شهید حسین خرازی - بخش دوم

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

زندگینامه

گفتم بیا ببین چه طور شده ؟ یک قاشق خورد. گفت « این چیه دیگه ؟» گفتم « دم پختک، مثلا » پرید توی سنگر، گفت « بدبخت شدیم رفت ! مهمون اومده برامون» گفتم «خوب بیاد. کی هست حالا؟» گفت « حاج احمد کاظمی و یکی دیگه. » بعد از ریخت و هیکلش گفت و از دستی که ندارد. حاج حسین خرازی بود؛ فرماده لشکر امام حسین. زیر چشمی نگاهشان می کردم. کاظمی قاشق دوم را خوردنخورده گفت « می گن جبهه دانشگاهه یعنی همین. از وقتشون بهترین استفاده رو میکنن؛ آشپزی یاد می گیرن. » حاج حسین گفت « چه عیبی داره ؟ این جا ناشی گری ها شونو می کنن و در عوض می رن خونه، غذا می پزن خانوماشون می گن به به. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 51 موضوع : اخلاقی ، شوخی

گفتم « یادتون نره ها ! من رو ندیدین، نمیدونین کجام » رفتم توی کیسه خواب ؛ سرو به. از سر شب شوخیش گرفته بود. بی سیم می زد، از خواب بیدارم می کرد؛ از خواب بعد چند شب بیداری. می پرسید « خب ! حالت خوب هست؟ » بعد می گفت « برو بگیر بخواب. » حالا هم که پیک فرستاده بود. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 81 موضوع : اخلاقی ، شوخی می پرسم « درد داری؟ » می گوید « نه زیاد. » - می خوای مسکن بهت بدم؟ - نه. می گیم « هرطور راحتی. » لجم گرفته. با خودم می گویم « این دیگه کیه ؟ دستش قطع شده، صداش در نمی آد. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 17 موضوع : اخلاقی ، صبر

با بچه های سنگر درست می کردیم. فایده نداشت ولی درست می کردیم. آتش بالای سرمان خیلی بیش تر از آتش روبه رو بود. اول صدای موتورش آمد بعد صدای خودش. داد میزد « چرا کلاه سرتون نیس؟ » همین طور نگاهش می کردم. فکر کردم « این حاجیه داد می زنه ؟» دوباره داد زد « اهه. وایستادمنو نیگا می کنه. می گم فلانی بچه ها چرا کلاه ندارن ؟» ترس برم داشته بود. با دست اشاره کردم کلاه هایشان را بگذارند سرشان. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 79 موضوع : اخلاقی ، نظم

گفته بودم « تا حالا بودم، از این به بعد دیگه نیستم. بگین یکی دیگه رو بذاره فرمانده گردان. چرا من ؟ یه گردان بردارم ببرم جایی که نمی شناسم، گردانم نصفه شه، بعد هم چشمم تو چشم دوستاشون باشه، تو چشم برادراشون، مادراشون؟ من نیستم » به ستون توی کانال حرکت می کردیم. یکی توی گوشم گفت « حاجی دنبالت می گرده. خیلی هم عصبانیه. » توی دلم گفتم « چِکه رو خوردم. » گفت « کجا بودی تا حالا ؟» گفتم « به گوش بودم. » گفت « چرا نیومدی ؟ » گفتم « دوست نداشتم. گفتم بیام خلقت تنگ می شه. » داد زد « تو کسی نیستی که خلق منو تنگ کنی. گردان رو ببر عقب تا بیام حسابتو برسم. » گفتم « این دفعه دیگه می زنه » بی سیم زد که« گردان رو بردار بیار. باید بری عملیات. » گفت « باید برید جلو ؛ با تانک و نفربر. برو بچه هاتو سوار کن. » می خواستم بیایم دستم را گرفت. گفت « اون حرفا چی بود زدی؟» ساکت بودم. دستم را گرفت کشید توی بغلش. سرم را گذاشتم روی شانه اش. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 78 موضوع : اخلاقی ، کظم غیظ

جادمی رسید به خط بچه های لشکر بیستو پنج. فکر می کردم « اینا چی جوری از این جادی درب و داغون می رن و می آن ؟ » دو طرف جاده پر بود از تویوتا های تو گل ماندیا خمپاره خورده. حسین رفت طرف یکیشان. یک چیزی از روی زمین برداشت، نشانمان داد « ببین. قبلا کمپوت بوده. » پرت کرد آن طرف. گفت « همین امشب دستگاه می آری، این جاده رو صاف می کنی، درستش می کنی. » باز گفت « نگی جادی لشکر ما نیست یا اونا خودشون مهندسی دارند ها. درستش کن؛ انگار جادی لشکر خودمون باشه. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 27

موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران

نشسته بودم روی خاکریز. با دوربین آن طرف را می پاییدم. بی سیم مدام صدا می کرد. حرصم در آمده بود. – آدم حسابی. بذار نفس تازه کنم. گلوم خشک شد آخه. گلویم، دهانم، لب هام خشک شده بود. آفتاب مستقیم می تابید توی سرم. یک تویوتا پشت خاکریز ترمز کرد. جایی که من بودم، جای پرتی بود. خیلی توش رفت و آمد نمی شد. گفتم« کیه یعنی؟» یکی از ماشین پرید پایین. دور بود نمی دیدم. یک چیز هایی را از پشت تویوتا گذاشت زمین. به نظرم گالن های آب بود. بقه ش هم جیره ی غذایی بود لابد. گفتم «هر کی هستی خدا خیرت بدمردیم تو این گرما. » برایم دست تکان داد و سوار شد. یک دست نداشت. آستینش از شیشه ی ماشین آمده بود بیرون، توی باد تکان می خورد. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 54 موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران

هواپیما که رفت، چند نفر بی هوش ماندند و من که ترکش توی پایم خورده بود و حاج حسین، تنها. رفته بود یک تویوتا پیداکرده بود. آورده بود. می خواست ما را ببرد تویش. هی دست می انداخت زیر بدن بچه ها. سنگین بودند، می افتادند. دستشان را می گرفت می کشید، باز هم نمی شد. خسته شد. رها کرد رفت روی زمین نشست. زل زد به ما که زخمی افتاه بودیم روی زمین، زیر آفتاب داغ. دو نفر موتور سوار رد می شدند. دوید طرفشان. گفت« بابا ! من یه دست بیش تر ندارم. نمی تونم اینا رو جابه جا کنم. الان می میرن اینا. شما رو به خدا بیاین. » پشت تویوتا یکی یکی سرهامان را بلند می کرد، دست می کشید روی سرمان – نیگا کن. صدامو می شنوی؟ منم حسین خرازی. گریه می کرد. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 55 موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران

من را کشید یک گوشه، گفت « مادر! من باهاش صحبت کردم. این جور که فهمیدم چیز مهمی هم نبوده. سر یه چیز کوچیک بحثشون شده. دلش می خواد برگردن سر خونه زندگیشون. تو هم با خانمش صحبت کن. » ساکش را برداشت. در را باز کرد که برود. گفت «مادر! ببینم چی کار می کنی ها. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 38 موضوع : اجتماعی ، اصلاح ذات البین

تعریف می کرد و می خندید» یه نفر داشت تو خیابون شهرک سیگار می گشید، اون جا سیگار کشیدن ممنوعه. نگه داشتم بهش گفتم یه دقیقه بیا انجا. گفت به تو چه. می خوام بکشم. تو که کوچیکی، خود خرازی رو هم بیاری بازم میکشم. گفتم می کشی؟ گفت آره. هیچ کاری هم نمی تونی بکنی. » می گفت «دلم نیومد بگم من خرازی ام. رفتم یه دور زدم برگشتم. نمی دونم چه طور شد. این دفعه تا منو دید فرار کرد. حتی کفش هاش از پاش در اومد، برنگشت برشون داه. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 41 موضوع : اجتماعی ، امر به معروف و نهی از منکر

رفتیم بیمارستان، دو روز پیشش ماندیم. دیدم محسن رضایی آمد و فرمانده های ارتش و سپاه آمدند و کی و کی. امام جمعه ی اصفهان هم هرچند روز یک بار سر می زد به ش. بعد هم با هلی کوپتر از یزد آوردندش اصفهان. هرکس می فهمید من پدرش هستم، دست می انداخت گردنمو ماچ و بوسه و التماس دعا. من هم می گفتم «چه می دونم والا ! تا دوسال پیش که بسیجی بود. انگار حالا ها فرمانده لشکر شده. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 15 موضوع : اجتماعی ، بسیج

دو تا دور نشسته بودیم. نقشه آن وسط پهن بود. حسین گفت «تا یادم نرفته اینو بگم، اون جا که رفته بودیم برای مانور؛ یه تیکه زمین بود. گندم کاشته بودن. یه مقدار از گندم ها از بین رفته. بگید بچه ها ببینن چه قدر از بین رفته، پولشو به صاحبش بدین. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 9 موضوع : اجتماعی ، حق الناس

دانشگاه شیراز قبول شده بود. همان موقع دوتا پسرهایم توی اصفهان و تهران درس می خوادند. حقوقم دیگر کفاف نمی داد. گفتم « حسین، بابا ! اون دو تا سربازی شونو رفته ن. بیا تو هم سربازیتو برو. بعد بیا دوباره امتحان بده. شاید اصفهان قبول شدی. این طوری خرجمون هم کمتر می شه. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 1 موضوع : اجتماعی ، دانشگاه

رفته بودم قوچان بهش سر بزنم. گفتم یک وقت پولی، چیزی لازم داشته باشد. دم در پادگان یک سرباز به م گفت « حسین تو مسجده » رفتم مسجد. دیدم سرباز ها را دور خودش جمع کرده، قرآن می خوانند نشستم تا تمام شود. یک سرهنگی آمد تو، داد و فریاد که « این چه وضعشه ؟ جلسه راه انداخته ین ؟ »حسین بلند شد؛ قرص و محکم. گفت « نه آقا ! جلسه نیس. داریم قرآن می خونیم. » حظ کردم. سرهنگ یک سیلی محکم گذاشت توی گوشش. گفت « فردا خودتو معرفی کن ستاد. » همان شد. فرستادندش ظفار، عمان. تا شش ماه ازش خبر نداشتیم. بعدا فهمیدیم. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 2 موضوع : اجتماعی ، سربازی

گفتند حسین خرازی را آورده اند بیمارستان. رفتم عیادت. از تخت آمد پایین، بغلم کرد. گفت « دستت چی شده ؟ » دستم شکسته بود. گچ گرفته بودمش گفتم « هیچی حاج آقا ! یه ترکش کوچیک خرده، شکسته. » خندید. گفت « چه خوب! دست من یه ترکش بزرگ خورده، قطع شده. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 18 موضوع : اجتماعی ، عیادت از مریض

همین طور حسین را نگاه می کرد. معلوم بود باورش نشده حسین فرمانده تیپ است. من هم اول که آمده بودم، باورم نشده بود. حسین آمد، نشست روبه رویش. گفت « آزادت می کنم بری. » به من گفت « بهش بگو. » ترجمه کردم. باز هم معلوم بود باورش نشده. حسین گفت « بگو بره خرمشهر، به دوستاش بگه راه فراری نیس، تسلیم شن. بگه کاری باهاشون نداریم. اذیتشون نمی کنیم. » خودش بلند شد دست های او را باز کرد. افسر عراقی می آمد؛ پشت سرش هزار هزار عراقی با زیر پیراهن های سفید که بالای سرشان تکان می داند. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 7 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

منطقه کوهستانی بود. با صخره های بلند و تیز و نفس گیر. دیده بان های عراقی از آن بالا گرای ما را می گرفتند، می دادند به توپ خانه شان. تمام تشکیلات گردان را ریخته بودند به هم. داد زد « برید بکشیدشون پایین لامصبارو. » چند نفر را فرستاده بودم خبری نبود ازشان. بی سیم زدم، پرسیدم « چه خبر ؟ » با کد و رمز گفتند که کارشان را ساخته اند، حالا خودشان از نفس افتاده اند و الان است که از تشنگی بمیرند. یک ظرف بیست لیتری آب را برداشت، گذاشت روی شانه اش. راه افتاد سمت کوه. دویدیم طرفش « حسین آقا. شما زحمت نکشید. خودمون می بریم. » ظرف های آب را نشان داد: هرکی می خواد، برداره بیاره. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 8 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

بیست سی نفر راننده بودیم. همین طور می چرخیدیم برای خودمان. مانده بود هنوز تا عملیات بشود ؛ همه بی کار، ما از همه بی کارتر. - آخه حسین آقا ! ما اومدیم این جا چی کار؟ اگر به درد نمی خوریم بگید بریم پی کارمون. دورش جمع شده بودیم. یک دستش دور گردن یکی بود. آن یکی تو دست من. خندید گفت « نه ! کی گفته ؟ شما همین که این جایین از سرمون هم زیاده. این جا دور از زن و بچه تون، هر نفسی که می کشید واسه تون ثواب می نویسن همچی بی کار بیکار هم نیستین. راه افتاده بودیم این طرف آن طرف ؛ سنگر جارو می کردیم، پوتین واکس می زدیم، تانک می شستیم. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 10 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

از کنار آشپزخانه رد می شدم. دیدم همه این طرف آن طرف می دوند ظرها را می شویند. گونی های برنج را بالا و پایین می کنند. گفتم « چه خبره این جا ؟ » یکی کف آشپزخانه را می شست. گفت « برو. برو. الآن وقتش نیس. » گفتم «وقت چی نیس؟ » توی دژبانی، همه چیز برق می زد. از در و دیوار تا پوتین ها و لباس ها. شلوارها گتر کرده. لباس ها تمیز، مرتب. از صبح راه افتاده بود برای بازدید واحدها. همه این طرف آن طرف می دویدند. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 12 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

توی عملیات فاو یکی ار بچه ها ی غواص زخمی شده بود. مدام تماس می گرفت « شفیعی حالش خوبه ؟» گفتیم» باید هم خوب باشه. حالا حالا ها کارش داریم. اصلا گوشی رو بده به خودش. » به بچه های امداد بی سیم می زد بروند بیاورندش عقب. می گفت « حتما ها». یکی از پیغام هاش را نشنیدم. از بی سیم چیش پرسیدم « چی می گفت؟ » گفت « بابا ! حسین آقا هم ما رو کشت با این غواصاش. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 23 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

باید اول خودش خط را می دید. می گفت « باید بدونم بچه های مردم رو کجا میآرم. » گفت «حالا شما برید من اینجا نشسته م هوا تونو دارم بدوین ها. » پریدم بیرون. دویدیم سمت خط. جای پایمان را می کوبیدند. برمی گشتیم. یکی افتاده بود روی زمین. برش گرداند، صورتش را بوسید. گفت « بچه تهرونه ها. اومده بوده شناسایی. » دست انداخت زیرش، کولش کند. نمی توانست، به ما هم نمی گفت. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 25 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

گفت « گوشت با منه ؟ رسیدید روی جاده، یک منطقه ی باز باتلاقی هست تا جادی بصره. این جارو باید لای روبی کنی. بعد خاکریز بزنی. نزنی، صبح تانک های عراقی می آن بچه ها رو درو می کنن. » خیلی آتششان کم بود، گشتی هاشان هم می آمدند، نارنجک می انداختند. بی سیم چیم دوید گفت « بیا. حسین آقا کارت داره. » صد متر به صد متر بی سیم میزد. – حالا کجایی؟ -صد متری شده. – نشد. برو از اون خاکریز اندازه بگیر، بیا. گوشی را گرفتم. «حسین آقا ! رو جاده ایم ؛ جادی بصره. کنار دست من تیرهای چراغ برقه. خاطرتون جمع. » گفت «دارم می بینم. دستت درد نکنه. » از پشت خاکریز پیدایش شد. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 26 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

بچه های لشکر خودش هم نبودند ها. داد می زدند «حاج آقا، بدوین » همین طور خمپاره بود که می آمد. حسین عین خیالش نبود. همین طور آرام، یکی یکی دست می کشید روی سرو صورتشان. خاک ها را پاک می کرد، حال و احوال می کرد، می رفت سنگر بعد؛ آنها حرص می خورند حسین این قدر آرام بین سنگر ها راه می رود. یک جا زمین سیاه شده بود. بس که خمپاره خورده بود. نمی گذاشتند حسین برود آن جا. می گفتند « نمی شه. اون جا بارون خمپاره می آد. خمپاره شصت. » می گفت « طوری نیس. می رم یه نگاه به اون ور می کنم، زود بر میگرد. » نمی گذاشتند. می گفتند « اون جا با قناصه می زنندتون. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 28 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

می ترسیدیم، ولی باید این کار را می کردیم. با زبان خوش بهش گفتیم جای فرمانده لشکر این جا نیست، گوش نکرد. محکم گرفتیمش، به زور بردیم ترک موتور سوارش کردیم. داد زدم « یالا دیگه. راه بیفت. » موتور از جا کنده شد. مثل برق راه افتاد. خیالمان راحت شد. داشتیم بر می گشتیم، دیدیم از پشت موتور خودش را انداخت زمین، بلند شد دوید طرف ما. فرار کردیم. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 29 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

هواپیماها می آمدند، بمب می ریختند، می رفتند. بی سیم زد «از فرمانده ها کیا اون جان ؟ » گفتم «قوچانی و آقاییو چند نفر دیگه. » گفت « به جز قوچانی بقیه بیان عقب. یه ماموریت تازه براتون دارم. » نشسته بود کنار بی سیم. ما را که دید بلند شد. گفت « همه اومدن ؟ » گفتیم « همه هستن حسین آقا. » نشست. ما هم نشستیم. گفت « ماموریت اینه این که همه تون می شینین این جا، تشریف نیمی برید جلو، تا من بگم. » به هم نگاه می کردیم. گفت « چیه ؟ چرا به هم نیگا می گنید؟ می رید اون جلو، دور هم جمع می شید؛ اگه یه بمب بشینه وسطتون، من کی و بذارم جای شماها؟ از کجا بیارم؟» یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 30 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

پست نگهبانی ما شب بود. کنار اروند قدم می زدیم. یکی رد می شد، گفت « چه طورین بچه ها ؟ خسته نباشید. « دست تکان داد، رفت. پرسیدم «کی بود این ؟ » گفت « فر مان ده لشکر » گفتم« برو ! این وقت شب؟ بدون محافظ؟» یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 32 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

گفت « اتوبوس خوبه. با اتوبوس می ریم. » می خواستیم برویم مرخصی، اصفهان. گفتم « با اتو بوس ؟ تو این گرما؟» گفت « گرما ؟ پس این بسیجی ها چی کار می کنن؟ من یه دفعه با هاشون از فاو اومد شهرک، هلاک شدم. اینا چی بگن ؟ با همون اتوبوس می برمت که حالت جا باید. بچه های لشکر هم می بینندمون، کاری داشتند می گن. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 33 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

دوساعتی می شود که توی آب تمرین غواصی می کنیم فین ها – کفش های غواصی – توی پایم سنگینی میکند از بچه ها عقب مانده ام. حسین، سوار یک قایق است. دور می زند می آید طرف من. – یالا بجنب دیگه. بچه ها رسیدهان ها. ناله می کنم « حسین آقا دیگه نمی تونم به خدا. نمی کشم دیگه. » می گوید « اهه. یعنی چی نمی تونم ؟ نمی تونم و نمی کشم، نداریم. فین بزن ببینم. » هنوز پنج کیلومتر تا ساحل مانده. یک طالبی دستش گرفته. نشانم می دهد. – واسه ت روحیه آوردم. فین بزن، بیا، تا بهت بدم. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 42 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

چند نوع غدا داشتیم. غذای عقبه، غذای منطقه ی عملیاتی، غذای خط مقدم. هرچی به خط نزدیک تر، غذا بهتر. دستور حاج حسین بود. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 46 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

گیرش می اندازم، می گویم « حاجی پس کی عملیات می کنید؟ عراقی ها دارن منطقه رو آب می اندازن ها. » می گوید « اون جاییکه ما می خوایم رد شیم، ارتفاعش بیش تره، آب نمی گیره. » بازهم با دوربین منطقه را نگاه میکنم. دشت مثل کف دست صاف است. می گویم «گمون نکنم این عملیات به جایی برسه. » روز عملیات همانطور می شود که گفته بود. – آخه از کجا فهمیدین؟ از رو این نقشه ها ؟ اینارو که من هم دیدم. می خندد. می زند روی شانه ام. می گوید « فکر کرده ای فقط خودت دیده بانی بلدی؟» یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 52 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

بی سیم زد. پرسید « چی شد پس ؟ » صبح عملیات، نیروها هدف را گرفته بودند، ولی نه آن قدر که حاج حسین می خواست. گفت « بی سیم بزن به فرمانده شون، بگو بکشه عقب. بعد بگو محمد و بچه هاش برن جای اونا. » تیر خورده بود. نمی توانست بلند شود. سرش را انداخته بود پایین گفت « حاجی ! » حاج حسین گفت « جانم؟» گفت« من. . . من سعی خودمو کردم، نشد. بچه ها خسته بودن. دیگه نمی کشیدن. »زد زیر گریه. حاچ حسین رفت کنارش نشست. با آستین خالیش اشک های او را پاک می کرد، ما هم گریه افتاده بودیم. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 64 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

ترکش توپ خوده به گلوشان؛ خودش و راننده اش. خون ریزیش شدید شده، نمی گذارد زخمش را بندم. میگوید «اول اون! » راننده اش را می گوید. با خودش حرف میزند« اون زن و بچه داره امانته دست من. . » بی هوش می شود. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 66 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

فکرش را بکن. دو تا دور، همه فرمانده لشکر، نشسته اند. من فقط فرمانده گردان بودم آن وسط. همه حرفشان را زدند. ماموریت من را هم گفتند. حاج حسین رو کرد به من گفت« خب تو چی می گی؟» گفتم « چه عرض کنم ؟» گفت « یعنی چی چه عرض کنم ؟می گم نظرت چیه، چه طور می خوای عمل کنی؟ » گفتم « حاجی ! من می گم این یگان کنار ما یا زودتر، یا هم زمان با گردان ماعمل کنه بهتره. » دیگران گفته بودند من با فاصله، زودتر بزنم به خط. یک گفت « تو چی کار داری به این حرفا. توکاری رو که بهت می گیم بکن. » ساکت شدم، سرم را انداختم پایین. حاجی دست گذاشت روی شانه ام گفت « نه! چرا ؟ اتفاقا نظرش خیلی هم درسته. این می خواد بره اون جا عملیات کنه، نه ما. »رو کرد به من. گفت «خب، می گفتی. چی کار کنیم بهتره؟» یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 68 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

بی سیم چی گفت« حاج حسین بود. گفت فعلا توی سنگر ها باشید، آتیششون یه کم بخوابه. بعد می رید جلو» گفتم « چشم »بچه های گردان را فرستادم توی سنگر هاشان. نمی شد برای وضو رفت بیرون، تیمم می کردیم. زیر چشمی نگاهش می کردم بلند شد رفت بیرون. برگشتم بقه را نگاه کردم. گفتم « هیچی بهش نمی گین ؟» یکی گفت « چی بگیم ؟ به فرمانده لشکر بگیم خطرناکه، نرو بیرون؟» رفتم جلوی در. داشت جا نمازش را پهن می کرد. پردی سنگرها یکی یکی کنار می رفت. بچه ها سرک می کشیدند، این طرف را نگاه می کردند. جمع شده بودند جلوی در سنگر. می گفتند « راه نمیافتیم؟ هوا روشن شده که. » هنوز می کوبیدند. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 69 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

فرمانده گردان داد می زد « شیمیایی. ماسک ها تونو بزنید. » و می دوید توی یکی از سنگرهایی که تازه گرفته بودیم، حاج حسین آن جا بود. گفته بود ببرندش محورهای دیگر را هم ببیند. فرمانده گردان گفت « هر چه قدر که می تونی ببرش عقب. نگی من گفتم ها. » ترک موتور ننشسته خوابش برد. سرش افتاد روی شانه ام. دور و برش را نگاه می کرد. زد به پایم. گفت. « وایستا ببینم. » نگه داشتم. گفت« ماسکتو بردار ببینم کی هستی ؟ » توی دلم گفتم « خدا به خیر کنه. » ماسکم را برداشتم. گفت « واسه چی منو این قدر آورده این عقب؟» گفتم « ترسیدم شیمیایی بشید حاج آقا!» گفت « بیخود ترسیدی. دور بزن برو خط. » گفتم « چشم. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 70 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

همه مان یک جور فکر کرده بودیم ؛حالا که تو خط خبری نیس. بریم عقب، یه سر بزنیم. همان شب عملیات شده بود. حاج حسین هم آمده بود خط دیده بود ما نیستیم. پرسیده بود، گفته بودند رفته اند شهرک. گفتند « نیایی ها. ببیندت پوست از سرت می کنه. » کلافه گفتم« آخه فرمانده لشکر رو چه به خط اومدن؟ بشین همون عقب تو سنگرت، فرماندهیتو بکن دیگه » می خندیدند بهم. مانده بودم چه کار کنم. بچه ها یک قرار گاه عراقی را گرفته بودند و گرنه تا آخر عملیات جرات نداشتم از جلوی سنگرش رد شوم رفتم تو سلام کردم. گفت « پیدات شد بالاخره ؟ » دستش را دراز کرده بود. رفتم جلو دست دادم باهاش. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 71 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

