شهید ابوالقاسم‌ مصدق‌ اکرمی‌

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

کد شهید: 6223446 تاریخ تولد : نام : ابوالقاسم‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : مصدق‌اکرمی‌ تاریخ شهادت : 1362/01/25 نام پدر : غلامحسین‌ مکان شهادت : شرهانی

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : لشکر 5 نصر گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مسئول واحد گلزار : حرم‌مط‌هرامام‌ر خاطرات پیش بینی شهادت موضوع پيش بيني شهادت راوی زهرا خجسته زارعتی متن کامل خاطره

دفعه آخر که ابوالقاسم می خواست به جبهه برود قبل از رفتن به جبهه رفت و قیمت سنگ قبر را پرسید. زمانی که پدرش را دفن کردند 20 تومان بود اما در آن زمان 40 بود اما برای شهدا20 تومان می گرفتند با خودش می گفت: برای 20 ارزش ندارد مادرم پاهایش درد می کند و اگر می خواهد سر قبر بیایید بهشت رضا دور است و اذیت می شود . به او گفتم : ابوالقاسم این حرف ها را نزن ان شا ا... به سلامتی می روی و بر می گردی اما در پاسخ گفت: نه مادر جان! بالاخره باید آماده باشید. آخرین وداع با خانواده موضوع آخرين وداع با خانواده راوی زهرا خجسته زارعتی متن کامل خاطره

آخرین دفعه ای که ابوالقاسم می خواست به جبهه برود به خانه آمد و گفت: می خواهم به جبهه بروم گفتم: چرا؟ گفت : فرمان است که باید برویم ماه مبارک رمضان بود گفتم: می خواهم برای بدرقه ات به ایستگاه بیایم گفت: نه لازم نیست شما بیایید با خود گفتم: خوب نیست خانمش تنها برود بهتر است که من بروم . وقتی به ایستگاه رفتیم هوا خیلی گرم بود و ابوالقاسم هم روزه داشت تا اینکه ما را دید گفت: مادر لازم نبودشما با دهان روزه بیایید گفتم: نه اشکالی ندارد همانجا خانمش را به کناری کشید و خیلی با او صحبت کرد گویا به او الهام شده بود که سفر آخرش است قطار حرکت کرد و او با عجله خودش را به قطار رساند و خداحافظی کرد و رفت . خاطرات سیاسی موضوع خاطرات سياسي راوی خجسته زراعتی متن کامل خاطره

ابوالقاسم در یکی از راهپیماییهای زمان طاغوت دستگیر شد و به زندان منتقل شد . دوستان ابوالقاسم آمدند و گفتند : حاج آقا ابوالقاسم را گرفتند و بردند . پدرش گفت : چکار کنم هر چه به او می گویم کمتر برو ، و خیلی خودت را آشکار نکن . اما او اصلاً توجهی نمی کند و بدون ترس به تظاهرات می رود . بعد از این خبر خیلی ناراحت شدیم . سپس یک روز ما به عیادتش رفتیم تا آن زمان ما اصلاً ندیده بودیم وخیلی برایم مشکل بود و وقتی آمد از پشت شیشه ها گفت : اصلاً ناراحت نباشید زندان متعلق به ماست . هیچ ناراحت نباشید ما خیلی راحتیم و خیلی جایمان خوب است . من دیگر به خانه برگشتم بعد از مدتی پدرش به همراه چند نفر از دوستانش رفتند و او را آزاد کردند . وقتی به خانه آمد به خاطر ناراحتی که داشتم گریه کردم . ابولقاسم گفت : مادر جان ! دیگر از این حرفها گذشته است . روز بعد دو مرتبه دیدم رفت و دوستانش را آورد و عکس امام را برداشتند و رفتند و گفتند : ما به تظاهرات می رویم - عکس امام را روی سینه اش گذاشت و چون قدش بلند بود به چشم می آمد - پدرش گفت : بگذار برود فکر می کند که خانواده رضا شاه پسر خاله یا پسر عمه ایشان است که این کارها را انجام می دهد . اصلاً حرف هیچ کس را قبول نمی کرد . شوهر خواهر و برادرش به او می گفتند : کمتر خودت را آشکار کن و هر روز یک طور لباس بپوش تا تو را شناسایی نکنند اما او در پاسخ می گفت : اشکالی ندارد همین طور خوب است . خاطرات سیاسی موضوع خاطرات سياسي راوی خجسته زراعتی متن کامل خاطره

بعد از اینکه ابوالقاسم دیپلم گرفت یک روز پدرش به او گفت : ابوالقاسم موقع رفتن به سربازی است و برو سربازی ات را خدمت کن و بیا . ابوالقاسم در جواب گفت : من برای رضا شاه فلان فلان شده خدمت نمی کنم . پدرش گفت : تو به این کارها چکار داری ؟ گفت : نه ، نمی روم و رفت و دفترچة آماده به خدمتش را آورد و پاره پاره کرد و در سطل آشغال انداخت و گفت : من به سربازی نمی روم . اطاعت از فرماندهی موضوع اطاعت از فرماندهي راوی محمد رضا جواهری متن کامل خاطره

