شهید حسین زارع حسینی
کد شهید:6518104
نام :حسین
نام خانوادگی :زارعحسینی
نام پدر :حسن
محل تولد :گناباد
تاریخ شهادت :1365/09/۰۳
مکان شهادت :
تحصیلات :نامشخص
منطقه شهادت :
شغل :
یگان خدمتی :
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت :سایر شهدا
مسئولیت :رزمنده
گلزار :بهشتقاسم
خاطرات
عنوان پیش بینی شهادت موضوع پيش بيني شهادت راوی عصمت زارع حسینی
به یاد دارم قبل از این که برادرم محمدحسین به جبهه برود. گوسفندی خریدیم و او را عقیقه نمودیم. در مجلس عقیقه او همه دور هم جمع بودیم که محمدحسین گفت: امیدوارم همیشه دور هم جمع باشید و زندگی خوب و خوشی داشته باشید. ولی من دیگر با شما در شادی هایتان نخواهم بود و تا چند وقت دیگر به آرزوی دیرینه خود خواهم رسید. ما گفتیم: حسین جان این حرفها را نزن ان شاءالله به سلامتی می روی و بر می گردی. ولی محمدحسین راست می گفت: گویا می دانست اگر برود دیگر بر نخواهد گشت. پس از مدتی خبر آوردند که محمدحسین به فیض عظیم شهادت نائل آمده است.
عنوان خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی زهرا حقی
به یاد دارم بعد از شهادت فرزندم محمدحسین، تا چند روز خیلی حالم بد بود و نمی توانستم برای نماز خواندن به مسجد بروم. یک شب خواب دیدم که کبوتری آمد و همراه خود یک جام طلا و یک جا نماز و مهر و تسبیح آورد و گفت: اینها را از بهشت آورده ام. به کبوتر گفتم: تو مگر هدهدی که سوی صبا آمده ای یا مگر قاصدی و از کربلا آمده ای. گفت: من از کربلا و از سوی امام حسین علیه السلام آمده ام. در همان لحظه از خواب بیدار شدم و از آن به بعد حالم بهتر شد و دیگر ناراحت و نگران نبودم و هر روز برای نماز به مسجد می روم.
عنوان عهد و نذر موضوع عهد و نذر راوی زهرا حقی
به یاد دارم موقعی که فرزندم محمدحسین می خواست به سربازی برود، گوسفندی برایش قربانی کردیم و بین فقرا گوشت آنرا تقسیم کردیم. به این امید برایش گوسفند قربانی کردیم که به سلامتی دوره ی سربازی اش تمام شود. در آن موقع خیلی ناراحت بودم و گریه می کردم که می خواهد به سربازی برود. وقتی که محمدحسین دید من ناراحت هستم، گفت: مادر جان اگر شما مرا دو دستی بگیرید و نگذارید که بروم، اگر قسمت من مرگ باشد، در خانه و داخل بستر به سراغم می آید. پس چه بهتر که در راه خدا به شهادت برسم.
عنوان انس با قران-قرائت موضوع عهد و نذر راوی زهرا حقی
فرزندم محمدحسین بسیار خوب قرآن می خواند. به همین دلیل او را از طرف مدرسه به تهران خدمت حضرت امام (ره) بردند. و در حضور امام قرآن را به خوبی تلاوت کرد و امام هم یک جلد کلام الله مجید به ایشان هدیه کرد. وقتی که از تهران به خانه برگشت به من گفت: مادر این قرآن را از دست حضرت امام گرفتم و آن را به عنوان یادگاری به تو می دهم و اکنون هر موقع که بر سر مزار فرزندم می روم آن قرآن را به همراه دارم و برایش دعا می کنم.[۱]