شهید احمد عربخانی
| احمد عربخانی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | سبزوار |
| شهادت | ۱۳۶۲/۹/۱۳ |
| محل دفن | بهشت شهدا |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| تحصیلات | نامشخص |
| شغل | محصل |
| خانواده | نام پدر صفر علی |
خاطرات
آخرین وداع با خانواده
موضوع آخرين وداع با خانواده
راوی صاحب عرب خانی
متن کامل خاطره
آخرین باری که احمد می خواست به جبهه برود چون به من و بچه هایم علاقه زیادی داشت به من یک دعایی داد و گفت : این را یادگاری پیش خودت نگهدار، چیز دیگری ندارم که به تو بدهم، این دعا را هیچ وقت از خود و بچه هایت دور نکن .
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی مسعود فروزان
متن کامل خاطره
زمانیکه احمد می خواست به جبهه برود گفتم : کجا می روی؟ تو با این جثة کوچکت کجا می خواهی بروی؟ گفت : من جزء این مرز و بوم هستم عضوی از این مملکت هستم باید به اندازة خودم وظیفه ام را انجام دهم . او همچنین گفت : شما مرا دوباره خواهید دید . گفتم : کجا؟ چگونه؟ گفت : اگر اینجا دیگر مرا ندیدید در مصلی دوباره من را خواهید دید
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی مرضیه محمودی
متن کامل خاطره
یکبار من به احمد گفتم : مادر جان دیگر نمی خواهد به جبهه بروی اینقدر که رفته ای خسته نشده ای؟ برای خواهرانت خواستگار می آیند کسی نیست که به عنوان بزرگتر حضور داشته باشد . گفت : داماد دیگرمان که هست پس به وجود من نیاز نیست . وجود من در جای دیگر ( جبهه ) واجبتر است
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی مرضیه محمودی
متن کامل خاطره
بعد از شهادت احمد خواب دیدم که در بیابانهای اطراف بهشت زهرا احمد را تشییع جنازه می کنند . تشییع جنازة با شکوه و شلوغی بود . جنازة او را روی شتر قرار داده بودند . وقتی محوطة بزرگی رسیدیم یکباره احمد به سخن آمد و گفت : من را همین جا پیاده کنید . تابوت را روی زمین گذاشتند . احمد گفت : مادر بنشین، نشستم . سرش را روی زانویم گذاشت و گفت : اینجا چه کار می کنی برای چه آمده ای؟ گفتم : مادر به تشییع جنازة شما آمدم .
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی مرضیه محمودی
متن کامل خاطره
ما حدود 40 تا 50 متری از زمین منزلمان را به همسایه پهلوی مان فروخته بودیم . او هم بیشتر از حقش از زمین ما را تصرف کرده بود و ماهم نمی توانستیم از او حقمان را پس بگیریم . یک شب خواب دیدم : احمد آمده و به ستون وسط خانه تکیه داده و به من می گوید : مادر حقت را از همسایه مان گرفتی، اگر نگرفتی من خودم بروم و بگیرم؟ گفتم : نه مادر ما همین قدر زمین برای مان کافی است . بالاخره یک جایی هم ما حقمان را از او خواهیم گرفت . گفت : نه مادر حق گرفتنی است نبایستی آن را به آن دنیا واگذار کنی در همین دنیا بایستی حقت را بگیری .
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی صاحب عرب خانی
متن کامل خاطره
من یک شب خواب دیدم که داخل باغ بزرگی هستم . پدرم هم همراه من است . در کنار جویی در حال حرکت بودیم . ناگهان احمد را دیدم آن طرف جوی بود . من پدرم چون کثیف بود، خواستم بشویم . متوجه آبی که روی ایشان می ریختم نبودم آن آب کثیف بود . احمد به من گفت : چرا از آب گل آلود روی بابا می ریزی؟ من گفتم : ای وای چرا من متوجه نشدم . او به من گفت : از آب این نهر بریز و ایشان را بشور که تمیز است . من هم این کار کردم . بعد از انجام این کار احمد به من گفت : دست پدر را بگیر و به این طرف جوی هدایت کن . من خواستم پایم را آن طرف جوی بگذارم و پدرم را رد کنم که احمد گفت : شما حق ندارید این طرف بیایید فقط بابا را بفرست این طرف، و برو . وقتی پدرم را به آن طرف بردم آنها با هم رفتند و دیگر من اثری از آنها ندیدم .
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی مرضیه محمودی
متن کامل خاطره
یک شب خواب دیدم که احمد به من گفت : مادر امسال سالگرد شهادت من با شهادت امام حسین ( ع ) و پیغمبر ( ص ) مصادف گردیده است . اگر برای من نمی خواهی سالگرد بگیری برای آن دو عزیز بایستی یک مراسم عزاداری بگیری
اعتقاد به ولایت
موضوع اعتقاد به ولايت
راوی مرضیه محمودی
متن کامل خاطره
احمد خیلی به امام علاقه داشت مطیع محض اوامر ایشان بود و خود را ملزم می دانست در اینکه فرامین امام را سریعاً اجرا کند . هنگامی که امام در مورد آزاد سازی بستان صحبت کرد و گفت : بستان باید پس گرفته شود . محمود با اینکه تازه از منطقه برگشته بود ولی با شنیدن این پیام به من گفت : مادر ساک من را آماده کنید می خواهم بروم . گفتم : تو هنوز تازه آمده ای کجا می خواهی بروی؟ گفت : مادر مگر پیام امام را گوش نکردی من باید بروم اگر دیر کنم به جمله نمی رسم .
اعتقاد به ولایت
موضوع اعتقاد به ولايت
راوی مرضیه محمودی
متن کامل خاطره
یک شب به احمد گفتم : تو چقدر به جبهه می روی، نرو دیگر خسته نشده ای؟ گفت : مادر من که تنها بچه شما نیستم، فرزند این مرز و بوم هستم . آن خواهر را که در جنوب زنده زنده زیر خاک کردند آنها خواهران من هم هستند من هم باید اندازة خودم در دفاع از آنها تلاش کنم و به فرمان رهبر گردن نهم و باید در عمل ثابت کنیم که مطیع امر رهبریم.[۱]