکی از اهالی آبادان در میان اسرا بود که قبل از جنگ هم آدم ولگرد و شروری بود و پیشینه ی خوبی نداشت. این آدم با عراقی ها همکاری می کرد. البته یک مدت توبه کرد اما باز هم شیطان او را فریب داد و سراغ کار قبلی اش برگشت. یک روز که او داشت در اردوگاه راه می رفت، یک افسر عراقی او را گرفت و به او گفت: خمینی چه جور آدمی است؟ او هم برای این که آن ها را خوشحال کند، شروع کرد به دروغ گفتن و حرف هایی بر ضد امام زدن. در همین اثنا آن افسر عراقی سیلی محکمی به صورت او زد و گفت: « انت کذاب ». تو دروغ گویی. به خدا قسم خمینی بهترین بنده ی خداست. کیانی - بیژن[۶]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
اردوگاه ما یک آبگرمکن برقی داشت که اکثر مواقع خاموش بود یا درجه ی آن خیلی کم بود، لذا اصلاً آب گرم برای استفاده وجود نداشت.عراقی ها فقط زمانی که صلیب سرخ می آمدند آن را روشن می کردند. من چون تا حدودی در کارهای الکتریکی وارد بودم، با یکی از بچه ها تصمیم گرفتیم آبگرمکن را دستکاری کنیم تا خود عراقی ها هم متوجه نشوند و همیشه آب گرم باشد. روزی که قرار بود این تصمیم را عملی کنیم، با همان دوستم که آقای مدرسی نام داشت به طرف آبگرمکن می رفتیم که معلوم نشد از کجا کارمان لو رفت. در اثنای راه، یکی از نگهبانان عراقی، به نام جاسم، دوستم را عقب کشیده بود و خودش با من همراه شده بود. من هم که متوجه حضور او نشده بودم به راه خودم ادامه می دادم. وقتی به آبگرمکن رسیدم و دستم را به طرف درجه ی آبگرمکن دراز کردم، جاسم دستم را گرفت. از اقبال خوش من فرمانده اردوگاه سر رسید و از ماجرا پرسید و ما را به اتاق فرمانده برد. جاسم به او گفت: این فرد می خواست آبگرمکن را خراب کند. فرمانده از من موضوع را پرسید. من گفتم: ما همین یک آبگرمکن را داریم، چطور ممکن است من آبگرمکنی را که برای خودمان است خراب کنم؟ او هم دید من حرف منطقی زده ام، لذا گفت: اهل کجایی؟ گفتم: اهل قم. گفت: آیا تو [امام] خمینی را دیده ای؟ گفتم:خیلی زیاد! تعجب کرد و گفت: مگر با او فامیل هستی؟ گفتم: نه، فامیل من گرایی است و فامیل او خمینی. اگر فامیل بودیم حتماً به شما می گفتم. او پرسید: پس چطور ممکن است خمینی را زیاد دیده باشی؟ گفتم: [امام] خمینی یک رهبر مذهبی است و همیشه در بین مردم و در دسترس آنان است و اگر کسی بخواهد می تواند وقت ملاقات بگیرد و با ایشان دیدار کند. به علاوه، وقت هایی هست که خود امام در جمع مردم حاضر می شود و با آن ها ارتباط برقرار می کند. او از حرف های من خیلی تعجب کرد و گفت تا مرا به آسایشگاهم بفرستند. بعد از رفتن من، به شدت در فکر فرو رفته بود و تا مدتی از جای خودش بلند نشد. وقتی که به طرف آسایشگاه می رفتم، مدرسی از پنجره آسایشگاه به من گفت: گرایی، آبگرمکن منزل ما در قم هم خراب است. اگر آزاد شدی، یک سر بیا درستش کن. گرایی - غلام رضا[۷]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
بعثی ها به ما می گفتند: شما با ما می جنگید و برای کشتن ما آمده اید. پس انتظار نداشته باشید ما با گل از شما استقبال کنیم. [ امام ] خمینی، شما را فرستاده تا ما را بکشید. هر وقت هم که او بخواهد به شما می گوید، بس است و جنگ تمام می شود؛ ولی او نمی خواهد جنگ را تمام کند. بعد به ما می گفتند: فحش بدهید و به او بگویید دجّال. ولی هیچ وقت به نتیجه نمی رسیدند و کسی به امام توهین نمی کرد. در این باره یکی از بچه ها تعریف می کرد که در اردوگاه ما یک روز پیرمرد 60-70 ساله ای را گرفتند و به او گفتند به امام توهین کن؛ ولی او به قدری مقاومت کرد تا عراقی ها خسته شدند. در عوض یکی از آن ها نوک پوتینش را با فشار وارد دهان او کرد و چرخاند؛ طوری که دهان آن پیرمرد از گوشه ی لب پاره شد و خون از آن جاری شد. بعد هم او را تا حدّ مرگ شکنجه کردند. گرشاسبی - احمدرضا[۸]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
