| ابراهیممحبوب | |
|---|---|
![]() | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | مشهد |
| شهادت | جزیره بوارین،1365/10/04 |
| محل دفن | بهشترضا |
| یگانهای خدمت | لشکر 5 نصر |
| سمتها | فرماندهگردان |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر:غلامرضا |
کد شهید: 6532530 تاریخ تولد : نام : ابراهیم محل تولد : مشهد نام خانوادگی : محبوب تاریخ شهادت : 1365/10/04 نام پدر : غلامرضا مکان شهادت : جزیره بوارین
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : لشکر 5 نصر گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرماندهگردان گلزار : بهشت رضا
خاطرات
- موضوع ديدگاه شهيد
آقای محبوب حالات معنوی و روحانی خاصی داشت و بسیار فکر می کرد. روزی دیدم روی زمین نشسته و به تعدادی مورچه، خیره نگاه می کند. نزد ایشان رفتم و پرسیدم: ابوادریس چه می کنی؟ - نام فرزند آقای محبوب ادریس بود و معمولاً او را به نام ابوادریس صدا می کردند- ایشان با تعمق فکری بالائی رو به من کرد و گفت: به حکمت خدا در مورد آفرینش این موجودات می اندیشیدم و شروع به شرح و توضیح در مورد خلقت مورچه کرد. راوی جواد داداشی
- موضوع مشورت در امور
قبل از عملیات کربلای 4 ما حدوداً چهار ماه و نیم نیروها را آموزش می دادیم، و یکی از خاطراتی که من دارم قرار بود قبل از عملیات بچه ها از خانواده هایشان خداحافظی کنند و برای عملیات آماده شویم ، و عملیات کربلای 4 را شروع کنیم. زمانیکه بچه ها از خانواده هایشان خداحفظی کردند، و منتظر شروع عملیات بودند پیک لشکر آمد و به برادر محبوب و آزمایش گفت: عملیات لو رفته، بنابراین نیروهایتان را بفرستید بروند مرخصی. برادر آزمایش و برادر محبوب با هم یک مشورتی کردند و گفتند که: " چگونه ما برویم و به این نیروها بگوییم که عملیات لو رفته این نیرو نمی پذیرد. " درهر حال برادر محبوب تمام نیروها را جمع کرد و برای آنها صحبتی کرد و گفت که: بنا به دلایلی عملیات لو رفته و عملیات لغو شده است، بنابراین ما در عملیات شرکت نمی کنیم. " برادر محبوب این را که گفت تمام بچه ها گریه شان گرفت، و با مشت به زمین می کوبیدند و می گفتند:" ما با خانواده هایمان خداحفظی کرده بودیم، چرا باید دو مرتبه برگردیم، ما حاضر به برگشتن نیستیم. " برادر محبوب گفتند:" در هر حال تقدیر الهی این بوده و این هم دستوری است که از مقامات بالا آمده و ما باید مطیع دستورات باشیم." بعد از سخنرانی برادر محبوب که چیزی در حدود 10 الی 15 دقیقه بیشتر طول نکشید، بچه ها حدوداً 2 ساعت سر بر زمین گذاشته بودند و بلند بلند گریه می کردند. درهر حال دستور این بود که بچه ها برگردند ما هم تمام نیرو ها را جمع جور کردیم و با ماشینها به مرخصی فرستادیم و رفتند، فقط من و برادر علیرضا آزمایش و برادر محبوب و دو نفر نیروی دیگر ماندیم که چادر ها و امکانات و کانکس و سایل را جابجا کنیم. یکی از این دو نفری که به همراه ما ماندند و به مرخصی نرفتند یک پیرمرد 70 یا 80 ساله بود که به هیچ عنوان راضی نشد که برگردد و می گفت: " من خداحافظی کرده ام و اصلاً نمی توانم برگردم، من به همراه آقای عباسی مسئول تدارکات در همین جا هستم ، و به ایشان کمک می کنم." در هر حال ما تمام نیروها را به مرخصی فرستاده بودیم، و خودمان هم حدوداً دو روز طول کشید که وسایل را جمع کردیم و چونکه عملیات لو رفته بود وسایل را به جای دیگری منتقل کردیم. راوی علی اصغر بزرگزاده
- موضوع خاطرات بعد از مجروحيت
یک بار ابراهیم پایش ترکش خورده بود. بعد او را می برند به بیمارستان شیراز و از آنجا به بیمارستان مشهد منتقل می کنندو ماهم به بیمارستان رفتیم. دکتر گفت: باید سه روز دیگر او را عمل کنیم و ابراهیم با عمل موافق نبود و به دکتر می گفت:مرا بدون بیهوشی عمل کنید. شبی که روز بعد آن می خواستند او را عمل کنند. او شروع به خواندن دعا و قرآن کرد که باعث جلب توجه دیگران نیز شده بود. صبح که دکتر آمد با اصرار زیاد ابراهیم او را بدون بی هوشی عمل کرد و با کمال تعجب دیدیم که ابراهیم خیلی تحمل و صبر کرد و عمل انجام شد و با موفقیت همراه بود. بعد از چند روز که دکتر آمد، او را چک کرد با تعجب دید که پایش خوب خوب شده است. که این هم از کرامت و لطف خدا بود. بعد از اینکه پایش بهتر شد دوباره به جبهه رفت. راوی غلامرضا محبوب
- موضوع نوجواني و جواني
شاید شهید محبوب 12 _ 10 ساله بود که در دبستان عکس شاه خائن را از قسمت چشم سوراخ کرد که مورد آزار و اذیت همه قرار گرفت ولی در عین حال تحصیلی خودش را ادامه داد و این امر هم نمونه ای از عشق و علاقه او به خداوند متعال و مسائل دینی و مذهبی و نفرت از رژیم پهلوی بود. راوی غلامرضا محبوب
- موضوع امدادهاي غيبي
یک مرتبه که در فاو بود به جبهه رفتم و خدا فرزند دوم ابراهیم را به او داده بود و من آنجا که رفتم به ابراهیم گفتم: چرا شما مرخصی نمی روید. الآن شما بچه ات سه ماهه است و او را ندیده اید. هر چه گفتم، قبول نکرد. آن موقع ابراهیم غواص بود. با چند تا از همرزمهایش به داخل آب رفته بودند تا از سنگرهای دشمن خبر بگیرند که همرزمهایش از آب که بیرون آمدند ابراهیم را ندیدند و تا دو ساعت بعد از نصف شب در آب دنبال ابراهیم می گشتند. بعد از یک شبانه روز ابراهیم را دیدیم و پرسیدیم که شما کجا بودید و چکار می کردید. تا ابراهیم گفت: در آب گمشده بودم و بیست و چهار ساعت در آب بودم و هرکجا که بیرون می آمدم منطقه دشمن بوده است که بعد ابراهیم تعریف کرد که در آب شروع کردم به خواندن ذکر واقعه را یاد کردم و دعا بسیار خواندم که دیدم نوری سبز دورم را گرفته و یکنفر به من گفت: دستهایت را روی چشمهایت بگذار من هم همین کار را کردم و وقتی دستهایم را از روی چشمهایم برداشتم خودم را در منطقه خودمان دیدم. راوی غلامرضا محبوب
- موضوع بدون موضوع
یکی از فامیلهای دامادشان گفته بود که علی عباسی در بیمارستان است و مجروح شده. به پدر و مادرش راستش را نگفته بودند. در آن موقع من دخترم را حامله بودم و سعی می کردند که موضوع را از من پنهان کنند. لباسهای مرا عوض کردند و لباس مشکی بر تن من کردند و سپس به معراج رفتیم. راوی عباس گل محمدی
- موضوع عشق به ائمه اطهار
در عملیات کربلای 4 فرمانده دلاور ما ابراهیم محبوب به درجه رفیع شهادت نائل آمد. خاطره ای که از شهید محبوب دارم: در اواسط عملیات بود که شدت بمباران دشمن زیاد شده بود من به فرمانده گفتم: خودتان را جای امنی برسانید اوجواب داد آیا علی (ع) پشت به دشمن کرد که ما شیعیان او این کار را بکنیم. راوی محمد حسین ساده
- موضوع اخلاص عمل
یکی از برادرها به خانه ما آمدند و گفتند: یک شب ساعت یک نصف شب دستشویی رفتیم. دیدم که این شهید شلنگ دستش گرفته و با چراغ قوه و جارو دارد تمیز می کند. وارد شدم و سلام کردم و گفتم: آقای ابراهیم محبوب شما فرمانده هستید این کار برای شما قبیح است گفت: خواهش می کنم فرمانده امام زمان است. چون که شما مرا دوست دارید یک بسیجی نمونه بگوئید و از شما عاجزانه خواهش می کنم وقتی که در حیاط هستم این فرمایش را جای دیگر نگویید چون الان سر سفره نعمت نشسته ام ولی بعد اگر گفتی اشکال ندارد. بعد از اینکه ایشان شهید شدند این امدادگر آمد و گریه می کرد و این موضوع را برای ما تعریف می کرد ولی زبان من قادر نیست که بگویم مادرش هستم. هر سری که می روم سر خاکش می گویم من مادرش نیستم من خدمتگذار و نگهدارش هستم من مادر آن عزیز نیستم. زبانم عاجز است که صحبت بکنم و بیشتر حرفی ندارم. راوی محمد حسین ساده
- موضوع اخلاص عمل
یکی از خاطره هایی که از این شهید دارم این است که در مدت کوتاهی که ایشان در پاکسازی شرکت ملی گاز فعالیت داشتند. در حدود دو ماه طول کشید که این مدت را یکسره روزه می گرفتند و هر چه از ایشان سئوال می کردم که چرا شما این قدر روزه می گیرید؟ در ابتدای امرچیزی نمی گفتند ولی به علت پا فشاری زیاد گفتند: که به این علت زیاد روزه می گیرم که در آنجا کارهایی را که انجام می دهیم مبادا یک موقع بر روی میل شخصی خودم باشد واز قیامت و از تشنگی و گرسنگی آن روز یادم می آید که تمام کارهایی که انجام می دهم برای رضای خدا و در راه رضای خدا باشد. راوی اسدالله غفوری
- موضوع اعتقاد به معاد
اوایل سال 65 بود که ما در گردان حزب الله مشغول خدمت بودیم. شهید محبوب فرمانده گردان حزب الله بود و من هم یکی از فرمانده گروهانهای ایشان بودم. وقتی نیروی بسیجی به ما تحویل دادند تا برای عملیات آماده شویم پس از سازماندهی نیروها، به ما گفت: نیروها را خارج از محدوده گردان ببرید. نیروها بلافاصله مشغول شده و هر کدام با بیل و کلنگ برای خودش یک چاله ای حفر کرد. شهید محبوب گفت: بروید داخل گودال بخوابید وقتی همه رفتند داخل گودال خوابیدند گفت: من برای شما روضه نمی خوانم، به یاد شب اول قبر باشید. فکر کنید الان شما مرده اید و بعد قرار است نکیر و منکر از شما سؤال و جواب کنند. هر کدامتان هر خواسته و آرزویی که از خداوند دارید همین جا بگیرید. نیروهایی که اخلاص بیشتری داشتند شروع به گریه و زاری کردند. راوی رجب علی خیراندیش [۱]
