شهید جانعلی ابراهیم زاده

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید جانعلی ابراهیم زاده


استان : مازندران جنسیت : مرد وضعیت تاهل : متاهل شغل : دانش آموزی آبادی : یگان : لشگر 25 کربلا نوع عضویت : بسیج مذهب : شیعه دین : اسلام‌‌ نام پدر : شعبانعلیمسئولیت : رشته تحصیلی : --------- تحصیلات : متوسطه تخصص : کد شهید : 68 رسته : پیاده نام مادر : فاطمه صغری قائمی شناسنامه شهادت موضوع شهادت : کردستان عملیات : محل شهادت : دوپازا – سردشت تاریخ شهادت : 1366/10/10 نحوه شهادت : اصابت ترکش به سر و بدن شناسنامه تدفین شهر : روستای ابومحله بخش : شهرستان : آمل استان : مازندران گلزار : گلزار شهدای ابومحله تاریخ تدفین : 1367/04/24

زندگی نامه

شهید در تاریخ 3/9/1348 آمل روستای ابومحله دابو به دنیا آمد. شهید در خانواده مذهبی و زحمت کش متولد شدند و در کنار پدر و مادر مسائل دینی و مذهبی را آموخت . تحصیلات را تا مقطع دبیرستان ادامه داد. در سال 1366 ازدواج کردند. به پدر و مادر بسیار احترام می گذاشت. در سن 17 سالگی ازدواج کردند با خانواده ای بسیار متدین وحدود 6 ماه با همسر خود زندگی کردند رفتاری بسیار مهربان داشتند. در راهپیمایی محل شرکت می کرد .در مسجد و پایگاه محل فعال بود و همکاری می کرد.ایشان در تاریخ 13/4/67 دوپازا منطقه سردشت بر اثرا اصابت ترکش به بدن به شهادت رسید. و در تاریخ 24/4/67 در گلزار شهدای روستای ابومحله ـ آمل به خاک سپرده شد.

خاطرات

• همسر شهید : من و شهید با هم نسبت فامیلی داشتیم ایشان به خواستگاری آمد و طی مراسمی با هم عقد کردیم و بعد از 5 ماه به علت فوت مادر بزرگ ایشان بسیار ساده و با یک چادر مشکی به خانه بخت رفتم . پدرم برای رفتن به جبهه به خانه من آمد و از من خداحافظی کرد و گفت من دارم می روم جبهه و سفارش می کرد و من هم شروع کردم به گریه کردن و به ایشان گفتم من تازه ازدواج کردم و به خانه شما هنوز پاگشا نشدم کجا می روید . خب سن من کم بود من 12 سال و شوهرم 17 سال سن داشت. پدرم مرا به شهید سپرد و به او سفارش کرد که اگر من شهید شدم مراقب زهرا باش . وقتی پدرم رفت ایشان با من صحبت کردند و به من دلداری دادند گفتند شما باید زینب گونه باشید چون من هم می خواهم فردا به جبهه بروم شما باید صبور باشید . من به ایشان گفتم ما تازه عروسی کردیم الان نروید . ایشان گفتند من نمی توانم در خانه بمانم . زندگی مشترک ما 6 ماه بود که 1ماه و نیم را در جبهه بودند و 4 و نیم ماه با هم بودیم .

•ایشان بعد از عروسی چندباری می خواستند به جبهه بروند که مادرشان مانع شد و گفت شما تازه ازدواج کرده ای . ایشان یک روز به خانه آمد و گفت وسایل برادرم را آماده کن فردا می خواهد به جبهه برود و مادرم چیزی نمی داند و من به ایشان گفتم من خودم میدانم که شما می خواهی بروی چرا دروغ می گویی . من وسایل شان را اماده کردم و شب به من گفتند به مادرم چیزی نگو که من می روم به جبهه . صبح ایشان رفتند و باز مادرشان مانع شد . ایشان آمد به خانه اما بعد از چند روز از راه مدرسه از همان طرف رفت و بعد از چند روز برایم نامه نوشت و گفت حلالم کن من بدون خداحافظی رفتم . اگر باز به شما می گفتم باز هم مانع من می شدید و گفت که حلالش کنم . بعد از مدتی قرار بود به مرخصی بیاید ولی چون عملیاتی شروع شده بود که ایشان در آن عملیات شهید شدند.[۱]

پانویس

  1. سایت جنگ و درنگ

رده