شهیدحسین همتی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید حسین همتی

تاریخ تولد :25/04/1369

تاریخ شهادت : 1395/01/31

محل شهادت : سوریه ( حلب )

محل آرامگاه :: گلزار شهدای امامزاده حمزه صفا دشت

بسمه تعالی

زندگینامه

شهید مدافع حرم، سروان حسین همتی حلمسلویی فرزند صدقعلیدر 22 تیر 1369 در یکی از محلات حومه‌ی کرج دیده به جهان گشود و در خانواده‌ای متدین و کارگری پرورش یافت. وی اولین فرزند خانواده بود و با تولد خود باعث خوشحالی پدر و مادر گرامیش گردید. از همان ابتدا فرزندی صالح برای والدینش بود و در همه حال احترام آنان را نگاه می‌داشت. با رسیدن به سن علم‌آموزی پای در وادی دانش نهاد و تحصیلات متوسطه را با موفقیت پشت سر نهاد. پس از آن به دلیل روحیه‌ی ایثار و دلاوری که به دلیل عشق به ائمه‌ی‌ معصومین(ع)، به ویژه سید و سالار شهیدان در ایشان شکل گرفته بود، جهت پیوستن به ارتش جمهوری اسلامی ایران، وارد دانشکده‌ی افسری شد و پس از سپری کردن سال‌های تحصیل، مشغول خدمت به کشور گردید و مدتی بعد به دلیل استعداد فراوانش به تیپ 65 نوهد پیوست. وی لباس ارتش را مقدس می‌دانست و از اینکه می‌توانست در این لباس پر افتخار به میهنش خدمت کند به خود می‌بالید. شهید گرانقدر بسیار باتقوا و پرهیزگار بود و همواره یاد خدا را در دل داشت. وی فردی غیور و پایبند به ارزش‌های اسلامی بود و همین امر بود که باعث شد، در زمانی که تروریست‌های تکفیری به سوریه حمله کردند و قصد تعرض به حرم حضرت زینب(س) و مردم مسلمان سوریه را داشتند، با سبک‌بالی برای مبارزه با کفار اعلام آمادگی کرد و جهت انجام مأموریت به سوریه فرستاده شد. ایشان سرانجام در راه این هدف مقدس در تاریخ 31/02/1395 جان خویش را فدا کرد و به خیل شهدای اسلام پیوست. پیکر مطهر شهید پس از بازگشت به وطن، بر دستان هم‌قطارانش و ملت شهیدپرور تشییع گردید و در امامزاده حمزه‌ِی صفادشت به خاک سپرده شد. روحش با شهدای کربلا محشور باد

خاطرات

مصاحبه با پدر شهید حسین همتی: شهيد همتي اولين فرزند خانواده و متولد 22 تيرماه 1369 بود. خدا بعد از 15 سال او را به خانواده‌اش هديه‌ داد و بعد از 26 سال امانتي‌اش را پس گرفت. سروان شهيد حسين همتي، هديه‌اي الهي بود، نه تنها براي خانواده‌اش بلكه براي همه‌ی ما ايراني‌ها كه چنين رزمندگان مخلصي، نيروهاي نظامي كشورمان را تشكيل مي‌دهند. شايد اگر با زندگي ‌شهيد همتي بيشتر آشنا شويم، اين ستارگان زميني سرزمين زخم‌خورده‌مان را بهتر درك کنیم.

1.حاج آقا كجايي هستيد، از پسرشهيدتان بگوييد. اصليت ما از روستاهاي ميانه است. بعدها همراه همسرم به اطراف تهران و كرج آمديم. مدتي حومه كرج بوديم و الان چند سالي مي‌شود كه در صفادشت شهريار زندگي مي‌كنيم. تا مدتي من و همسرم بچه‌دار نمي‌شديم. 15 سال انتظار كشيديم تا اينكه خدا حسين را به ما داد. بعد از او هم دختر و سپس پسر ديگرمان مهدي به دنيا آمدند. حسين براي ما خيلي عزيز بود، نه فقط براي اينكه اولين فرزندمان بعد از 15 سال انتظار بود، بلكه به خاطر احترام خاصي كه براي من و مادرش قائل بود. به خاطر حرف‌گوش‌كني و سر به زيري‌اش، به خاطر خوبي‌ها و محبت‌هايش. حسين حتي وقتي براي دوره‌ی آموزشي به شيراز رفته بود، با مادرش تماس مي‌گرفت و مي‌پرسيد فلان چيز را بخرم؟ مادرش مي‌گفت خب حقوق خودت است چرا از من اجازه مي‌گيري. اما حسين مي‌گفت من تا زنده‌ام فرزند شما هستم و همه چيزم متعلق به شماست. من حتي وقتي خبر شهادتش را در محل كارم شنيدم خدا را شكر كردم، منتها دلم براي از دست دادن چنين فرزندي مي‌سوزد. ۲.شغل‌تان چيست؟ حالا كه اشاره به خبر شهادتش كرديد، لحظه‌اي كه اين خبر را شنيديد چه واكنشي داشتيد؟ من چندين سال در يك كارخانه‌ی ريسندگي كار مي‌كردم اما چند سالي است كه به دليل كمردرد ديگر نمي‌توانم كار كنم و گاهي به بنگاه مي‌آيم و كمك دست آن‌ها هستم. همين چند روز پيش، اول ارديبهشت هم بنگاه بودم كه پسرم مهدي خبر شهادت برادرش حسين را به من اطلاع داد. ناخودآگاه روي دو زانويم نشستم و دستانم را به طرف آسمان بلند كردم و خدا را به خاطر شهادتش شكر كردم. منتها گفتم خدايا من دلم براي اين مي‌سوزد كه بچه چشم‌گويي (حرف‌گوش‌كني) مثل حسين را از دست داده‌ام. اين بچه واقعاً سربه‌ زير و حرف‌ گوش‌كن بود. اما راضي هستيم به رضاي خدا. ۳.چطور شد حسين‌آقا تصميم گرفت ارتشي شود، نگاهش به شغلش چطور بود؟ حسين از كودكي به جبهه، رزمنده‌ها و شهدا علاقه داشت. وقتي تلويزيون فيلم‌هاي زمان جنگ را نشان مي‌داد، با علاقه مي‌نشست و نگاه مي‌كرد. وقتي پيش‌دانشگاهي‌اش را گرفت، مادرش گفت دَرسَت را در رشته‌ی حقوق ادامه بده تا ان‌شاءالله قاضي بشوي. اما حسين گفت اين شغل كار هر كسي نيست. خداي نكرده اگر قضاوت نادرستي كني، قيامت بايد جوابگو باشي. چنين روحيه‌اي داشت. از طرف ديگر عشق به نظام‌گری داشت و دوست داشت نظامي شود. نهايتاً گفت ارتش را انتخاب كرده‌ام. من هم گفتم خودت هر طور صلاح مي‌داني، رفت و استخدام شد. كارهاي عملياتي را دوست داشت و شرايط هم طوري رقم خورد كه نيروي تيپ 65 نوهد شود. لباس فرمش را خيلي دوست داشت. گويي برايش مقدس بود. ۴.از صحبت‌هايتان اين طور برداشت مي‌كنيم كه شهيد روحيات خاصي داشت. بله، بچه‌ی غيرتي و باحرمتي بود. من چندباري ديدم كه همراه مادرش جمعه‌ها به امامزاده حمزه‌ی صفادشت مي‌روند. قبرستان محله‌ی ما هم كنار امامزاده است. به حسين گفتم همه پنج‌شنبه سر مزار مي‌روند شماها جمعه مي‌رويد. گفت پنج‌شنبه‌ها مردم زيادي به امامزاده و سر مزار عزيزان‌شان مي‌آيند و خيلي شلوغ مي‌شود. امكان دارد چشمم به نامحرم بيفتد. من امامزاده مي‌روم تا زيارتي كنم و ثوابي به دست بياورم، نه اينكه چشم‌هايم آلوده به گناه شوند. اين عين حرف‌هاي حسين بود كه عرض كردم. وقتي هم كه به او گفتيم آستين بالا بزن تا برايت همسري انتخاب كنيم، حساس بود كه همسر آينده‌اش حتماً از نظر حجاب و حيا نمونه باشد. مي‌گفت من حتي براي روز عروسي هم دوست دارم همسر آينده‌ام مراعات خيلي از مسائل را بكند. اين طور روحياتي داشت. ۵.قاعدتاً چنين جوان غيرتي هم نمي‌توانست غربت اهل بيت و تعرض سلفي‌ها به حرم خانم زينب(س) را تحمل كند. كي تصميم به رفتن گرفت؟ دقيقاً به ما نگفت كه به كجا و براي چه مي‌رود. فقط سربسته گفت براي آموزش و زيارت مي‌رود. مطمئنم حسين با همه احترام و محبتي كه نسبت به من و مادرش داشت، مي‌ترسيد دقيقاً مسير و هدف مأموريت‌شان را بگويد مبادا مادرش استرس بگيرد و اتفاقي برايش بيفتد. همسرم روي حسين خيلي حساس بود. آن روزها كه مي‌خواست برود، خيلي ذوق و شوق داشت. پسرم بچه مذهبي بود. عشق امام حسين و اهل بيت ايشان را از كودكي در وجودش پا گرفته بود.[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش