شهید حسن تسلیمی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

نام

حسن تسلیمی
Sssss.jpg
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد 1334 ، خراسان ، مشهد
شهادت 1361/01/08
محل دفن بهشت‌رضا


خاطرات

- وقتی ایشان شهید شده بود . خبر شهادتش را به شوهرم دادند . آن زمان من کمی مریض بودم ودر خانه بودم . شو هرم رفت بیرون از خانه ،من گفتم هر خبری هست ،کسی با من حرفی نمی زد و و چیزی نمی گفت . من اول فکر کردم پدرم حالش خراب است .رفتم دیدم ایشان در سلامت کامل هستند .وقتی از خانه بیرون آمدم دیدم بیرون شلوغ است بررسی کردم دیدم که شوهرم هم آنجا بود . او آمد به من گفت : چیزی نشده برادرت مجروح شده است و یک تیر خورده است من فهمیدم شهید شده است . و شروع کردم به گریه کردن بعد که پدرم از این موضوع مطلع شد.بدون اینکه تغییری در او به وجود آید آرام و زیر لب می گفت:انالله وانا الیه راجعون و می گفت ،بابا جان صبر داشته باشید . خدا این طور خواسته است تا به این سن برسد و افتخار ما باشد .از علی اکبر امام حسین (ع) که بالاتر نبوده است .

- حسن قبل از آینکه ازدواج کند نقاشی خانه ها را انجام می داد . در یک خانه ای که برای نقاشی کردن رفته بود.زن صاحب خانه که او را دیده پسر خوبی است و چشم پاک و اهل دیانت و اهل نماز و دعا است با او شروع به صحبت کرده و به او گفته بود که من یک دختری دارم که پدرش راضی نمی شود او را به هر کسی بدهد و دنبال یک جوان پاک می گردد . تا اینکه یک روز به حسن می گوید شما نمی خواهید داماد شوید. شوهر من شما را انتخاب کرده است . و بالاخره مراسم خواستگاری و ازدواج برایش گرفتیم . او خیلی مخالف لهو و لعب بود و شب مراسم عروسی اش را شب نیمه شعبان گرفت و بسیار مراسم ساده ای گرفت .

- زمانی که من کلاس پنجم بودم یکروز سر کلاس بودم که خانم مدیر به ما گفت : روسری هایتان را بردارید چون بازرس مرد قرار است به مدرسه ی ما بیاد و از درسهایتان سوال کند. و ما هم مجبور شدیم و روسریهایمان را برداشتیم . وقتی به خانه برگشتم . ماجرا را به برادرم حسن گفتم . خیلی ناراحت شد و گفت : دیگر نمی خواهم به مدرسه بروی . مادرم گفت : حسن جان بگذار به مدرسه برود و درسش را بخواند ولی ایشان در جواب گفت : من دوست ندارم خواهرانم بدون حجاب باشند و برای همین نمی گذارم آنها به مدرسه بروند و من هم دیگر به مدرسه نرفتم و در خانه ماندم .

- یک روز به اتفاق خانواده و برادرم حسن تسلیمی به خانه ی خاله جان می رفتیم . آن زمان من ده ، یازده ساله بودم . نیمه های راه بود من چادرم را باز کردم تا صورتم را بگیرم و روسری هم سرم نبود. حسن متوجه من شد و گفت : چرا روسری سرت نکردی ، گفتم : چادر بر سرم است ولی ایشان گفت : برگردیم خانه ، تا تو و فاطمه روسری هم سرتان کنید زن باید پوشیده باشد اگر یک وقت چادر از سرش جدا شد، لخت و عریان نباشد و ما هم برگشتیم و روسری سرمان کردیم و دوباره به طرف خانه ی خاله جان راه افتادیم .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

پانویس

رده‌ها