بعد از رحلت امام من یک شب خواب دیدم تمام اردوگاه را با پارچه های سبز رنگی که روی آن ها " یا صاحب الزمان " نوشته شده بود، تزیین کرده اند. همه ی ما در شگفت بودیم که این چه چهره ای است که اردوگاه به خود گرفته و چرا همه جا را تزیین و چراغانی کرده اند؟ ناگهان، گویا به من الهام شد که حضرت امام می خواهند بیایند و به بقیه هم گفتم. خلاصه درِ اردوگاه باز شد و چهره ی نورانی و خوش سیمایی که قامتی بلند داشت، وارد شد. همه می گفتند: امام آمده! امام آمده! حضرت امام با متانت خاصی از تمام آسایشگاه ها بازدید کردند تا نوبت به آسایشگاه ما رسید. وقتی امام وارد آسایشگاه ما شد، من با شتاب از جایم بلند شدم و حالت سربازی را که به احترام مافوقش از جا بلند می شود، به خود گرفتم. امام به من فرمودند: راحت باش و بنشین! اما من همین طور ایستاده بودم و نمی نشستم. امام نزدیک من آمدند و پیش من نشستند. آن وقت من هم نشستم. من دوزانو نشسته بودم و سرم را پایین انداخته بودم. امام به من گفتند: راحت باش و پایت را دراز کن. گفتم: خجالت می کشم. امام گفتند: نه، پایت را دراز کن و راحت باشد و خودشان پایشان را دراز کردند. من هم پایم را دراز کردم بعد ایشان دستشان را روی شانه ام گذاشتند و فرمودند: چه شده؟ چرا ناراحت هستی؟ گفتم: آقا ما مشتاق زیارت جمال شما هستیم؛ دلمان برای شما تنگ شده! فرمودند: فقط همین مشکل را داری؟ گفتم: بله ما دیگر هیچ غمی نداریم و فقط مشتاق دیدار شما هستیم. امام فرمودند: من الآن پیش شما هستم و هیچ نگرانی نداشته باشید. امام چند بار به همه ی ما فرمودند: عزیزان من، هیچ ناراحت نباشید. این جمله خیلی به ما آرامش داد. بعد دیدم همین طور که امام به دیوار تکیه داده اند، زیر لب چیزی زمزمه می کنند و ذکر می گویند. من کنجکاو شدم و نزدیک تر رفتم ببینم امام چه می گویند. امام این آیه از قرآن را زمزمه می کردند: ( اِنّ الحَسَناتِ یُذهِبنَ السَّیِّاتِ ). من هیچ گاه این خاطره را فراموش نمی کنم. خصوصاً این آیه را و این یکی از زیباترین خواب هایی است که من در طول زندگی ام دیده ام. گرشاسبی - احمدرضا[۹]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
من در سنّ هفده هجده سالگی و قبل از اعزام به جبهه، موفق شده بودم دو بار با امام دیدار کنم. سخنان امام چنان در روح و جان من اثر گذاشته بود که در درونم انقلابی برپا شده بود و هر وقت صدای امام را می شنیدم، این حالت را احساس می کردم. جالب این جاست که حتی کسانی که با امام مخالف بودند، هم از ایشان حساب می بردند و حرف امام در جان آن ها هم اثر می کرد؛ چون کلام امام حرف خدا بود و حرف خدا در دل تمام انسان ها اثر می گذارد. گرشاسبی - احمدرضا[۱۰]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
یکی از مجروحان ایرانی را به بیمارستان آوردند و نامش را پرسیدند. گفت: احمد. خیلی هم او را زدند و او که بسیار تشنه بود، دائم درخواست آب می کرد ولی آنان هیچ آبی به او نمی دادند. او فقط می گفت: آب بدهید؛ اما کسی به داد او نمی رسید و از او می خواستند به امام توهین کند تا به او آب بدهند. آنان از دادن آب به او خودداری می کردند و خاطره ی کربلای امام حسین علیه السلام را زنده کردند. ایشان مقاومت سختی کرد و نهایتاً از تشنگی و از شدت جراحت در جلو چشمان ما شهید شد که ان شاءالله با شهیدان کربلا و سالار آنان حضرت سیدالشهدا علیه السلام محشور شود. خیلی از برادران دیگر هم بودند که اگر چیزی درخواست می کردند، جوابی جز الفاظ زشت و توهین آمیز نسبت به خودشان و امام نمی شنیدند. مارانی - مرتضی[۱۱]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
