شهیداسرافیل محمدی
شهید اسرافیل محمدی
تاریخ تولد :1341/01/10
تاریخ شهادت : 1361/12/16
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه :اردبیل - بهشت فاطمه
زندگینامه=
بسم رب الشهداء شهید اسرافیل محمدی در سال1341 از توابع ارشق پا به عرصه گیتی نهاد هنوز به دنیا نیامده بود كه پدرش دارفانی را وداع گفت وی تحت سرپرستی برادر بزرگش كه خود نیز دارای 8 فرزند دختر 2 فرزند پسر بود سرپرستی اسرافیل را برعهده گرفت. به علت بی بضاعتی خانواده تا كلاس چهارم ابتدائی به تحصیل ادامه داد سپس برای این كه بتواند كمك خرج خانواده سیزده نفریشان شود به ناچار از درس ترك تحصیل نموده وبرای امرار معاش خانواده به كار فرشبافی وكارگری در تهران روی می آورد. زن برادر شهید در زمینه نحوه اخلاق و رفتار شهید گرانقدر چنین نقل میكند: اسرافیل با آنكه یك نوجوان12 ساله بود ولی مثل یك مرد بزرگ در خانه زحمت می كشید اخلاق ورفتارش خیلی خوب بود با اعضای خانواده طوری رفتار می كرد كه دیگران نیز احترامش را حفظ می كردند وبرای یكدیگر ارزش قائل می شدند از همان سنین نوجوانی بانماز خواندن آشنا شد نماز را یاد گرفت به طوری كه وقتی كار داشت ومشغول فرشبافی بود حتما سر موقع نماز كارش را تعطیل می كرد ونمازش را نیز اول وقت می خواند در مساجد و پایگاهها حضور فعال داشت و در مراسمات مذهبی شركت گسترده داشت او هیچ وقت در طول عمرش به كسی بدی نكرده بووهمه همسایه ها نیز از او راضی بودند طوری كه وقتی اسمش را به زبان می آوردند با سلام وصلوات از او یاد می كنند. بزرگترین آرزویش رفتن به جبهه وخدمت به مردم بود. یك روز درخاطرم هست كه داشتیم با هم فرش می بافتیم كه به من گفت خواهر دوست داری مرا به جبهه بفرستی یه لحظه من گریه كردم وگفتم پسرم این چه حرفیه كه می زنی بزار وقتش كه رسید حتماً چون دوستش عازم جبهه بود و او برایش از جبهه زیاد تعریف كرده بود تا جایی كه دلش همیشه با جبهه بود وبرای رفتن پرواز می كرد می گفت یعنی روزی می رسد كه من هم لباس سربازی برتن كنم وشما مرا با قرآن بدرقه كنید خلاصه همیشه از جبهه می گفت و تمام زندگیش رفتن به جبهه وشهادت بود زن برادرش می گوید وقتی كه هنوز 9 ماه از رفتنش به جبهه نگذشته بود كه به علت مریضی چند روز مرخصی گرفته بود ظهر بود كه دیدم در زده شد وقتی كه در را باز كردم اسرافیل را دیدم كه رنگش خیلی پریده بود و حال خوش نداشت گفتم پسرم چرا اینطوری با چه حال و روزی، او گفت خواهر كمی حالم خوش نیست 10 روز مرخصی گرفته بود هنوز2 روز از مرخصی اش نگذشته بود كه دیدم ساك و وسایلش را آماده می كند گفتم پسرم پس چرا زودترگفت خواهرجان نمی توانم تحمل كنم وقتی كه بچه ها را، دوستانم را رو به روی چشمانم احساس می كنم كه چگونه از جان ودل دفاع می كنند نمی توانم طاقت بیاورم. او مدت2 روز ماند و رفت و این دیگر برایشان آخرین مرخصی شد چون 9 ماه بعد در جبهه به شهادت رسید و خبر شهادتش را شنیدیم. آنروز فكر كردم كه تمام فرزندانم را ازدست دادم چون من او را بیشتر از فرزندانم دوست داشتم برایم از همه فرزندانم عزیز بود من از همان دوران كه به من فرش بافتن را یاد داده بود وهنوز هم به یاد او می بافم وهیچ وقت ا زكارم خسته نیستم چون یاد او برایم آرامش می دهد. زن برادر شهید در ادامه صحبتهایش می گوید من به شهادت او افتخار می كنم وشهادت اسرافیل چنان تاثیر بر روحیه ما گذاشته كه از همان ابتدای شهادتش لباس سیاهم را همیشه بر تن دارم می گوید شهادت اسرافیل چنان تاثیر بسزایی در اخلاق و رفتار ایمان واعتقادات ما گذاشت كه احساس می كنم بعد از شهادتش به مكه رفتم وحج انجام داده ام و من نیز سعی می كنم راه و هدفش را ادامه دهم و به عنوان یك خانواده شهید افتخار می كنم كه چنان فرزندی ازخانواده ما لیاقت این را داشت كه شربت شهادت بنوشد و روی ما را در پیشگاه خدا و صاحب عصر سفید كند.[۱]