شهیدبهروز شریعت ناصری

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید بهروز شریعت ناصری


1345/06/31 تاریخ تولد : 1365/04/06 تاریخ شهادت :

محل شهادت : نامشخص محل ارامگاه : تهران - بهشت زهرا


rId4


زندگی نامه

شهيد بهروز شريعت ناصري در خانواده اي مذهبی و در تاریخ 31/06/1345 در بعد از ظهر گرمی حدود ساعت چهار در محله ای به نام ناصر كیاده میان محله های شهر لنگرود در استان گیلان چشم به جهان گشود. بهروز بیش از دو ماه نداشت كه به تهران بازگشتیم. او كم كم بزرگ شد. در آن زمان پدرش در یكی از كارخانه های تهران به نام پارس متال مشغول به كار شده بود، ولی پس از پانزده روز كار كردن از ناحیه ي پا سوختگی شدیدی پیدا كرد كه مدت زیادی در بیمارستان بستری شد.

به هر حال بعد از مدت طولانی كه پای پدر بهتر شد تصمیم گرفت كه صافكاری را یاد گرفته و دستگاهی خریداری نماید و به همین دلیل پس از یادگیری این فن و با فروختن مقداری از وسایل خانه توانست دستگاهی تهیه كند كه به وسیله ي آن زندگی را می چرخاند. گاه گاهی هم بهروز را می برد تا او هم چیزی یاد بگیرد تا این كه او هفت ساله شد و به مدرسه رفت. بعد از ظهرها بهروز همراه پدر به مغازه مي رفت تا او هم فن صافكاری را فرا گیرد.

در اين دوران انقلاب مردمي به رهبري امام خميني بر علیه رژیم پهلوي آغاز شد و بهروز دوازده ساله همراه دوستانش به راهپیمايی و تظاهرات می رفت و به بچه هایی كه به دست آن رژیم فاسد زخمی می شدند كمك می كرد. در زمانی كه اعلام می شد باید از خانه ها بیرون بیایید او اولین نفری بود كه از محله بیرون می رفت، به هر نحوی كه بود چه در سنگر محله و چه در فعاليت هايي از جمله كمك رساني، پخش اعلاميه و ... كه برای انقلاب صورت می گرفت با جان و دل انجام می داد.

با شروع جنگ تحمیلی بسیج مردمی هم منسجم تر شد او از خدمت رساني به خانواده و مردم دريغ نمی كرد. خيلي دوست داشت كه به جبهه برود، چند بار تصمیم گرفت كه اقدام كند ولی هر بار با مخالفت خانواده روبرو شد و همیشه می گفت: چون به سن قانونی نرسیده ام مجبور هستم اجازه بگيرم، ولی فعالیت خود را در ارگان ها بیشتر می كرد. همیشه پدرم او را به فعالیت در بسیج و ارگان های دیگر تشويق می كرد و به او می گفت: این كار هم مانند جبهه رفتن است، ولی او فقط می خواست در بین بچه ها در منطقه باشد؛ چون مبارزه در جبهه در لباس تكاوری را آرزوی خود می دانست و می گفت: از خدای مهربان می خواهم كه روزی برسد كه لباس تكاوری را بر تن كنم.

هر چند كه با مخالفت خانواده روبه رو شد اما تحصيلات خود را تا سال دوم راهنمايي ادامه داد سپس ترك تحصيل كرد تا با كار شبانه روزي بتواند براي خانواده اش سرپناهي تهيه كند. با تلاش او پدر تكه زمینی را خریداری نمود و مشغول ساختن خانه شد و بهروز هم در تهران مشغول كار كردن بود. دو سال بدین طریق گذشت. او سختی هاي زیادي را متحمل شد تا اين كه این خانه ي فعلی خانواده از دسترنج او ساخته شد.

بهروز جوانی دل رحم و مهربان بود، بارها پیش آمده بود كه لباس های نو خود را به مستمندی هدیه مي كرد؛ همچنين ماشین افراد بي بضاعت را درست می كرد و چیزی بابت دستمزد نمي گرفت. دوران سربازی نزدیك شد، او برای این كه از پیش خانواده را آماده سازد گاه گاهی پیش مادرش می نشست و با او صحبت می كرد. بیش از هر چیز تكيه كلامش این بود كه خدای مهربان من را خواسته و باید پیش او بروم و به امر امام خود لبیك گفته و به جبهه اعزام شوم.

گاهی به مادرش می گفت: اگر من را با جعبه و در روی دست بیاورند چه كار خواهی كرد؟ مرتب می گفت: من می دانم دوران سربازیم زیاد طول نخواهد كشید. خیلی زود سربازیم را تمام خواهم كرد. بارها می گفت: باید من را با جعبه توی اتاق های خانه مان برگردانید. مادرش با شنیدن این حرف ها گریه می كرد و به او می گفت: خدا پشت و پناهت باشد، ان شاء الله كه با سلامتی خدمت را به پایان خواهی برد. ولی او می خندید و می گفت: اصلاً خودت را ناراحت نكن، چیزی نمی گذرد كه من را می آورند و می برند، چون نزد معبود رفتن خیلی شیرین است، نمی دانی چه لذتی دارد.

بهروز به علت علاقه زیاد به تكاوری تصمیم گرفت در دوران سربازی حتماً لباس تكاوري را به تن كند تا این كه در تاریخ 18/11/1364 روز موعود فرا رسید و همان شب را در پل چوبی تهران تا صبح خیلی خوشحال سپری كرد تا جزء اولين نفرات ثبت نام كند. روز بعد از آن خوشحال از این كه زود توانسته بود ثبت نام نماید به خانه برگشت و در تاریخ 24/11/1364 به شهر سلماس برای خدمت سربازی اعزام شد.

در طی سه ماه آموزشی او دو بار به خانه آمد كه بار دوم او آخرین باری بود كه می آمد. این طور كه خودش می گفت: دیگر به آرزوی خودم رسیدم، نزدیك است پیش معبودم بروم. می گفت: این بار حتماً لباس رزم تكاوری را بر تن خواهم كرد تا این كه او را به منطقه ي حاج عمران اعزام كردند. البته حدود سه ماه بود كه رفته بود و ما فقط به وسیله ي نامه از حال او خبر داشتیم و هر لحظه منتظر او كه بیاید.

او در نامه هایش مرتب می نوشت كه مادرم من در اینجا اصلاً صدای هیچ گونه توپ و تفنگی را نمی شنوم، ناراحت نباشید. ولی این طور نبود. سرانجام برای آزاد سازی مهران به آن منطقه اعزام شد كه در تاریخ 06/04/1365 به درجه ي رفیع شهادت رسید و آن طوری كه خودش خواسته بود او را به خانه آورده و از آنجا به طرف بهشت زهرا تشييع كردند.



وصیت نامه

ای نکویان که در این دنیایید، یا از این بعد به دنیا آیید.این که خفته است در این خاک منم، هر که را روی خوش و خوی نکوست مرده و زنده من عاشق اوست، من همانم که در آن ایام حیات بی شما صرف نکردم اوقات، تا مرا روح و روان در تن بود شوق دیدار شما در من بود، بعد چون رخت ز دنیا بستم باز در راه شما بنشستم، گر چه امروز به خاکم مأواست چشم من باز به دنبال شماست، بنشینید به این خاک دمی بگذارید به خاکم قدمی، گاهی از من به سخن یاد کنید، در دل خاک دلم شاد کنید شهید بهروز شریعت ناصری[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش