شهیدحسین چوپانی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

تاریخ تولد : 1347/06/25 نام : حسین‌ محل تولد : بیرجند نام خانوادگی : چوپانی‌ تاریخ شهادت : 1367/03/09 نام پدر : محمدعلی‌ مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : پدافندهوائی‌ گلزار : شهدا


خاطرات

یک روزی در مزرعه مشغول کشاورزی بودم که از برادرم حسین یادم آمد و گریه کردم و در همان حال خوابم برد . خواب دیدم یک نفر بر اسب آمد و نقابی برصورت دارد و به من می گوید : حرکت کن . گفتم از من چه می خواهید گفت : حرکت کن سرم را بلند کردم دیدم یک نفر به دنبال خود دارد . فهمیدم آنکه سوار بر اسب است حضرت ابوالفضل است . سؤال کردم آنکه دنبال شماست کیست ؟ گفت : این حسین شماست . چون مادرم اکثر شبها برای فرزند و نوة شهیدش گریه می کرد. یکی از اهالی روستا خواب دیده بود که حسین آمده و به او گوید: من از شما نزدیکتر ندارم. شما به مادرم بگویید هر وقت دلش برای من تنگ می شود بیاید جای من سر مزارم. یک روز که بر سر مزار فرزندم حسین رفته بودم خیلی گریه کردم. وقتی به خانه آمدم خوابم برد. در خواب دیدم حسین یک سبد پر از میوه در دست دارد به من تعارف کرد و گفت این سبد را بگیر و بین مردم تقسیم کن و از اناری که داخل جیبش بود نصفش را به من داد. به خاطر دارم در بیابان مشغول کار بودم که به یاد فرزندم حسین افتادم و گریه کردم و خوابم برد. در خواب دیدم دو نفر سوار بر اسب با نقاب به طرف من می آیند که وقتی نزدیک من شدند ایستادند یکی از آنها گفت: دنبالم بیا کارت دارم گفتم: چکاری با من دارید؟ گفت: وقتی آمدی خودت می فهمی. به ایشان گفتم: آن اسب سوار دیگر کیست که پشت سر شماست گفت: حضرت امام حسین علیه السلام که از خواب بیدار شدم.یک دفعه که فرزندم به مرخصی آمده بود دیدم پلاکی در گردن دارد به ایشان گفتم: این چیست؟ گفت این کلید بهشت است و هر کسی از این پلاک ها داشته باشد وارد بهشت می شود. اگر به بهشت رفتم شما را هم با خودم می برم.یکبار که برادرم حسین به مرخصی آمده بود به ایشان گفتم: شما برای ملت خدمت کردی دیگر بس است و نمی خواهد بروی؟ ولی ایشان در جواب به من گفت: اگر قرار باشد من نروم آن یکی هم نرود که سنگرها خالی می شود آن وقت چه کسی بجنگد. نه برادر هر موقع جنگ تمام شد من هم دیگر نمی روم تا موقعی که شهید شوم و تا آخرین نفسم از ملت و ناموسم دفاع می کنم و خواهم کرد.نحوه ی شهادت برادرم حسین را یکی از همرزمانش این گونه برایم نقل می کرد: من به همراه حسین در عملیات حضور داشتیم وقتی که عملیات شروع شد دشمن ما را مجبور به عقب نشینی کردند و ما را بمب باران شیمیایی کردند که ایشان شیمیایی شد و به درجه ی رفیع شهادت نائل گردید. زمانی که من کامیون داشتم برادرم حسین هم شاگردم بود و با هم بودیم . یک روز که با هم سوار ماشین بودیم و مار می کردیم یک دفعه یک مار از زیر صندلی کامیون بیرون آمد و دوباره در زیر صندلی مخفی شد. خواستم کامیون را نگه دارم که ما را در بیاوریم ولی ایشان با شهامتی که داشت خیلی راحت مار را گرفت و از ماشین بیرون انداخت. یک روز فرزندم حسین به مرخّصی آمد و در مورد پلاکی که به گردن داشت از او سئوال کردم . جواب داد : این کلید بهشت است که به گردن من است . می خواهم به بهشت بروم و مادر خود را هم ببرم .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا