شهید احمدعلی محروقی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

کد شهید: 6717348 تاریخ تولد : نام : احمدعلی‌ محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : محروقی‌ تاریخ شهادت : 1367/05/17 نام پدر : محمدکاظ‌م‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌فضل‌ خاطرات

   خاطرات نحوه مجروحیت

موضوع خاطرات نحوه مجروحيت راوی شیرین مقدادی متن کامل خاطره

قالب پنیر عراقی! در عملیات کربلای 5 باتفاق چند نفر از دوستانش بطرف خاکریز دشمن می روند و از تونلهای پرپیچ و خمی که اجساد عراقیها در آنها برروی هم ریخته بود عبور می کنند . در همین حین صدای چند عراقی را به وضوح می شنوند . جلوتر که می روند آنها را در حالت عیش و نوش می بینند . کنار شهید و دوستانش بسته های پرس شده قالب پنیر دیده می شد. آنها را برداشته و می بینند که بر چسب شرکت عراقی بر آنها حک شده است . عراقیها صدای این عزیزان را می شنوند و فریاد می زند ...الایرانیون!.... الایرانیون!... شهید دوستانش قالبهای پنیر را بطرف عراقیها پرتاب می کنند و عراقیها به خیال اینکه نارنجک است خود را بر زمین می افکندد . این نشانگر سستی ایمانشان است که خدا را نمی شناسند و با او فرسنگها فاصله دارند . شهید بهمراه دوستانش به عقب بر می گردد اما عراقیها بدنبالشان می آیند و در همین اثنا خمپاره ای در نزدیکی شهید برزمین می افتد و او را موج می گیرد و هنگامی که چشم می گشاید که در بیمارستان بستری است .

   خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی شیرین مقدادی متن کامل خاطره

لباس بهشتی ! به من گفته بود که برایم لباس سفیدی تهیه کن ! پریان و ملکوتیان مرا به مهمانی فرا خوانده اند . در سنگر لباس سفید ندارم تا دو روز دیگر برایم بفرست ! چشمانم را گشودم و از خواب بیدار شدم . نمی دانستم آیا واقعیت است و یا رؤیا ! اشک در چشمانم حلقه زد . سرم را بر زانوانم گذارده و با خود گفتم شاید که دروازه بهشت به رویش گشوده شده و بار دیگر خداوند مرا مورد آزمایش قرار داده ! گریستن را کنار گذاشته و هما ن روز برایش لباسی تهیه کردم اما برایش نفرستادم و با خود گفتم تا نامه ای که قرار است بدستم برسد صبر کنم . روز بعد صدای در زدنی نا آشنا به گوشم رسید و مرا تکان داد. برخاستم و سراسیمه خود را به لنگه درب رساندم . پاسداری با لباس مشکی در میانه در ایستاده بود . از وی پرسیدم : بالاخره به آرزویش رسید ؟ خبری از او برایم آورده اید ؟ چه شده ؟ چرا مشکی پوشیده اید ؟! او به همان رفته ؟ پاسدار گفت: مگر کسی به شما پیغامی رسانده ؟ گفتم : چه پیغامی ؟ گفت : بله ! همانطور که می دانید ایشان به لقاء ا... شتافتند! آسمان پیش رویم تیره و تار شد و در حالیکه اشک می ریختم برگشتم و لباس سفید را به پاسدار نشان داده و گفتم :او از من لباس سفید می خواست پس چرا نیامد ؟! لباس پریان بهشتی بر تن کرده و به دیدار محبوبش شتافته ؟! و در همانحال فریادی از قلبم بیرون آمد ، یا ا...! یا ا...! یا ا...! منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18387