شهیدبایرامعلی شیخی
شهید بایرامعلی شیخی تاریخ تولد :1340/02/12 تاریخ شهادت : 1361/11/24 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :اردبیل - نمین - کله سر
زندگی نامه
- زندگینامه اول
شهید بایرامعلی شیخی در سال 1340 در یکی از روستاهای توابع شهرستان نمین بنام کله سر از پدری دلسوز وفداکار بنام حاج رحیم شیخی و مادری مهربان بنام هاجر سلطان نژاد کله سر دیده به جهان هستی نهاد. شهید شیخی چهارمین فرزند یک خانواده پرعائله بودند که پنج خواهر و شش برادر بودند دوران طفولیت را در روستا کله سر در کنار خانواده بخوبی و خوشی پشت سر گذاشته شده است و برای مبارزه با جهل و بیسوادی وارد دبستان 25 شهریور روستای کله سر می شود واز سال 1347 تا سال 1352 در دبستان مذکور مشغول به تحصیل بود. بعد از اخذ مدرک پنجم ابتدائی برای ادامه تحصیل بخاطر اینکه او در روستای کله سر مدرسه راهنمایی وجود نداشته به روستای ننه کران که در پنج کیلومتری روستایشان واقع است بصورت پیاده رفت وآمد می کردند نه تنها شهید شیخی بلکه اغلب دانش آموزان روستاهای همجوار ننه کران این سختی را بخاطر کسب علم با جان و دل کلیه خطراتش می پذیرفت بالاخره شهید شیخی و دیگران موفق می شود ( شهید دلاور صبحی و ایمان نورزاده وهمکلاسان شهید ) در سال تحصیلی 1355-1356 مدرک سیکل را از همان مدرسه اخذ نموده وروستای کله سر را به قصد ادامه تحصیل به شهر نمین ترک می گویند. از همان دوران نوجوانی به گفته دختر خاله اش فرنگیز شکوری و همچنین همسر برادر بزرگ شهید نیز می باشد پسر پرکار و تلاشگر بوده و خانواده در امر کشاورزی که اغلب روستائیان به این شغل مشغولند کمک شایانی نموده است و حتی خانم شکوری می گویند بایرام وقتی از مدرسه به خانه می آمد بدون اینکه لقمه ای نان بخورد به سراغ دامها می رفت تا دامها را آب وعلف ندانده وحود نهار نمی خورد و در تابستانها برای چیدن علف از تمام پسران شهدای رحیم بایرام زرنگ تر وکاری بوده چرا که درگز را فقط بایرام می توانست بزند (درگز وسیله ای است برای چیدن یونجه وشبه وعلوفه های باغی) اوایل سال 1357 بایرام برای ادامه تحصیل در دبیرستان به شهر نمین رفت و در آن شهر مشغول خواندن کلاس اول دبیرستان شد در میان کلاس اول دبیرستان بود که انقلاب شد اولین کسی که اعلامیه وعکس امام را به روستا آورد بایرام بود هرچه مادرش به وی می گفت تا از کارهای انقلاب دست بردارد چون آنزمان ساواک در همه جا خود فروخته داشت و خاله ام نیز از دست دادن بایرام نگران بود چون می گفت هرکس برعلیه حکومت و به حمایت از انقلابیون دستگیر شد. سرنوشت نامعلومی داشت و در آغازین روزهای زمستان غائله روستای نیارق اتفاق افتاده و بایرام همراه چند نفر از روستائیان برای کمک به زخمی ها با پای پیاده مسافت شاید20 کیلومتری را با پای پیاده رفته بودند و به آن روستا اما ماموران ژاندارمری جلوی انها را در نزدیکی آبی بگلو گرفته بودند و آنها مجبور شده از بی راهه به نیارق بروند این غائله و کشت و کشتار روستای نیارق در تاریخ 1357/10/18 بود بعد از دو روز بایرام و شهید دلاور صبحی و ایمان نورزاده که اسم این ها فقط در ذهنم هست و چند نفر دیگر بعداز آن روز بایرام و دوستانش (نورزاده وصبحی) دیگر به نمین برای تحصیل نرفتند تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید و دوباره دانش آموزان به سر کلاسها حاضر شدند. سال اول دبیرستان را بخاطر انقلاب و کم کاری معلمان بسختی در شهریور قبول شد و در سال 58 برای کلاس دوم دبیرستان در همان مدرسه ثبت نام نمود و دوم دبیرستان بخاطر مسافت دور و نبودن امکانات از قبیل وسایل نقلیه برای ایاب وذهاب مجبور به ترک تحصیل شده ودر کارهای کشاورزی وهمچنین برای کار به تهران رفت و نزدیک به یک سال در تهران بعنوان کمک آشپزخانه یک شرکت مشغول بود تا اینکه جنگ آغاز شد. در پائیز سال 1360( 1360/08/18) برای خدمت به وطن از طریق ژاندارمری سابق به خدمت سربازی اعزام شد ودر پادگان عجب شیر به مدت سه ماه دوره آموزش را پشت سر گذاشت از آنجا به لشکر 28 سنندج افتاده و در این لشکر مشغول انجام وظیفه شد طی مدت خدمت فقط چهار بار به مرخصی آمد و آخرین بار که فرماندهش 20 روز به وی مرخصی تشویقی داده بود حتی آن را هم بخاطر شهید شدن یکی از دوستانش در منطقه عملیات پیرانشهر براثر ضدانقلابیون از خرابی خبر که در آن سالهای بعد از انقلاب هر کس به نحوی می خواستند در پیشرفت انقلاب دست اندازی کنند و ساز مخالفت را می زدند روزی که پدرش بایرام را برای گذراندن چند روز باقیمانده مرخصی اش در شمال پیش خواهرش به آنجا فرستاده اما بعد از شهادتش خواهر شهید (سودابه ) چنین نقل می کند روز اول که آمده بود به خانه مان خیلی پکر وگرفته بود علت ناراحتی را پرسیدم؟! اما بارام از دادن جواب قانع کننده طرفه رفت فردا که می خواست برود علت رفتنش برایم تعجب آور بود چون روزیکه آمد گفت 5 روز در این جا پیش ما می ماند اما چه شد که یکباره تصمیمش عوض شد خدا می داند بالاخره با سماجت و قسم خوردن بایرام فهمیدم که یکی از دوستان وهمرزمان در منطقه پیرانشهر به دست ضدانقلاب به شهادت رسیده و از آنجا که بایرام یک فرد بسیار نکته سنج بود و دوست نداشت تا به همین راحتی از روی مسئله عبور کند و احساس مسئولیت می کرد و در قبال مسئولیتش بهمین خاطر از من خواهش کرد که مسئله زود رفتنش را به منطقه که بگفته شهید بحضور من در چنین شرایطی نیاز دارد و نمی خواهم بچه ها را در این روزها تنها بگذارم و همین اینکه فرماندهشان یک فرد بسیار متدین و مبارز است و بایرام را خیلی دوست می داشته است (متأسفانه بایرام اسم فرماندهش را به خواهرش گفته بود ولی خواهرش نام او را از یاد برده است. بعد از شهادت بایرام به ما تسلیت نامه فرستاده بود. چند روز از رفتنش به منطقه نگذشته بود که یک روز در منزل همگی نشسته بودیم که یک ماشین سپاه آمد و عمو رحیم را خواست و وقتی عمو رحیم رفت و با آنها صحبت کرد برگشته بود دیدم که از حال وروزش مشخص بود که اتفاقی افتاده است که دست و پایش را گم کرده بود طوری که وقتی کت اش را از من خواست آنرا چند بار عوضی پوشید بالاخره به کمک من کتش را پوشید گفتم که چه شده است؟ گفت: چیزی نیست فقط به خاله ات چیزی نگو مثل اینکه بایرام زخمی شده وآورده اند به بیمارستان اردبیل من اول باور کردم که حتماً زخمی شده وقتی عکس بایرام را خواستند فهمیدم که بخاطر اینکه پدرش یکدفعه خبر شهادتش را نشنود گفته اند زخمی شده است عکس کوچکی از بالای طاقچه کنار مادربزرگش زده بودیم برداشته وبه عمو رحیم دادیم. وقتی رفتند مادرش را یواش یواش به اتفاق مادرم که خواهرش می باشد در جریان گذاشتم و خیلی بی تابی می کرد یکی از روستائیان بنام سلطانعلی مقید کروی نیز شهید شد آنهم آمد به خانه مان یواشکی به مادرم در گوش چیزی گفت! مادرم رنگش مثل گچ سفید شد ودیگر به من یقین شد که بایرام به شهادت رسیده است. بعد از رفتن عمو رحیم دیگر همه اهالی فهمیده بودند که بایرام شهید شده وداشتند قبر می کندند و بعد از آوردن جنازه معلوم شد که شهید بایرامعلی شیخی در منطقه عملیاتی پیرانشهر به دست ضد انقلاب و منافقین کوردل که در آن زمان به مقابل جمهوری اسلامی برخاسته بودند وهر وقت یکبار بچه های این مرز و بوم را به شهادت می رسانیدند. بله عزیزان شهید بایرامعلی شیخی بعد از شانزده ماه خدمت به اسلام و قران و حکومت اسلامی به رهبری امام خمینی سرانجام در منطقه عملیاتی پیرانشهر به دست ضدانقلاب در تاریخ 1361/11/24 به شهادت رسید وبعد از 5 روز در تاریخ 1361/11/29 طی مراسم باشکوه از طرف سپاه ارتش واهالی روستای کله سر در میان حزن واندوه فراوان تشییع وپیکر پاکش را در کنار سایر دوستانش در گلزار شهدای روستای کله سر به خاک سپردند. روحش شاد ویادش گرامی
- زندگی نامه دوم
بسم رب الشهدا والصدقین السلام علیکم یا اباعبداله وعلی الارواح التی حلت به فنائک علیکم منی جمیعاً سلام الله ابدا ما بقیت وبقیل اللیل ولعن الله امه قتلئک و.. با درود به منجی جوانان اسلام مهدی (ع) وبا سلام به نائب برحقش حضرت امام خمینی امید محرومان جهان اسلام و با سلام و درود به شهدای عزیز اسلام که با خون خود نهال نوپای انقلاب اسلامی را بارور و شکوفا کردند. برادر شهید بایرامعلی شیخی کله سر در سال 1340 در یک خانواده مذهبی و مستضعف در روستای کله سر از توابع اردبیل چشم بدنیا گشود و در همان اوان زندگی با مسائل شرعی و مذهبی توسط پدر بزرگوارش آشنائی پیدا کرد و همیشه با همویش و پدرش که متصدیان وخادمین مسجد جامع روستای کله سر بشمار می آیند در مسجد بود شهید شیخی پس از رسیدن به سن شش سالگی در سال 1347 به مدرسه رفت و در زندگی خود تحولی بوجود آورد. و تا سال 1352 در روستای کله سر دوره تحصیلات ابتدائی را به پایان برد و بعد از اتمام دوره ابتدائی به روستای ننه کران که از روستای همجوار روستای خودش می باشد عزیمت و یک سال در آنجا و سه سال دیگر در شهرستان اردبیل مشغول به تحصیل شد شهید شیخی هنگام تعطیل شدن مدارس در تابستان ها برای کمک به خانواده خود که کشاورز هستند به ده برگشت و خوشه های طلائی را جمع آوری می نمود تا بلکه بدین وسیله بتواند به خانواده محروم خود کمک کرده باشد شهید شیخی در اولین مرحله افراد را مجذوب خود می نمود و با هرکس با زبان خود آن شخص صحبت می نمود علاقه عشق وافری که شهید نسبت به اسلام و قران داشت وی را برآن داشت تا بر علیه ستم شاهی و طاغوتی قیام کند و همین بود که از بنیان گذاران کتابخانه مکتب خانه مکتب القائم و مکتب الرضا کله سر محله ولی عصر ویکی از موسسان هیئت قران خانه من همان محله (اردبیل) بشمار می رفت حتی چندین بار توسط منافقان کوردل مورد ضرب وشتم قرار گرفته شهید پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در محله ولی عصر اردبیل در منزل استیجاری از هئت قران خانی دعوت بعمل می آورد ودر منزل موقت خود با بانک تکبیرش بر عرش فلک رعش می انداخت. شهید شیخی کله سر پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران با همکاری برادران شهیدش که پیغامش بشما بودند که در راه اسلام و قران جان خود را نثار کنند موفق به تاسیس انجمن اسلامی همان محله واعلام موجودیت آن را نمودند. برادر شهید بایرامعلی شیخی کله سر پس از پایان دوره راهنمائی به ندای آسمانی رهبر کبیر انقلاب ایران و پیر جماران لبیک گفته و برای مقابله با کفر و منافقان داخلی و خارجی عازم خدمت شریف سربازی کردید و در همان اوان خدمتش راهی کردستان این لانه جاسوسان و ایادی داخلی و مقر دشمنان اسلام و ایران شد تا بلکه بدینوسیله ثابت کنند که هیچ وقت سنگرهای برادران شهیدش خالی نخواهد ماند. شهید پس از 15 ماه مداومت و جانبازی در کردستان در هنگام پاک سازی یکی از روستاهای منطقه از لوث وجود ایادی شرق و غرب در تاریخ 1361/11/24 در پیرانشهر در دیار غربت شربت شهادت را نوشید و به لقا ء الله پیوست وبا رفتن خود نهال نوپای انقلاب اسلامی را با خون سرخش آبیاری نمود و ثابت کرد که حزب ا.. هیچ وقت زیر بار ذلت نخواهد رفت. برای باردگر با خدای خود میثاق می بندیم تا آخرین قطره خون خود در مقابله با دشمنان اسلام از پای ننشتیم و سنگرهای خونین آنها را خالی نگذاریم.[۱]