| حسینکلاتهسیفری | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | سبزوار |
| شهادت | 1374/01/21 |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر:علیاکبر |
کد شهید: 7400046 تاریخ تولد :
نام : حسین محل تولد : سبزوار
نام خانوادگی : کلاتهسیفری تاریخ شهادت : 1374/01/21
نام پدر : علیاکبر مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر گلزار :
خاطرات
موضوع پيش بيني شهادت
بار هشتمی که به مرخصی آمده بود، هنوز زخم دستش خوب نشده بود و اغلب کسی ایشان را به حمام می برد تا کمکش کند که بدنش را تمیز نماید. یک روز که من برای کمک به ایشان با وی به حمام می رفتم در بین راه به من گفت: جعفرجان تو به خوبی می توانی دل پدر بزرگ و مادر بزرگ را شاد کنی. راستش من این دفعه را به خاطر دستم به مرخصی آمدم. دوبار دیگر هم می آیم و شما را دیدار می کنم. ولی دفعه سوم دیگر برنمی گردم. زیرا اگر خدا بخواهد شهید می شوم. از تو می خواهم که با حرفهای شادی که می زنی دل پدربزرگ و مادر بزرگ را شاد کنی تا شاید مرا از یاد ببرند.راوی جعفر حسینی ثانی
- موضوع عشق به جهاد
بار ششمی که به مرخصی آمد، به خانه ما قدم گذاشت. صحبت از زاهدان و شهیدان بزرگی که در این شهرستان به درجه رفیع شهادت رسیده اند، پیش آمد. من به ایشان گفتم: حسین جان! تو را به خدا پنهان شو! شهید بزرگوار در جوابم گفت: به خدا قسم اگر شما آنجا باشید خونتان به جوش می آید و خودتان اسلحه به دست پیش می روید. ولی با تمام این حرفها من لیاقت شهادت را ندارم. سپس گفت: من خواب دیده ام که روی خاک سردار شهید علی اصغر کلاته سیفری شلوغ شده و سیدی بزرگوار نیز در کناری ایستاده است. از خواب پریدم و به خود گفتم: من لیاقت شهید شدن را ندارم ولی پس از پنج ماه ایشان به درجه رفیع شهادت نایل شد. راوی ییی کلاته سیفری
- موضوع عشق به جهاد
یک روز دیدم خوشحال وارد خانه ما شد، پرسیدم: برادر برای چه اینقدر خوشحال هستی. گفت : بابا به من پیشنهاد ازدواج داده ولی من آمده ام با شما مشورت کنم که چه دختری را برای زندگی مشترکم انتخاب کنم. من نام چند دختر را به وی گفتم و بعد دیدم که می خندد. پرسیدم: برای چه می خندی؟ گفت: خواهر، من اصلاً قصد ازدواج ندارم چرا که هنوز سربازیم تمام نشده است. من تا سربازی را تمام نکنم ازدواج نمی کنم. در منطقه ای که من خدمت می کنم امید برگشتن وجود ندارد این را به پدر و مادر نگو، زیرا آنها ناراحت می شوند و من طاقت ناراحتی پدر و مادر را ندارم. راوی ییی کلاته سیفری
- موضوع عهد و نذر
بار هفتم که به مرخصی آمد، دستش باند پیچی شده بود. من و بقیه خانواده از وی پرسیدیم: چرا دستت بسته است. جواب داد: دستم لای در گیر کرده و زخمی شده ولی ما باور نمی کردیم زیرا دستش به شدت زخمی شده بود. به اصرار زیاد بالاخره به ما گفت: بشرطی می گویم که به خانواده هایی که فرزندشان به زاهدان مأمور شده اند نگویید زیرا ناراحت می شوند! خدا به من رحم کرد. سر کوه ایستاده بودم و تفنگ در دست داشتم که یک دفعه تیری شلیک شد و به شست دستم اصابت نمود. خون زیادی آمد. به دکتر مراجعه کردم ولی او گفت: فعلاً سرم شلوغ است برو دو روز دیگر بیا! دیگر از درد ضعف آورده بودم. در سر نماز از امام رضا (ع) خواستم که اگر دستم را دکتر معالجه کند به حرم مطهرش بروم و در آنجا نذری بدهم. بعد از اینکه نمازم تمام شد، فرمانده مرا به دفتر احضار نمود و از من پرسید: دستت چه شده؟ تمام جریان را تعریف کردم و ایشان با نامه ای که به من داد به دکتر پادگان رجوع کرده و معالجه شدم. بعد که به مرخصی آمدم به حرم امام رضا (ع) رفته و نذرم را ادا کردم.راوی ییی کلاته سیفری [۱]