شهید حسن خانی - شهادت 1362
نام : حسن محل تولد : مشهد نام خانوادگی : خانی تاریخ شهادت : 1362/12/23 نام پدر : ابراهیم مکان شهادت : شرهانی یگان خدمتی : تیپ21امامرضا مسئولیت : فرماندهگردان گلزار : بهشترضا خاطرات: «در جبهه شب قبل از شهادت غسل شهادت می نماید و کفن می پوشد و راهی عملیات می شود البته بار آخر پدرشان را با توجه به اینکه توانایی نداشت به جبهه برده بود تا اگر روزی به شهادت رسید پدرشان روحیه داشته باشند . بعد از 15 روز که پدرشان در منطقه بودند ، ایشان به خط مقدم می رود و به شهادت می رسد . وقتی پدر جویای حال ایشان می شوند . می گویند مجروح شده است و او را به مشهد منتقل کرده اند شما هم مشهد بروید در قطار پدر در جنازه را باز می کند و می بندد جنازه فرزندش حسن هم آنجاست . در همانجا از هوش می رود و سکته می کند . هدف شهید از اینکه پدر را به جبهه برده بود این بود که پدر را پر جرأت کند . » طبق ابلاغ مسئولین جنگ مقرر شد که گردانهای تیپ 21 امام رضا (ع) با گردانهای تیپ تکاور ذوالفقار ارتش برای انجام عملیات باهم ادغام شوند یک گردان از سپاه با یک گردان از ارتش ادغام و فرمانده آن عموما بچه های سپاه بودند و برادران ارتش به عنوان معاون هنگامی که در جلسات مشترک بین ارتش و سپاه طرح مانور عملیاتی تشریح می شد. تعداد 4 یا 5 گردان باهم ادغام شدند تنها گردانی که با ارتش ادغام نشد گردان ماالقارعه بود که بوسیله یک گروهان دیگر بیسیجی تقویت شد و ما یک گردان 4 گروهانه داشتیم و به عنوان نیروی خط شکن مطرح بودیم. موج اول عملیات در تاریخ 22/ 1/ 62 با رمز مبارک یا ا...، یا ا...، یا ا...، شروع شد تیپ 21 امام رضا (ع) می بایست در موج دوم وارد عمل می شد. پیشرفت عملیات در موج اول خوب بود خط محکم پدافندی کنا رد و یرج شکست و رزمندگان تا بالای ارتفاع حمرین پیش روی کردند و بعضی از ارتفاعات از جمله 111 و 145 به دست رزمندگان افتاد. اما هنوز ارتفاعات اصلی و بلندتر از جمله 165 دست دشمن بود نوبت وارد عمل شدن تیپ ما فرا رسید امکان انتقال نیروها با خودرو کم بود. مقدار کمی از مسیر را با خودرو و باقی را با پای پیاده از سر شب تا صبح در راه بودیم. نماز صبح به کانالهای حفر شده دشمن رسیدیم. عراقی ها در این منطقه برای پدافند مینی، سرمایه گذاری و زحمت کشیده بودند، روی ارتفاع 400 ، 500 متر به قله های اصلی دو کانال عرضی برای کند کردن حرکت رزمندگان بهه عمق 4 متر و عرض 5 متر توسط دشمن حفر شده بود و داخل کانالها مین و سیم خاردار داشت، فاصله کانالها از همدیگر حدود 300 متر می شد، نیروهای گردان را داخل کانال کردیم. نیروها نماز صبح را خواندند و مشغول استراحت شدند. این کانالها برای عراقی ها شناخته شده بود و مرتب روی ما آتش می ریختند. مسئول مخابرات گردان ما برادر بسیجی بهرامی که از برادران نیشابور بود شهید شد و عده ای دیگر هم شهید و مجروح شدند. حالت دردناکی بود. گلوله ها روی سرما می خورد اما ما هیچ اقدامی برای مقابله نمی توانستیم انجام بدهیم. در عصر همان روز گلوله خمپاره روی جیپ مسئولین محور عملیاتی خودرو و برادر خانی و برادر محسن روانپور که از نیروهای با سابقه و مؤثر جنگ بودند در آتش سوختند. سر و صدای برادران ارتش هم درآمده بود. در همین حال و هوا از داخل کانال رد می شدم که چشمم به یکی از برادران کادر که از سوت خمپاره خیلی می ترسید افتاد، دیدم عکس کوچکی از امام خمینی (ره) جلو صورتش گرفته بود و با خودش زمزمه می کرد و می گفت: امام خمینی بیا ببین بچه های مردم چطور شهید می شوند. آقای خانی در یک مقطع از زمان مسئولیت گیان حفاظت از شخصیت ها را بر عهده داشت عملیات طریق القدس در زمانی که ایشان این مسئولیت را بر عهده داشت انجام شد . قبل از شروع عملیات طریق القدس آقای خانی مسئولیتش را به من واگذار کرد و برای شرکت در این عملیات به بستان رفت بعد از چند روز تلفن زد گفتم : این مسئولیت سنگینی است خودت باید در این جا حضور داشته باشی گفت : من مطمئن هستم شما می توانی این کار را به نحو احسن انجام دهی و الان حضور من در این جا (جبهه ) ضرورت بیشتری دارد آخرین باری که حسن آقا می خواست به جبهه برود با ما خداحافظی کرد و گفت : انشاءا… خداوند این بار شهادت را نصیبم خواهد کرد بر نخواهم گشت . ناراحت شدم و گفتم : این حرف ها چیست که می گویید . من چطور می خواهم به تنهایی شش بچه را بزرگ کنم گفت : من که نباشم خدا که هست ناراحت نباشید به جبهه رفت و پس از مدتی خبر شهادتش را برایمان آوردند .
آقای خانی به حضرت امام علاقه ی زیادی داشت یک روز با ایشان به جایی رفته بودیم . چند نفر در آنجا به حضرت امام توهین کردند و عکس امام را پاره کردند آقای خانی با دیدن این صحنه نتوانست خودش را کنترل کند و در مقابل آنها ایستاد. ایستادگی آقای خانی در مقابل آنها باعث شد کتک مفصلی بخورد در حالی که کتک خورده بود باز هم از حضرت امام طرفداری می کرد . یکی از دوستان حسن آقا می خواست ازدواج کند ایشان (دوست حسن آقا ) وضع مالی خوبی نداشت یک روز حسن آقا به خانه آمد و گفت : در مورد این که تلویزیون را بفروشم وپول آن را به این بنده خدا بدهیم تا خرج مراسم عروسی اش کند نظرت چیست ؟ در خانه فقط یک تلویزیون سیاه و سفید داشتیم گفتم : از نظر من مشکلی نیست . تلویزیون را فروخت و پول آن را به دوستش داد تا خرج مراسم عروسی اش کند . در یکی از عملیات ها دست آقای خانی تیر خورده بود تیر به دستش اصابت کرده بود و درد زیادی می کشید به گونه ای که بعضی وقت ها از شدت درد داد می زد هنوز دستش خوب نشده بود که گفت : می خواهم به جبهه برگردم گفتم : چگونه می خواهی با این وضعیت به جبهه بروی صبر کن دستت بهتر شود بعداً به جبهه خواهی رفت – دستش به نحوی درد می کرد که نمی توانست با آن چیزی بردارد – گفت : من از خدا خواستم که اگر دستم بهتر شد به جبهه برگردم الان شما این حرفها را می زنید گفتم : من به خاطر خودتان می گویم شما با این وضعیت چه کاری می خواهی انجام دهی ؟ حتی یک اسلحه هم نمی توانی به دست بگیرید . گفت : شما به رفتن من رضایت دهید آنجا هر کاری از دستم بر آید انجام خواهم داد . رضایت مرا جلب کرد و به جبهه رفت . در عملیاتی که می خواستیم سوسنگرد را از عراقی ها پس بگیریم همراه آقای خانی حضور داشتیم آتش زیادی روی دشمن ریختیم عراقی ها مقدار زیادی عقب نشینی کردند روز دوم یا سوم منطقه خیلی آرام بود و هوا هم خیلی خوب بود با آقای خانی و چند تا از برادران دیگر به جلو رفتیم تا اوضاع و احوال را بررسی کنیم از نیروهای خودی مقداری فاصله گرفته بودیم که ناگهان نیروهای عراقی پاتک زدند و به شدت آتش می ریختند نیروهای خودی هم روی دشمن آتش می ریختند ما وسط آتش نیروهای خودی و دشمن گیر کرده بودیم تصمیم گرفتیم هر طور که شده به عقب برگردیم می خواستیم به عقب برگردیم که ناگهان سروکله ی یک هلی کوپتر پیدا شد . جلوتر که آمد دیدم از هلی کوپتر های خودمان است ولی جرات نمی کردیم از روی زمین بلند شویم چون امکان داشت فکر کند ما از نیروهای عراقی هستیم و ما را هدف قرار دهد آقای خانی بلند شد که به خلبان بفهماند ما از نیروهای خودی هستیم که ناگهان یک راکت انداخت راکت نزدیک ما به زمین خورد و خوشبختانه به هیچ کدام از ما آسیبی وارد نشد . آقای خانی بار دیگر از روی زمین بلند شد تا با حرکت دادن دستش به خلبان بفهماند که ما نیروهای خودی هستیم این بار خلبان متوجه ی این موضوع شد و ما را رها کرد و به سمت نیروهای عراقی رفت این عمل ایشان باعث نجات جان ما شد به هر سختی بود به عقب برگشتیم همزمان با آخرین عملیاتی که آقای خانی شرکت کرده بود یک شب خواب دیدم در حالی که لباس پاسداری به تن داردند با یک اسب سفید وارد خانه شدند و من را صدا زدند. وقتی چشمم به ایشان افتاد از اتاق بیرون آمدم. سلام و احوال پرسی کرد و گفت: برای خداحافظی آمده ام. بچه ها را صدا بزن تا با آنها خداحافظی کنم. بچه ها داخل حیاط آمدند و حسن آقا با آنها و من خداحافظی کرد و رفت. در همین لحظه از خواب بیدار شدم. صبح که شد شخصی خبر آورد که پدر حسن آقا از جبهه برگشته است. پرسیدم: حسن آقا نیامده است. گفتند: نه، احتمال دادم که شهید شده است. بعد از مدتی که گذشت خبر شهادت حسن آقا را به من دادند و گفتند که جنازه شان را آورده اند و الان در سردخانه است.
در آن زمان یکی از دوستان ایشان بشدت مجروح شده بود و در بیمارستان امام خمینی تهران بستری بود. و چون شهید ماشین داشت همراه دو نفر دیگر به ملاقات ایشان رفتیم و در بین راه با اخلاق خوب ایشان بیشتر آشنا شدیم. اینکه واقعا" برای دیدن یک دوست و همرزم و همسایه با عده ای به یک سفر طولانی برود و این اخلاص و ایثار ایشان را می رساند که با وسیله شخصی خودش این کار را انجام داده است. آن زمان که وقت ا... اکبر گفتن از بالای پشت بام ها فرا می رسید واعلام می شد که در فلان ساعت طنین ا...اکبر بلند شود همیشه شهید قبل از همه در بالای پشت بام می آمدند و تکبیر می گفتند و این کار بهترین خاطراتم هست چون ایشان در هرکاری پیشقدم بودندوگویی سبقت را از دیگران می ربودند. وقتی مرا همراه خود به جبهه برده بود یک شب تمام نیروها در محل بزرگی جمع شدند . و آقای قالیباف به شهید گفت : که برود و نماز بخواند اما شهید امتناع کرد بالاخره با اصرار زیاد نماز خواند و بعد رفت و رزمندگان دعا می خواندند و گریه می کردند و معلوم شد که حمله است .بعد از چند ساعت اعلام حمله شد و همه به جلو رفتند و من تنها ماندم .صبح قبل از طلوع خورشید شهید آمد و نماز خواند و به من گفت : که خوابیده ام ؟ من گفتم با این همه سر و صدا کسی خوابش نمی آید و بعد شهید مجددا با ماشین مهمات وآذوقه به جلو رفت .
در زمان شهادت فرزندم حسین خانی خودم رد جبهه بودم . صبح بعد از حمله برگشت و نماز صبح بجا آورد و غسل شهادت کرد و دوباره به خط رفت . وقتی برگشت با یک حالت عصبانی به من گفت : پدر جان من قابل نبودم که شهید شوم و بعد وسایل و وصیت نامه اش را به من داد و دوباره رفت که دوستانش او را از این کار منع می کردند . ولی ایشان امتناع می کرد و رفت و بلاخره بدست منافقان شهید شد و من پشت خط منتظر بودم عده ای گفتند : او مجروح شده است . تا این که یک دوست سیدی داشت . وقتی مرا دید خیلی ناراحت شد . به او گفتم تو را به جدت قسم که راستش را بگو . آیا حسن شهید شده است ؟ گفت : بلی جنازه را همراهی کرد و درحالی که گریه می کرد با قطار به تهران آمدیم . شب آخری که همسرم می خواست به جبهه برود خانه ی پدرش بودیم صبح با همه خداحافظی کرد و گفت شاید دیگر من بر نگردم و من همان شب خواب دیدم که آمد و یک دست لباس سفید برداشت و رفت من از ایشان سئوال کردم کجا می روید ؟ ایشان در عالم خواب گفت : دیگر خانه ی من از خانه شما جدا است و رفت . در موقع حمله ایشان به همراه سه نفر دیگر در سنگر بوده اند که به وسیله ای خمپاره عراقی ها به شهادت می رسند .
زمانی که در شلمچه بودیم به علت گرمی هوا و مشکلاتی که داشتیم کمتر به وضعیت ظاهری و نظافتمان رسیدگی می کردیم . این کار باعث ریزش موهای سرمان شده بود . زمان عملیات والفجر مقدماتی ریزش موهای سرمان بیشتر شده بود . یکی از بچه ها گفت : اگر مقداری سدر را با تخم مرغ مخلوط کنیم و به سرتان بمالید و این کار را چند مرتبه تکرار کنید از ریزش موهایتان جلوگیری می کند . چند مرتبه این عمل را انجام دادم . وقتی آقای خانی فهمید خیلی ناراحت شد و گفت : مگر تخم مرغها اضافی است ؟ جواب دادم بله ، گفت : چرا باید اضافی باشد ، مگر بیشتر از حق خودتان غذا می گیرید ؟ درضمن اینها برای مصرف بچه ها است نه برای اینکه آنها را به سرتان بمالید . یک شب آقای خانی برای یکی از گروهان هایشان خشم شب زده بود . چند نفر از بچه ها به علت عجله ای که برای بیرون آمدن از آسایشگاه کرده بودند چند تا از شیشه ها را شکسته بودند . این افراد سریع به آسایشگاه ما آمدند تا این که آقای خانی آنها را نبیند گفتند : اگر آقای خانی ببیند ممکن است ما را تا صبح سینه خیز ببرد . از پشت پنجره آسایشگاه نگاه کردیم تا عکس العمل ایشان را نسبت به مسأله ببینیم . دیدیم صوت زد و بچه ها را به صف کرد و چند دقیقه ای برای آنها صبت کرد و گفت : این شیشه را که شکسته جزء اموال بیت المال است . هر کس که آن را شکسته است فردا یک شیشه بخرد و آن را درست کند . اصلاً فکر نمی کردیم آقای خانی چنین برخورد خوبی با بچه ها داشته باشد . شب قبل از عملیات والفجر یک برا? شناسای? به منطقه رفتیم. در این شناسای? به شدت خسته شده بودیم. حدود ساعت دو یا سه شب بود که از شناسای? برگشتیم. یک ساعت بعد برا? تجدید وضو از چادر بیرون آمدم. دیدم آقا? خانی با توجه به این که در این شناسای? بسیار خسته شده بود به داخل چادر? که در آن جلساتمان را برگزار م? کردیم و اکثر مواقع خال? بود رفته است و مشغول خواندن نماز شب است. در منطقه که بودیم معمولاً بچه ها? تدارکات به وضعیت خودشان بیشتر رسیدگ? م? کردند. مثلاً خوراک? یا وسایل? که م? آوردند اول آنچه را نیاز داشتند بر م? داشتند و بقیه را بین نیروها تقسیم م? کردند. یک روز آقا? خان? رفت تا با بچه ها? تدارکات صحبت کند. وقت? که برگشت دیدم نتیجه ا? نگرفته است. آقا? خان? با ناراحت? گفت: در جبهه که نباید چنین مسائل? (ب? عدالت?) وجود داشته باشد. بعد از این جریان رفتیم و با بچه ها? تدارکات صحبت کردیم و مقدار? خوراک? و وسایل از آنها گرفتیم.[۱]