شهيد عبدالرضا کرم الدين

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

خاطرات

  • دلم نيامد بيدارتان کنم

وقت نماز صبح بود که بيدار شدم. رختخواب عبدالرضا دست نخورده بود. معلوم بود تا صبح خانه نيامده. با دلواپسی پله ها را امدم پايين. با خودم گفتم نماز خوندم ميرم دنبالش. از زير پلّه ها صدايی شنيدم. چراغ را روشن کردم انگار کسی لای زيلو خوابيده بود. رسيدم: عبدالرضا! تويی؟ چرا اينجا خوابيدی؟ گفت: دير وقت اومدم. ديدم در هال قفله، دلم نيومد بيدارتان کنم.[۱]

پانویس

  1. به رنگ صبح، ص۵۲

رده

کدگزاری

jabe