اوایل سال 63 بود و چند روزی از عملیات خیبر نگذشته بود که بعثی ها به آسایشگاه هجوم آوردند و بچه ها را بیرون کردند. ما می دانستیم که برنامه ی کتک کاری در پیش است. آن ها ابتدا همه را از میان تونل های مرگ عبور دادند و چند ساعتی فقط بچه ها را زدند. بعد شروع کردند به ضرب و شتم تک نفری؛ به این ترتیب که هر کدام از ما را چند نفر سرباز تحویل می گرفت و با هر چه در دست داشت، به هر جا از بدن که می خواست می زد. پس از کتک کاری حسابی، از ما خواستند به امام توهین کنیم و نسبت زشتی به حضرت امام بدهیم؛ اما بچه ها خواسته ی آن ها را اجابت نکردند و تا پای جان زیر شکنجه های وحشیانه ی آن ها مقاومت کردند. مارانی - مرتضی[۱۲]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
روزی یکی از بچه ها را می زدند و از او می خواستند به امام توهین کند. اما او مقاومت می کرد. خداوند شاهد است آن قدر با کابل به کمر او زدند که تا یک هفته روی سینه می خوابید و نمی توانست کمرش را روی زمین بگذارد یا به جایی تکیه بدهد. ما هم به شوخی به او می گفتیم: وضعیت چه طور است؟ او هم می گفت: خیلی خوبم! آن ها فکر می کرند می توانند ما را مجبور به توهین کنند. من تمام زندگی ام را برای امام فدا می کنم. من به خاطر او به جبهه آمده ام حالا چگونه می توانم به او توهین کنم؟ این نهایت حماقت آن هاست که فکر می کنند می توانند با این شکنجه ها و فشارها روحیه ی ما را تخریب کنند. آیا من به امام توهین کنم؟ محال است! ما به او می گفتیم: حرف دیگری بزن تا تو را رها کنند. می گفت: این هم نمی گویم، چون باعث می شود فکر کنند من توهین کرده ام و تسلیم شده ام. برای خودم هم این کار مضر است؛ چون مقدمه ای است برای این که به امام توهین کنم. مارانی - مرتضی[۱۳]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
بعثی ها بعضی از دوستان ما را می بردند و به برق وصل می کردند یا در خود آسایشگاه آن ها را به فلک می بستند؛ به این شکل که به دو طرف یک چوب، دو سر یک طناب را گره می زدند و بچه ها را می خواباندند و بعد از این که پاهایشان را در تشت آب سردی می خیساندند، آن ها را از درون فلک رد می کردند. بعد چوب را می چرخاندند و طناب جمع می شد و پای آن ها محکم بین فلک قرار می گرفت. آن وقت به شدت می زدند و آن قدر می زدند که کف پا ورم می کرد بعد طرف را بلند می کردند و چند دور توی آسایشگاه می چرخاندند تا پا خون ریزی نکند و ورم بخوابد تا اگر صلیب سرخ آمد و بچه ها این مسأله را گزارش کردند، اثر و مدرکی موجود نباشد. گاهی اوقات شبی دو سه بار این بلا را سر بچه هایی که در مسایل اعتقادی و وفاداری به امام خمینی محکم بودند، می آوردند. مارانی - مرتضی[۱۴]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
بنده مدتی مسئول آسایشگاه 21 اردوگاه خودمان بودم. در آن جا از جانب حاج آقا جمشیدی آموزش ها و اطلاعات زیادی به ما داده می شد و ایشان واقعاً سعی در بیداری بچه ها داشتند. در جلساتی که برگزار می شد، سعی ما بر این بود که اسرا با همان اعتقاداتی که به جبهه آمده اند و اسیر شده اند، برگردند. خود حاج آقا جمشیدی در مدرسه ی فیضیه و ماجرای سال 1342 حضور داشتند و برای شناخت امام و انقلاب زحمات زیادی می کشیدند. ایشان یک تقویم انقلاب درست کرده بودند و به هر مسئول آسایشگاهی می دادند تا در روزهای مشخص برای بچه های آسایشگاه بخواند. هم چنین از خاطراتی که هر کدام از بچه ها درباره ی حضرت امام داشتند، استفاده می شد تا به معارف بچه ها در زمینه ی امام و انقلاب افزوده شود. هم چنین سخنان امام را به صورت مخفیانه از رادیو به دست می آوردیم و به بچه ها منتقل می کردیم. در یکی از برنامه ها، حاج آقا جمشیدی به موضوع نامه ی حضرت امیر علیه السلام به مالک اشتر اشاره کردند و آن را با اهداف امام خمینی در راه برپایی حکومت اسلامی مرتبط ساختند و اسرا را بیش از پیش با مسایل حکومت اسلامی آگاه کردند. کلاس های قرآن و نهج البلاغه هم بخش عظیمی از فعالیت های فرهنگی ما را در بر می گرفت. مارانی - مرتضی[۱۵]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
یادم هست اوایل اسارت که در بیمارستان بصره بستری بودیم، شخصی آن جا بود که خیلی آدم خشنی بود و فارسی هم می دانست. او آن قدر نفهم بود که در بیمارستان، من و چند نفر از دوستان دیگر را که مجروح بودیم، می زد تا به امام توهین کنیم. ولی ما حرف نمی زدیم. یک بار او خیلی ناراحت شد و گفت: آخر چرا به خمینی توهین نمی کنید تا راحت شوید؟ من به او گفتم: چرا اصرار داری که ما به امام توهین کنیم؟ امام مثل پدر ماست. شما می توانید به پدر خودتان توهین کنید؟ گفت: نه گفتم: پس چنین انتظاری هم از ما نداشته باش؛ چون هر چه قدر هم این بچه ها را بزنی، بعید می دانم به نتیجه برسی؛ امام هم رهبر و هم پدر ماست و ما او را دوست داریم. محمودی فر - محمدعلی[۱۶]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
بچه ها همان طور که در دوران انقلاب و جبهه به سخنان امام پای بند بودند، در اسارت هم به اهداف ایشان پای بند بودند. یادم هست در یکی از نامه های بچه ها، جمله ای از امام نوشته بودند که اگر روزی اسرا برگشتند و من در میان شما نبودم، به آن ها بگویید خمینی خیلی به فکر شما بود. این جمله تا پایان اسارت، بچه ها را باروحیه نگه داشت. اگر جمله های دیگری هم ( هر چند مختصر ) از امام به دستمان می رسید، تا مدت ها ما را زنده دل نگه می داشت. محمودی فر - محمدعلی[۱۷]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
من در اوایل اسارت در بیمارستانی به نام تموز در شهر بصره _ که مخصوص نیروی هوایی ارتش بود _ بستری بودم. آن جا سربازی به نام جاسم داشتیم که به امام خیلی ارادت داشت و می گفت: « عکسی از امام نداری به من نشان بدهی؟ من از طرفداران امام هستم و او را دوست دارم. » من با چشمان خودم می دیدم که او جلوی عکس صدام می رفت و می گفت: « سگ! توله سگ! » و آب دهان به عکس صدام می انداخت. سرباز دیگری هم بود به نام عباس که در ارودگاه الانبار، با ما بود. ایشان هم خیلی به اسرا احترام می گذاشت و از رفتارش معلوم بود که دوستدار امام و از شیعیان عراق است. محمودی فر - محمدعلی[۱۸]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
سربازان عراقی از طریق منافقانی که داخل اردوگاه بودند افرادی را که سخنرانی یا مداحی می کردند یا قرائت قرآن می کردند و دنبال برنامه ریزی برای مراسم رحلت حضرت امام بودند شناسایی کردند و آن ها را در نیمه تیر ماه سال 1368 به اردوگاه هفده تکریت تبعید کردند. این بچه ها، که حدود 75 نفر بودند، افراد خالص و مخلصی بودند که در کلیه مراسمات اردوگاه شرکت داشتند. یادم نمی رود زمانی که داشتند بچه ها را منتقل می کردند، صدای ضربات کابل همراه با صدای ضجه و شیون آن ها به گوش می رسید. مزیدها - جعفر[۱۹]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
در شمال عراق و در محور دزلی و پاوه، عملیاتی صورت گرفت که در آن، سدی به نام سد دربند یخان به دست رزمندگان اسلام افتاد. عراقی ها فکر می کردند ایران آن سد را منفجر می کند، ولی امام خمینی اجازه انهدام آن را نداد و فرمود که این کار موجب وارد آمدن خسارات مالی و جانی به مردم بی گناه و روستاهای اطراف سد می شود. و از این گذشته خلاف مقررات اسلام و شرع مقدس در مورد جنگ است. این تصمیم امام مورد توجه عراقی ها قرار گرفت و یادم هست که وقتی در اردوگاه یازده بودیم، یکی از آن ها گفت: رهبر شما اجاره ی انهدام سد را نداد و از امام به نیکی یاد کرد. میاراحمدی - جعفر[۲۰]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
سال 59، زمانی که در زندان استخبارات بغداد بودیم، یک افسر استخباراتی آمد و شروع کرد به بددهنی و توهین به ما و امام و شخصیت های مملکت. بعد یک نفر از افراد خودفروخته را که گویا از قبل او را می شناخت و می دانست ضد امام و انقلاب است، بلند کرد و گفت: من یک پاکت سیگار به تو می دهم تو در عوض یک پاسدار از میان این ها به من معرفی کن. آن نامرد هم یک نفر را معرفی کرد. افسر عراقی آن برادر ما را بیرون آورد و گفت: « انت حرس خمینی؟ جواب داد: نه، من پاسدار نیستم. گفت: اگر راست می گویی به امام توهین کن. او گفت: اگر شما به رهبرتان توهین کنید، من هم به رهبرم توهین می کنم؛ خمینی رهبر من است و من هرگز به او توهین نمی کنم. افسر عراقی اصرار می کرد که تو باید توهین کنی و خلاصه درگیری لفظی پیش آمد. بعد آن افسر کُلت کمری اش را بیرون آورد و گفت: اگر به امام توهین نکنی، همین جا تو را می کشم. وقتی دوباره امتناع کرد، آن افسر با ناجوانمردی تمام او را جلوی چشم ما به شهادت رساند. میرمحمدصادقی - سیدحمیدرضا[۲۱]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
زمانی که ما در رمادی بودیم، بین یکی از بچه ها و یکی از عراقی ها درگیری لفظی پیش آمد. آن عراقی به او گفت: به امام توهین کن. ولی او گفت: توهین نمی کنم. حتی با زور هم نتوانستند او را وادار به توهین کنند. در نهایت ایشان را به قسمت پشت آسایشگاه ها که فاضلاب توالت ها به آن جا می رفت و حالت باتلاق و گنداب داشت، بردند و آن جا خواباندند و سنگ بزرگی را که چهار نفری آن را بلند کرده بودند، روی سینه اش گذاشتند و یک نفر هم رفت روی آن ایستاد! ولی باز هم ایشان توهین نکرد. میرمحمدصادقی - سیدحمیدرضا[۲۲]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
پانویس
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:74
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:75
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:138
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:84
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:223
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:145
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:86
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:86
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:86
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:86
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:94
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:94
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:94
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:94
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:94
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:64
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:64
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:64
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:102
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:135
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:32
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:32