« این چه وضعشه. مردیم آخه از سرما نیگا کن. دست هام باد کرده. آخه من چه طوری برم تو آب ؟ این طوری ؟ یه دستکش می دن به ما. » علی گفت « خودتو ناراحت نکن. درست می شه. » همان وقت حاج حسین با فرمانده های گردان آمده بودند بازدید. گفتم « حالا می رم به خود حاجی می گم » علی آمد دنبالم. می خواست نگذارد، محلش نگذاشتم رفتم طرف حاج حسین. چشم حاجی افتاد به من، بلند گفت« برا سلامتی غواصامون صلوات. » فرمانده ها صلوات فرستادند. لال شده بودم انگار سرما و همه چی یادم رفت. برگشتم سرجایم ایستادم ؛ علی می خندید. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 73 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

از اصفهان یک ماشین آورده بودیم برای کارهای مهندسی. صدای واحد های دیگر در آمده بود. حاج حسین هم گفت « یا همه ی واحدها باید یک ماشین داشته باشند یا هیچ کدام. » می گفتم « حسین حان ! می خوایم این ماشینو. لازمش داریم. » گوش نمی داد اصلا. اوقاتم تلخ شد. گفتم « بیا آقا ! اینم سوییچ » سوییچ را دادم و آمد. صدا کرد « محسن ! حاج محسن ! » برگشتم. نگاهش نمی کردم. گفتم الان از لشکر بیرونم می کند. آمد جلو، دستم را گرفت. گفت « قهر می کنی ؟ این همه مدت تو جبهه زحمت کشیده ای می خوای همه رو به باد بدی ؟ به خاطر یه ماشین ؟» به مسئول تدارکات گفت « سوییچ رو بده به ش. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 76 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

تو خط غوغایی بود. از زمین و هوا آتش می بارید. علی گفت « نمی دونم چی کار کنم. » گفتم « چی شدمگه ؟ » گفت « حاجی سپردیه کالیبر ببرم خط. با این آتیشی که اونا می ریزن، دو دقیقه نشده کالیبر رو می فرستن رو هوا. »بالاخره نبُرد. از موتور پیاده شد یک راست رفت سراغ علی. یک سیلی گذاشت تو گوشش. داد زد « اون جا بچه های مردم دارن جون می دن زیر آتیش، دلت نمی سوزه ؟ واسه ی یه کالبیبر دلت می سوزه ؟» می خواستم مثلا دل داریش بدهم. گفتم« اگه من جای تو بودم یه دقیقه هم نمی ایستادم این جا. » گفت « چی داری میگی؟ می خواستم دستشو ببوسم، روم نشد. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 77 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

گفته بودم « تا حالا بودم، از این به بعد دیگه نیستم. بگین یکی دیگه رو بذاره فرمانده گردان. چرا من ؟ یه گردان بردارم ببرم جایی که نمی شناسم، گردانم نصفه شه، بعد هم چشمم تو چشم دوستاشون باشه، تو چشم برادراشون، مادراشون؟ من نیستم » به ستون توی کانال حرکت می کردیم. یکی توی گوشم گفت « حاجی دنبالت می گرده. خیلی هم عصبانیه. » توی دلم گفتم « چِکه رو خوردم. » گفت « کجا بودی تا حالا ؟» گفتم « به گوش بودم. » گفت « چرا نیومدی ؟ » گفتم « دوست نداشتم. گفتم بیام خلقت تنگ می شه. » داد زد « تو کسی نیستی که خلق منو تنگ کنی. گردان رو ببر عقب تا بیام حسابتو برسم. » گفتم « این دفعه دیگه می زنه » بی سیم زد که« گردان رو بردار بیار. باید بری عملیات. » گفت « باید برید جلو ؛ با تانک و نفربر. برو بچه هاتو سوار کن. » می خواستم بیایم دستم را گرفت. گفت « اون حرفا چی بود زدی؟» ساکت بودم. دستم را گرفت کشید توی بغلش. سرم را گذاشتم روی شانه اش. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 78 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

گفت « حاجی بلدوزرها رو آوردیم. امر دیگه ای ؟ » سر تا پایش خاکی بود. از زیر خاک ها موهای مشکیش، بود می زد. چفیه ی دور گردنش خونی بود. نگاه حاجی مانده بود روی چفیه، ساکت بود. گفت « حاجی شما کارت نباشه به این. طوری نیست. شما امرتونو بگین» سرش پایین بود. گفت« می خوام بلدوزرها را ببری سمت سه راهی. باید خاکریز بزنیم برا بچه ها. » سه راهی را می کوبیدند. تا از سه راهی برگردند، ده بار سراغشان را گرفت. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 80 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

نصف شب چشم چشم را نمی دید؛ سوار تانک، وسط دشت. کنار برجک نشسته بودم. دیدم یکی پیادمی آید. به تانک ها نزدیک می شد، سمت دور می شد. سمت ما هم آمد دستش را دور پایم حلقه کرد. پایم را بوسید. گفت « به خدا سپردمتون » گفتم « حاج حسین ؟» گفت « هیس ! اسم نیار. » رفت طرف تانک بعدی. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 82 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

خوابیده بود. بحث می کردیم. این قدر داد و فریاد کردیم که از خواب پرید. « چیه ؟ چی شده ؟» گفتم« این می گه واسه چی خاکریز نزدی برامون. » گفت« خب چرا نزدی؟» گفتم « آقا جون ! وسط روز روز که نمی شه خاکریز زد. » بلند شد، نشست. « روز و شب نداره. پاشو بریم، بینم می شده خاکریز بزنی و نزده ای. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 90 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

فاصله ی خاکریز ما و عراقی ها خیلی کم است؛ فقط چند متر. دراز کشیده ایم پشت خاکریز. هوا ابری است و گرم. نفسم بند آمده. صدای موتور حاجی می آید. بچه ها را کنار می زند و می آید سمت من. می پرسد «آن جا چه خبره ؟ منتظر چی هستین؟» می گویم «گیر کردیم حاجی. لامصب دوشکاش یه لحظه خاموش نمی شه که. نیگا کنید اون جا رو. » جنازه ی چند تا از بچه ها افتاده لب خاکریز. می گویم «می خواستن خاموشش کنن. » نگاهم می کند. می رود طرف خاکریز. یک نارنجک برمی دارد، ضامن نارنجک را می گذارد روی فانسقه اش، صاف میکند. با دندانش ضامن را می کشد، می دود لب خاکریز. اول صدای انفجار می آید بعد صدای حاج حسن. داد میزند « بچه ها بیاین. » جان می گیریم انگار. می دویم لب خاکریز و دوشکاچی عراقی فرار می کند. حاج حسین آن پایین ایستاده. می خندد. – این طوری می جنگند. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 59 موضوع : اجتماعی ، مبارزه

داییش تلفن کرد گفت «حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده، شما همین طور نشسته ین؟» گفتم «نه. خودش تلفن کرد. گفت دستش یه خراش کوچیک برداشته پانسمان می کنه می آد. گفت شما نمی خواد بیاین. خیلی هم سرحال بود. » گفت « چی رو پانسمان می کنه؟ دستش قطع شده. » همان شب رفتیم یزد، بیمارستان. به دستش نگاه می کردم. گفتم «خراش کوچیک! » خندید. گفت « دستم قطع شده، سرم که قطع نشده. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 14 موضوع : اجتماعی ، مجروحیت

تو جبهه هم دیگر را می دیدم. وقتی برمی گشتیم شهر، کم تر. همان جا هم دو سه روز یک بار را باید می رفتم می دیدمش. نمی دیدمش، روزم شب نمی شد. مجروح شده بود. نگرانش بودم. هم نگران هم دلتنگ. نرفتم تا خودش پیغام داد « بگید بیاد ببینمش. دلم تنگ شده. » خودم هم مجروح بودم. با عصا رفتم بیمارستان. روی تخت دراز کشیده بود. آستین خالیش را نگاه می کردم. او حرف می زد، من توی این فکر بودم « فرمانده لشکر ؟ بی دست؟ » یک نگاه می کرد به من، یک نگاه به دستش، می خندید. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 16 موضوع : اجتماعی ، مجروحیت

وضعیت سختی بود. بیش تر فرمانده های گردان و گروهان شهید شده بودند. گفت « فرمانده گردان خودمم. برو هرکی موند ه جمع کن. » گفتم « آخه حسین آقا. . » گفت « آخه نداره. می گی چی کار کنم ؟ وقت نیس. برو دیگه. » آتش عراقی ها سبک تر شده بود. نشست توی یک سنگر، تکیه داد. من هم نشستم کنارش. گفت « توی عملیات خیبر، دستم که قطع شده بود، یکی گفت حسین می خوای شهید شی یا نه. حس می کردم هر جوابی بدم همون می شه. یاد بچه ها افتادم، یاد عملیات. فکر کردم وقتش نیست حالا، گفتم نه چشم باز کردم دیدم یکی داره زخممو میبنده. » اشک هایش جاری شد. بلند شد رفت لب آب. گفت« چند نفر رو بردار، برو کمک بچه های امدادگر. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 21 موضوع : اجتماعی ، مجروحیت

بی سیم صدا میکند:- محمد، محمد، حسین. . . محمد، محمد، حسین. اسم حاج حسین مال کد فرماندهی لشکر بوده. حالا هم که حاجی شهید شده، کد را عوض نکرده اند. ولی صدا دیگر صدای حاج حسین نیست. میزنم زیر گریه. حسین آقایی می گوید « چرا گریه می کنی؟ گوشی رو بردار. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 93 موضوع : اجتماعی ، محبوبیت

داماد شده بود. خیلی فکر کردیم برایش هدیه چی ببریم. هدیه ی بهتری پیدا نکردیم ؛ یک مسلسل بود با سیصد تا فشنگ. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 37 موضوع : اجتماعی ، هدیه

زد روی شانه ام. گفت« چه طوری پهلوون؟شنیدم چاق شده ای، قبراق شده ای. » گفتم « پس چی حاجی ؟ ببین. » آستینم را زدم بالا. دستم را مشت کردم، آوردم روی شانه ام. گفت « حالا بازو تو به رخ من می کشی؟» خم شد. بند پوتین هایش را باز کرد. گفت« ببینم دستای کی بهتر کار می کنه ؟ باید با یه دست بند پوتینت رو ببندی. هردو تا شو. » گفتم « این که چیزی نیس. » بند پوتین هایم را باز کردم. گفت« یک، دو، سه. . . حالا. » تند تند بند پوتینم را می بستم. آن یکی را میخواستم ببندم که گفت «کاری نداری با ما؟» سرم را بالا آوردم. نگاهش کردم. خندید. گفت «یاعلی!»رفت. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 75 موضوع : اجتماعی ، ورزش

فرمانده ها شلوغ می کردند، سر به سرش می گذاشتند. باز ساکت بود. کاظمی گفت« حاجی ! حالا همین جا صبحونه مونو می خوریم، یه ساعتی می خوابیم، بعد هم هرکسی کار خودش. » گفت « من باید برم خط. با بچه های مهندسی قرار گذاشته م. » زاهدی بلند شد رفت بیرون. سوار ماشین حاج حسین شد، بعد فرو کردش توی گل. چهار چرخ ماشین توی گل بود. گفت « حالا اگه میتونی برو!» لبخندش از روی صورتش پاک شد. بی حرف، رفت سوار شد. دنده عقب گرفت. ماشین از توی گل درآمد. رفت. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 89 موضوع : اجتماعی ، وظیفه

بیمارستان شلوغ شلوغ بود. عملیات نبود، گرمای هوا همه را از پا انداخته بود. دکتر سرم وصل کرده بود به ش. از اتاق می رفت بیرون، گفت« بهش برسید. خیلی ضعیف شده. » گفت « نمی خورم. » گفتم » چرا آخه؟» - اینا رو برای چی آوردن این جا ؟ مریض ها را نشان می داد. – گرمازده شدن خب. – منو برای چی آوردن ؟ - شما هم گرمازده شدین. – پس می بینی که فرقی نداریم. گفت « نمی خورم. » « حسن آقا به خدا به همه گیلاس دادیم. این چن تا دونه مونده فقط. » گفت « هروقت همه ی بچه های لشکر گیلاس داشتند بخورند، من هم می خورم. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 40 موضوع : اجتماعی ، پارتی

گفت « بشین بریم به دور بزنیم. » رفتیم. – من کارامو کردم. دیگه کاری توی این دنیا ندارم. دعا کن برم دیگه بسه هر چی موندم. یک ریز می گفت. پریدم وسط حرفش. گفتم « مارو آورده ای این حرفا رو بزنی؟ کی بود می گفت هوای خودتونو داشته باشین؟ مراقب باشید الکی از دست نرید؟ مگه جنگ تموم شده که می گی کار دیگه ای ندارم؟ ما همه مون بهت احتیاج داریم.. . » من حرف می زدم، او گریه می کرد. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 86 موضوع : متفرقه ، آرزو

در را باز کرد آمد پایین حالا هر دو تایمان زیر باران خیس می شدیم. حرف هم می زدیم. در ماشین را باز کرد. گفت« بفرما بالا. » از بیمارستان برگشته بودم. با آن وضعم فقط جای یک نفر توی ماشین بود. من یا حاجی. فکر کردم «حالا یه جوری تا اردوگاه تحمل می کنیم دیگه. » سوار شدم. در را بست. به راننده گفت «ایشون رو ببر برسون. » راننده فقط گفت « چشم. » راه افتادیم. برگشتم نگاه کردم. دور می شدیم ازش. زیر باران خیس می شد و می آمد. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 48 موضوع : متفرقه ، ایثار

تعریف می کرد و می خندید» یه نفر داشت تو خیابون شهرک سیگار می گشید، اون جا سیگار کشیدن ممنوعه. نگه داشتم بهش گفتم یه دقیقه بیا انجا. گفت به تو چه. می خوام بکشم. تو که کوچیکی، خود خرازی رو هم بیاری بازم میکشم. گفتم می کشی؟ گفت آره. هیچ کاری هم نمی تونی بکنی. » می گفت «دلم نیومد بگم من خرازی ام. رفتم یه دور زدم برگشتم. نمی دونم چه طور شد. این دفعه تا منو دید فرار کرد. حتی کفش هاش از پاش در اومد، برنگشت برشون داه. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 41 موضوع : متفرقه ، سیگار

از سنگر دوید بیرون. بچه ها دور ماشین جمع شده بودند. رفت طرفشان. گفتم« بیا پدر جان. اینم حاج حسین. » پیرمرد بلند شد، راه افتاد. یک دفعه برگشت طرف من. پرسید « چی صداش کنم؟» « هرچی دلت می خواد. » تماشایشان می کردم. حاج حسین داشت با راننده ی ماشین حرف می زد. پیرمرد دست گذاشت روی شانه اش. حاجی برگشت، هم دیگر را بغل کردند. پیرمرد می خواست پیشانیش را ببوسد، حاجی می خندید، نمی گذاشت. خمپاره افتاد. یک لحظه، همه خوابیدند روی زمین. همه بلند شدند؛ صحیح و سالم. غیر از حاجی. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 91 موضوع : متفرقه ، شهادت

چند نوع غدا داشتیم. غذای عقبه، غذای منطقه ی عملیاتی، غذای خط مقدم. هرچی به خط نزدیک تر، غذا بهتر. دستور حاج حسین بود. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 46 موضوع : متفرقه ، غذا.[۱]

پانویس

  1. نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا