شهید تیمور علیپور اول
کد شهید: 6713746
نام : تیمور
نام خانوادگی: علیپوراول
نام پدر: کامران
محل تولد : اسفراین
تاریخ شهادت : 1367/01/24
تحصیلات : نامشخص
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
گلزار : شهدا
خاطرات
خواب و رویای شهادت
راوی کامران علیپور اول
یک شب تیمور خواب می بیندکه بال در آورده وبه سوی آسمان پرواز می کند که در اوج ناگهان بالهایش از کار می ا فتد ،که در همین هنگام فرشته ای به طرف او می رود وشانه اش را گرفته وبه سمت بالا می برد .از خواب که بیدار می شود در همان لحظه احساس می کند که دیر یا زود شهید خواهد شد.
تولد
راوی کامران علیپور
زمانیکه همسرم تیمور را حامله بود، به سختی مریض شد که دکترها علت آن را حاملگی همسرم می دانستند، من نیز بخاطر همین مسأله تصمیم گرفتم که اگر فرزندم سالم متولد شود و هیچ گونه مشکلی برای همسرم بوجود نیاید گوسفندی در مشهد نذر امام رضا(ع) بکنیم.
کودکی
راوی صغری خالق پناه
حدودا" سه ساله بود که روزی به من گفت: مادر من باید درس بخوانیم و با سواد شدم که در جواب به او گفتم : در روستای ما مدرسه نیست و اگر خواسته باشی برای درس خواندن به روستای دیگر بروی تو را گرگها خواهند خورد او در جواب من گفت:اگر گرگ بخورد بهتر است از اینکه نتوانم یک نامه بنویسم .
عشق به جهاد
راوی صغری خالق پناه
قبل از اینکه به جبهه اعزام شود به او گفتم :مادر می خواهم برایت زن بگیرم که در جواب گفت : اگر زن بگیرم هر وقت که خواسته باشم نمی توانم به جبهه بروم چون مشکلات زیاد می شود و در ضمن اگر شهید هم بشوم آن زن بیوه خواهد شد.
مبارزه با ضد انقلاب
راوی کامران علیپور
بعد از انقلاب زمانی که از روستا به شهر اسفراین مهاجرت کردیم، در منزلمان یک مستأجر داشتیم که یک روز در بین صحبتهایش به امام(ره) توهین کرد، در همین هنگام تیمور از شدت ناراحتی بشقابی را که در دستش بود به سمت او پرتاب کرد و از من خواست تا او را از خانه بیرون کنم ومن نیز این کار را انجام دادم.
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
راوی علی صحرایی
یک شب خواب دیدم یک نفر در حالیکه لباس سفید رنگی به تن دارد پیش من آمده و سراغ دوستم تیمور را می گیردمن در عالم خواب به او گفتم : او به مرخصی رفته و تا چند روز دیگر نمی آید که او گفت: من می خواهم او را به مهمانی دعوت کنم ، در حال صحبت کردن بودیم که ناگهان از خواب بیدار شدم .
راوی کامران علیپور
روز سیزدهم نوروز سال 1366 بود که خبردار شدیم فرزندمان مجروح شده است همگی ناراحت و دلواپس بودیم و هر چه سعی می کردیم که بدانیم در کدام بیمارستان بستری شده فایده ای نداشت ،تا اینکه یک شب خواب دیدم که تیمور در حالیکه لبخندی بر لب داشت سوار بر اسب سفیدی از کنار ما گذشت، در آن لحظه احساس کردم که او شهید خواهد شد و همین گونه نیز شد.
حرمت والدین
راوی کامران علیپور
تیمور همیشه به من و مادرم احترام می گذاشت. یادم می آید یک روز یکی از فرزندانم به نام محمود با مادرش بحث کرد و به او بی احترامی نمود که تیمور به خاطر این مسأله تا یک ماه با برادرش صحبت نمی کرد.[۱]