شهید ابراهیم نیک بخت سرداری خیاوی
تاریخ تولد : 1343/01/02
تاریخ شهادت : 1362/09/01
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه : اردبیل - مشگین شهر - عاشورا
زندگی نامه
شهید ابراهیم نیک بخت سرداری خیاوی فرزند محمدقلی در دومین روزفرودین ماه سال 1343 در حالی که مشغول دید وبازدید نوروزی بودند در خانواده ای مومن ومذهبی در شهرستان مشگین شهر در خانه محمد قلی صدای گریه نوزادی بلند شد و شادی دیگری به خانواده افزودعمویش به خاطر علاقه ی که به حضرت ابراهیم داشت اسم ابراهیم را بروی نهاد تا مانند آنان ادامه دهنده ی حق وعدالت و پایبند به اسلام و قرآن باشد.خورشید خانم مادرپاک وگرامی شهید نقل می کند:شوهرم کارگربود وضعیت زندگیمان درحد متوسط بود با تولد فرزندمان مشکلاتمان رافراموش کرده بودیم وباصفا وصمیمیت زندگی می کردیم با توجه به اینکه خانواده ماپایبند به ارزشهای دینی بودند ابراهیم هرهفته پنج شنبه ها به همراه پدرش برای یاد گرفتن قرآن به مسجد می رفت وبا توجه به استعدادی که داشت قرآن را درعرض یک هفته فرا گرفت وهرروزبچه ها را جمع می کردوبه آنها می گفت من معلم قرآن شما هستم وقرآن رابه آنها نیزیاد می داد وخیلی کنجکاو وبا استعداد بود ازهیچ کسی هراسی نداشت با همه چیزشجاعانه برخورد می نمود.ششمین فرزندخانواده بود که دوران خردسالی را درکنارپرمهرومحبت خانواده سپری نمود . بالاخره ابراهیم بزرگ شد وروزی فرارسید که پایه برای رفتن به مدرسه آماده می شد پدرش او را به مدرسه حیمکی ثبت نام کرد وروزاول ابراهیم با شوروحال خاصی به مدرسه رفت.وموقعی که برمی گشت حتی می شد که لباسهایش را درنمی آوردو هرروزبا نمره ای عالی به خانه می آمد دوران ابتد ائی رابا موفقیت پشت سرگذاشت و به دلیل نبود امکانات و وضعیت بد اقتصادی خانواده شهید جهت تامین مخارج خانواده به ترک تحصیل کرد و به شغل کارگری روی آورد. دوران نوجوانی ابراهیم مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری عارف فرزانه حضرت امام خمینی (ره) بود او در این دوران، فردی مذهبی و مومن بود و در بحثها، مخالفت خود را با رژیم ستمشاهی بیان میكرد در جریان انقلاب در تظاهرات هایی که علیه رژیم ستم شاهی صورت می گرفت حضوری فعّال داشت. در این مقطع عمدهی توجه و تلاش اراهیم و دوستانش به پخش اعلامیه، كتاب و تبیین اهداف مبارزاتی و شخصیت حضرت امام خمینی (ره) و افشای خیانتهای رژیم شاهنشاهی نسبت به اسلام و مسلمین در روستامعطوف گردید 14 ساله نبود که انقلاب پیروز شد وابراهیم دیگردل به کارنداد وبه پادگانی که پدرش ازبنیان گذارانش بود عضو فعال شد ودرجذب نیرو فعالیت کرد ودرتظاهرات وراهپیمایی ها شرکت می کردوبا دوستانش به دیدارخانواده های شهدامی رفت وکارهای آنها را انجام می داد. این نوجوان پرجنب وجوش خیلی مهربان بود وبه بزرگترها وپیرمردها وپیرزن ها احترام خاصی می گذاشت به خانواده اش بسیار محبت می نمود همیشه با کمک گرفتن از بزرگترها مشکلا ت راحل می کرد وهمیشه سعی می کرد ازتجربیات دیگران برای بهترشدن کارها استفاده نماید مادرگرامی شهید نقل می کند !خیلی سعی کردیم که ابراهیم به جبهه نرود اما آرزویش شهادت وپیروزی انقلاب بود موقعی که به ارتش پیوست تا به خدمت مقدس سربازی اعزام شود موقع رفتن بردستان پدرش بوسه زد وازما خواست اورا حلال کنیم می گفت من شهید خواهم شد چون درخواب دیده ام فقط ازاین می ترسم که مبادا کاری کرده باشم دراین مدت که شماها ازمن ناراحت شوید همیشه می گفت طرفدارحق باشید مبادا امام را تنها بگذاریدوسنگرمرا خالی نگذارید.این رزمنده دلاورکه هنوزچکمه های خونینش استقامت گامهای اورادرآغوش می فشارد پس ازسالها تلاش ودلاوری که ازخود نشان داد عشق خویش را نشان داد به طوری که ابراهیم مکبر دوست شهید نقل می کند! ازدوران کودکی باهم بودیم باهم تصمیم گرفتیم به سربازی برویم مدتی بود که به منطقه سوماراعزام شده بودیم شبها برای کمین می رفتیم وهنگام اذان صبح بر می گشتیم یک باربرای کندن سنگررفته بودیم که خمپاره ای به کنارمن اصابت کرد من زخمی شدم ووقتی به اطراف ابراهیم برگشتم دیدم که لحظه های آخرعمرش را سپری می کند ترکش ازچند جا به اواصابت کرده بود با اینکه پای خودم تکه پاره شده بود خودم را به طرف او کشیدم وسرش را به بغل گرفتم که دیدم زیرلب زمزمه می کند وازخدا می خواهد اوراحلال کند وگناهانش را ببخشد بالاخره به آرزوی دیرینه اش که شهادت بود درتاریخ 1362/09/01 درسن 19سالگی دردرگیری با نیروهای بعثی عراق با اصابت ترکش خمپاره به شکم به فیض عظیم شهادت نایل آمد وپیکرپاکش درگلزار شهدای عاشورا برروی دستان انبوه تشییع کنندگان به خاک سپرده شد .[۱]