شهید اسدالله ماروثی
rId4
کد شهید : 6414984
نام : اسدالله
نام خانوادگی : ماروثی
نام پدر : غلامعلی
تاریخ تولد :
محل تولد : کاشمر
تاریخ شهادت : 1364/06/26
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : دژبان
گلزار :
خاطرات
تقید به حجاب
موضوع : تقيد به حجاب
راوی
متن کامل خاطره
برادرم اسداله به مسئلهی حجاب بسیار اهمیت میداد و زمانیکه از طریق جهاد برای آموزش قالیباقی به سیستان و بلوچستان اعزام شده بود متوجه شده بود که در آنجا دختران روسری سرشان نمیکنند بعداً که مرخصی آمد در حدود 10 الی 20 عدد روسری از پول خودش خریده بود و برایشان برده بود که آنان را با حجاب اسلامی آشنا کند .
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی
متن کامل خاطره
یک شب برادرم اسداله را خواب دیدم و به ایشان گفتم خوش به حال شما که لیاقت داشتید و به شهادت رسیدید و او در جوابم گفت شما هم لیاقت داشتید اما شهادت را از خدا نخواستید اگر میخواستید شما هم شهید میشدید .
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی
متن کامل خاطره
بعد از به شهادت رسیدن برادرم مراسم تشییع جنازه انجام شد و خیلی دلم میخواست که او را خواب ببینم شب جمعه بود و نزدیک ساعت 24:20 دقیقه مثل اینکه کسی مرا بیدار کرد و گفت نگاه کن ببین ساعت چند است من توجه نکردم این حرف سه بار تکرار شد خوابیدم اسداله آمد و احوال پرسی کردیم من به ایشان گفتم بیانصاف شما رفتی دیگر به فکر ما نیستی ایشان هم تبسمی کرد بعداً گفتم بگو چه خبر چطور شد گفت زمانیکه شهید شدم اول کمی مشکل بود اما بعداً ائمه علیهالسلام و شهید بهشتی آمدند به استقبال ما گفتم بگو از حساب و کتاب چه جور است آیا این حرفهائی که آخوندها میگویند راست است او گفت همهاش درس است همهی اعمال حساب و کتاب دارد بعد احوال چند نفر از دوستان شهید را پرسیدم او گفت با هم هستیم و حالشان خوب است بعداً به من گفت برویم قدم بزنیم یک باغی بود ما داخل باغ قدم میزدیم چشم من افتاد به یک مرد سید، او وقتی برادرم را دید یک پاکت سیب برداشت و آمد با برادرم روبوسی کرد و پاکت سیب را به او داد یکدفعه گربهای دیدیم که از ما فرار میکرد گفتم این گربه چرا فرار میکند گفت اینها آمریکائی هستند آمریکائیها ترسو هستند بعد جایی رفتیم که محوطه مانند بود دور و اطراف آن را دیوار کشیده بودن و یک بوی بدی میآمد نگاه کردم دیدم تعدادی انسان در داخل آن غوطهور هستند موهای سرشان ریخته بود و داد و بیداد میکردند گفتم اینها چه کسانی هستند گفت اینها منافقین هستند درهمین حال از خواب بیدار شدم .
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی
متن کامل خاطره
زمانیکه برادرم اسداله درمنطقه بود یک شب خواب دیدم که با هم در جبهه هستیم و هوا ابری شد و رعد و برق میزد و طوفانی بر پا شد با خودم فکر کردم که خدایا چه خبر شده است بعداً یک ندائی شنیدم که میتگفت مگر نمیبینی که امام زمان (عج) که لشگر اسلام را یاری میکند و برادرم را دیدم که به سمت یک ارتفاع میدوید صبح که شد رادیو اعلام کرد عملیات شده است بعد از چند روز اسداله از جبهه برگشت در حالیکه مجروح شده بود و یک ترکش به مفصل دستش اصابت کرده بود و رفتیم بیمارستان قائم ترکش را درآوردند .
توصیه های شهید
موضوع توصيه هاي شهيد
راوی
متن کامل خاطره
در مسافرتی که به هراه برادرم اسداله به مشهد رفته بودیم و در مشهد جهت مهمانی به منزل یکی از اقوام رفتیم آنها دختران خودشان را به نماز جماعت فرستاده بودند و خودشان در منزل بودند شهید به آنها اعتراض کرد که چرا شما دخترها را تنها به نماز جماعت میفرستید و خودتان در منزل مینشینید خودتان هم به نماز جماعت بروید وقتی شما به همراه دختران به نماز تجماعت بروید افراد بیکاری که بر سر کتوچهها میایستند برای آنان مزاحمت ایجاد نمیکنند اما وقتی دختران بدون پدر و مادر باشند ممکن است برای آنان مزاحمت ایجاد شود
کار و شغل
موضوع : کار و شغل
راوی
متن کامل خاطره
دوست عزیزم شهید اسداله موروثی عضو تیم تئاتر و نمایشنامه بود و معمولاً نمایشنامهها هم در زمینه جبهه و جنگ بود در یک نمایشنامه که آخرین بازی ایشان هم بود او نقش برادر شهید را بازی میکرد و وقتی به اصطلاح آمدند خبر شهادت برادرش را ابلاغ کنند ایشان به شدت و مانند کسیکه واقعاً برادرش به شهادت رسیده است گریه کرد و بلند هم گریه کرد و من تعجب کردم وقتی در پایان نمایشنامه از او پرسیدم چطور توانستی واقعاً گریه کنی گفت کار خداوند بود و دست خودم نبود .[۱]