شهید جواد هوشنگی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
جواد هوشنگی
1825955KAKA001-001.jpg
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد 1340 ، تهران
شهادت 1360/06/05
محل دفن تهران ،بهشت زهرا


زندگی نامه

بسم الله الرحمن الرحیم به نام خداوند آرام کننده دل ها شهيد جواد هوشنگي، در تاريخ، 1340/08/06 پای به عرصه ي گيتي نهاد؛ دوران طفولیت را گذراند؛ در سن 3 سالگی به مکتب قرآن راه یافت تا شش سالگی به خواندن قرآن در شهر ری ادامه داد؛ چون از هوش زیادی برخوردار بود یک سال زودتر از موعد به دبستان رفت و به خواندن مطالب درسی روی آورد تا سال پنجم دبستان، روزی گریه شدیدی کرد و از مادر درخواست کرد که بگذار درس طلبگی بخوانم می خواهم دین را با خونم آمیخته کنم؛ بگذار به قم بروم؛ بگذار و اشک چون دانه های مروارید بر پیراهن سفيدش می ریخت؛ مادر از این که فرزندش تا این حد به دین علاقمند بود خشنود شد ولی در دل نیرویی باعث می شد که بر خلاف میل کودک جواب منفي بدهد زیرا جواد تك پسر و تنها امید خانه بود و دوری حتی برای یک لحظه برایش ناممکن، پسرک باز ناامید شد. به درس ادامه داد؛ یک روز با مدیر مدرسه دعوا کرد که چرا دختران را با پسران هم کلاس کردی؛ معلم و مدیران که نوکر و دست نشانده پهلوی بودند سرش داد کشیدند و به او ناسزا گفتند و اين كه اگر شاگرد زرنگی نبودی همین جا سرت را با دیوار یکی می کردیم برو این فضولی ها به تو نیامده. پس او یکی از دوستانش را دید و هر دو سر یک نیمکت نشستند و به آن دو دختر هم نيمكتي گفتند شما دخترها هم با هم روی یک نیمکت باشید که در کل مدرسه آنها به این شيوه عمل شد؛ او به درس ادامه داد و تلاش زيادي مي كرد؛ وقت بازی در کوچه را اکثراً به مطالعه ي کتاب هاي درسی و انواع کتاب های داستان و قرآن می گذاراند تا جایی که سال 1355 در صورتی که در کلاس دوم راهنمایی بود انشايي در مورد دین چیست؟ و چرا ما بر پایه دین استوار هستیم؟ نوشت این انشاء ضربه محکمی به مدرسه زد؛ همه جا شایع شد که او دیوانه است وگرنه آدم عاقل که این کارها را نمی کند؛ معلمین بچه ها را تحریک کردند که با او سخن نگویند زیرا او يك دیوانه بیش نیست و با برخورد شدید با او رفتار می کردند و از نوشتن انشاء محرومش نمودند. پس از دوران متوسطه، در مدرسه شهرستانی که بدون دردسر هم نبود به دبیرستان پارس نو رفت چون دوست داشت در رشته صنعت شرکت کند؛ شبانه روز درس خواند و نمره خود را رساند اما از آنجایی که حق همیشه نا حق می شد نمره های وی را به پسر خواهر مدیر مدرسه می دادند و بیشتر دست اندرکارش خود آقای مدیر یعنی نصرالله کیمیایی بود؛ به این سبک که نمره های او را به جواد و نمره های جواد را به او می دادند، فقط به خاطر این که پسر فعالی بود به همين خاطر مدیر فکر می کرد او را شکست می دهد؛ اما مدير موفق نشد به هدفش برسد؛ بنابراین به رشته علوم انسانی رفت و مشکل خود را با این رشته حل کرد. در سال دوم دبیرستان بود؛ روزی با یکی از دوستانش از مدرسه بازمی گشتند که مامورهای ساواک اطراف مدرسه را محاصره كردند البته آن وقت نمی دانست که ماموران مواظب رفتارشان هستند؛ دوستش کتابی به اسم "دین مبنای بشر" را به همراه داشت که در دستش بود؛ جواد هنگامی که برای بستن بند کفش هایش روی پا خم می شود ساواکی ها آن پسرک معصوم را گرفتند و با خود بردند. جواد که آن کتاب را به دوستش هدیه داده بود دید که ورقه ای از کتاب جلوی پایش است برگشت تا ببیند چرا كتاب پاره شده؟ دید که دوستش نیست؛ بعدها که آن پسرک آزاد شد جواد به ملاقاتش رفت دید که آن بيچاره را آن قدر شكنجه داده اند كه مغزش هیچ کلمه ای را به خاطر ندارد. در سال چهارم دبیرستان دیگر نتوانست طاقت بیاورد و برای سربازی ثبت نام كرد هر چند که زمان رفتن او به جبهه فرا نرسیده بود؛ او مشتاق بود انقلاب را دوست داشت؛ در اوایل انقلاب در تمام تظاهرات شرکت داشت؛ فعالیت وی از چشم انقلابيون پوشیده نبود؛ در اکثر اوقات تا سرحد، لزوم خون اهدا می کرد؛ نماز و قرآن را هیچ گاه ترک نکرد؛ در سال 1360 بود که به خدمت برای کشور اشتغال ورزید؛ او چون تندری می غرید و با کفر در ستیز بود سه ماه دوره را در عجب شیر ، منطقه سردسیر گذراند از همان عجب شیر به سقز رفت و معمولاً مرخصی کم می آمد او به محل نا امنی رفته بود جایی که از حزب دمکرات و کوموله مملو، و قاسملو سر دسته آنها بود. بعد از گذشت یک ماه پایش تیر خورد به تهران آمد ولی هرگز آرام نشد با این که می دانست تا همین جا هم دین خود را ادا كرده نماز را با یک پا می خواند و ترک نمی کرد؛ در این مدتی که پایش در گچ بود با رنج و سختی ایستاده نماز می خواند در صورتی که به او گوشزد شد که نشسته هم می توانی بخوانی اما او می گفت: تا آنجایی که بتوانم ايستاده نماز می خوانم؛ در مدت استراحت در خانه حتی با آن پای زخمی آرام نمی گرفت و در نهادها فعالیت داشت. بعد از 35 روز دکتر معالجش گفت: احتیاج به استراحت داری و 20 روز دیگر برای او نوشت؛ ولی او نماند همان روز برگه را پاره کرد و گفت: نه نمی شود من بدون جبهه و جبهه بدون من نمی شود من باید بروم، آری او با عصا و گچ و پای زخمی به جبهه رفت؛ فرمانده هان او را بسیار دوست داشتند از دیدن او تعجب کردند و گفتند: براي ديدن ما آمدی؟ او گفته بود نه فرمانده غرض اصلی من دین، قرآن، مکتب و جبهه بود البته شما هم که جای خود. روزها سپری شد تا این که شهریور از راه رسيد؛ حمله ای میان منافقين کرد و ارتشی ها در گرفت در این حمله او نیز تقاضای رفتن می کند؛ فرمانده تنها به خاطر پای زخمی او که هنوز درد می کرد و رنج می برد ممانعت نمود؛ او عصا را می اندازد و اندکی با رنج راه می رود و می گوید: ببین می توانم به خدا می توانم. به هر ترتیب که شده بود شرکت می کند و جوانمردانه به قلب دشمن می تازد و نبرد می کند حسین گویان پیش می رود؛ تیری به سوی وی می زنند و زخمی می شود ناگاه می بیند که یکی از برادران را دارند به اسارت می برند، سلاح را برداشت و با این که از درد به خود می پیچید الله اکبر گویان پیش رفت و فریاد زد برادرمان را بردند؛ به علت این کار او را به رگبار بستند و در تاريخ، 1361/11/06 شهید کردند. آری او رفت، او با لبیک يا حسین رفت، او با عشق خدا رفت اما ایثار فداکاری را به ما آموخت؛ هنگامی که می خواست جان را به ملکوت اعلا بسپارد این آیه را خوانده است انا الله و انا الله راجعون؛ او رفت پندهای او ماند او از ابتدا مغز و فکر روشنی برای دین داشت او همان طور که از کودکی آرزو داشت دین را با خونش آمیخته کرد؛ او انسانی بزرگ بود؛ او رفت به سوی خداوند تنها عده ای را در فغان نهاد اما راهش را ادامه داد. درود بر روان پاکش که پاک تقدیم کرد، پاک جان سپرد و پاک زندگی کرد. خدانگهدار

وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم رب الشهداء

اشهدان لااله الاالله وحده لاشریک له و اشهد انّ محمد عبده و رسوله؛

شکر خدای را که توفیق یافتم در راه مبارزه ي حق علیه باطل شرکت کنم و آنچه را که دارم در طبق اخلاص نهاده تقدیم ایزد منان نمايم و آنچه حسین (ع) و یارانش و تمام رزمندگان صدر اسلام پروانه وار دور آن می گشتند من هم آن را باز یابم یعنی(( شهادت)).

آیا کسی به خود اجازه می دهد که با چشم ببیند که جنایتکاران و متجاوزان دست به سوی اسلامش، شرف و کشورش دراز کرده اند و قصد نابودی آن را داشته باشند و سکوت اختیار کند؛ من اکنون می روم که با خدایم ملاقات کنم، می روم تا آتشی را که در درونم مشتعل شده خاموش نمایم؛ من هم اکنون به سوی سنگر خالی هم رزمم به سوی لانه ي با صفای جبهه ي جنگ پرواز می کنم که دشمن بداند هیچ موقع سنگر خالی نمی ماند؛ اما باید از رهبرم، امامم، حجت معصوم، خمینی بت شکن قدردانی کنم که مرا از سیاه چال ها و گرداب های روزگار که به سوی پرتگاهی روانه بودم نجاتم داد و هادی و راهنما شد.

و اما پدر و مادر، چگونه از شما تشکر کنم؟ تو ای مادرم، یادم هست با این که زحمت ها در بزرگ شدن من کشیده ای در آخرین موقعی که خواستم از شما جدا شوم گفتی: جوادجان مواظب خودت باش که بی خودی کشته نشوی؛ آری مادرم، در سنگر بودم این جمله از یادم نمی رفت که باید بی خودی کشته نشوم؛ ای مادر، نکند در مرگم بی تابی کنی و جامه بدری و تا آخر عمر خود را در آتش ناراحتی بسوزانی؛ چون که مورد طعنه دشمن قرار خواهی گرفت.

به خانواده و بستگانم توصیه می کنم دست از این انقلاب و امید مستضعفان، رهبر انقلاب بر ندارید و راستی یک چیز یادم رفت که بگویم جز مرگم ای مادر اشک مریز و به خواهرانم هم بگو در سوگ من اشک نریزند و راه زینبی انتخاب کن.

لشکر 28 سنندج کردستان پادگان سقز[۱]


پانویس

  1. سایت شهدای ارتش

رده‌ها