فردای شب اوّل عملیّات که در خطّ مقدّم بدنبال سوژه ای برای مصاحبه بودم به شهید ابوالقاسم اکرمی برخورد نمودم . خطهای دشمن بطور کلّی شکسته نشده بود . هنوز اوائل عملیات محسوب می شد . جلو رفتم و شهید اکرمی که گرد و غبار صورت ایشان را فرا گرفته بود ، در پاسخ سوال کلیشه ای من که چه پیامی دارید ؟ فرمود : آقا پیام من این است که چند تا گلوله آر پی جی برداری و همراه من جلو بیایی که بچّه ها به آر پی جی نیاز دارند . گفتم : چشم . به همراه ایشان و مقداری تسلیحات آر پی جی جلوتر رفتیم . آنجا که بچه هنوز به خط شکنی مشغول بودند . متوجه شدیم یک عراقی بعثی با اسلحة نیمه سنگین دوشیکا که علیه نفربر رزمی و یا احیاناً هواپیما استفاده می شود ، تعداد بسیاری از عزیزان رزمنده را شهید نموده است . شهید اکرمی به بچّه ها دستور دادند ، شما سر این مزدور عراقی را با آتش بند کنید ، تا ما با موتور از دورتر ، دورش بزنیم و او را از کار بیندازیم . علی رغم اینکه دلهره هم داشتم ولی چون به همراه این شهید توانمند بودم ، اطمینان خاطر بیشتری پیدا کردم . خلاصه این شهید بزرگوار آن عراقی را اسیر نمود و چون روز عملیّات بود ، اجازة کشتن اسیر نداشتیم و بدستور فرماندهان عالی رتبه این عراقی ها برای کسب اطّلاعات بیشتر به پشت جبهه و قرارگاه فرستاده شد . وقتی قرار بر این شد که عراقی به پشت خط فرستاده شود ، در عین حالیکه دل تک تک بچّه ها و خود ایشان از بعثی خون بود ، ولی اطاعت از مافوق نموده و خود این شهید حتّی بدن خود را سپر عراقی ها نموده بود که کسی به او آسیبی نرساند و این نیست جز همان اطاعت از مافوق چه برسد به اطاعت از ولی امر و فرماندهی کلّ قوا . عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی محمد کاظم خورشیدی متن کامل خاطره

ایشان قبل از اینکه وارد سپاه بشوند نذر کرده بودند که اگر به استخدام سپاه درآیند نماز شب بخواند. چون آن زمان گزینش سپاه برای استخدام خیلی سخت می گرفت عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی علاالدین حجازی متن کامل خاطره

ماه رمضان بود ، عده ای جهت صرف افطار به منزل آقای مقدم زاده در شهرک ابوذر می رفتیم من و آقای اکرمی در اتوبوس کنار هم نشسته بودیم ایشان آن زمان به مرخصی آمده بودند . من از آقای اکرمی سوال کردم وقتی از جبهه به طرف شهر خود حرکت می کنید چه حالتی دارید؟ ایشان فرمودند : زمانی که از جبهه کنده می شوم و رو به شهر و زندگی جاری می آیم ، عفونتی شامه ام را اذیت می کند. وهر لحظه می خواهم به جبهه برگردم. خواب و رویای شهید موضوع خواب و روياي شهيد راوی زهرا خجسته زارعتی متن کامل خاطره

ابوالقاسم بعد از فوت پدرش خیلی ناراحت بود و گریه می کرد و می گفت: دلم می خواهد بفهمم که آیا پدرم از من راضی بوده است یا نه . شوهر خواهرش او را دید و گفت: چرا گریه می کنی می خواستم با تو حرف بزنم... همان شب پدرش را در خواب می بیند و به او می گوید: پدر چرا شما به خانه نمی آیی؟ من دیگر به خانه نمی آیم و یک قرآن یا مفاتیح به ابوالقاسم می دهد و می گوید: این را بگیر و برو. روز بعد که از خواب بیدار شد خوشحال بود و می گفت: که ان شاا... پدرم از من راضی است . علاقه مندی به خدمتگذاران نظام و روحانیت موضوع علاقه مندي به خدمتگذاران نظام و روحانيت راوی علاالدین حجازی متن کامل خاطره

ایشان از شهید چمران همیشه به بزرگی یاد می کرد و بعنوان الگو از مجاهد اسلامی و فدائی مکتب قرآن همیشه یاد می کرد ، و امام در چشم و دل او یک جایگاه خاصی داشت که برای کسی دیگر چنین ارزشی قائل نبود . [۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده