شهید حمیدرضا سلامت
| حمیدرضا سلامت | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | مشهد |
| شهادت | ۱۳۶۲/۵/۹،مهران |
| محل دفن | بهشت رضا |
| سمتها | مسئول واحد |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
خاطرات
زمانیکه برادران قرارگاه نجف اشرف خبر شهادت حمیدرضا سلامت را آوردند، دنبال آدرس خانواده شهید می گشتند. من آنها را دیدم و سؤال کردم آدرس چه کسی را می خواهید؟ گفتند: آدرس خانه آقای سلامت را می خواهیم. چون پسر آقای سلامت که فرمانده پدافند قرارگاه نجف اشرف بوده به شهادت رسیده است و ما خبر شهادت ایشان را آورده ایم. من تعجب کردم و گفتم: حمیدرضا سلامت سرباز بوده است. چطور فرمانده شده است؟ آنها گفتند که: شهید حمیدرضا سلامت بعد از مدتی به استخدام سپاه درآمده و سپس حکم فرماندهی ایشان را به من دادند و تقدیر نامه ای هم برای خانواده اش آورده بودند. برادران پرسیدند: چرا اینقدر متعجب شده اید؟ گفتم: چون شهید سلامت به هیچ یک از دوستان و اعضاء خانواده اش عنوان نکرده بود که در جبهه مسئولیت دارد. زمانیکه با حمیدرضا در مورد نحوه شهادت با هم شوخی میکردیم و ایشان می گفت : نیروی پدافندی خوب آن است که با راکت مستقیم هواپیمای عراقی شهید شود و به نظر من این بهترین نوع شهادت ااست روز عملیات والفجر 3 حمیدرضا سلامت برای تقویت روحیه و بازدید از قبضه برادران ارتشی به آنجا میرود در همین حین قبضه با هواپیماهای عراقی در گیر میشود و هواپیما یک راکت به سمت قبضه شلیک میکند که حمید رضا بر اثر اصابت ترکش به ناحیه سرش به فیض عظیم شهادت نایل می آید .
یک روز که در اردوی اخلمد بودیم ، حمیدرضا گفت : آرزو کنید که خدا سعادتی نسیبمان کند که بتوانیم در جنگ با اسرائیل شرکت کنپس از شهادت شهید حمید رضا سلامت یک روز به اتفاق همسرم به منزل مادر ایشان رفتیم به محض اینکه خواهر کوچک ایشان درب را باز کرد به سرعت دوید و مادرش گفت : داداش حمید آمده ، داداش حمید آمده ، وقتی مادر شهید آمد به گریه افتادیم و پس از مدتی این خاطره را برای برادرم ظهوریان در داخل ماشین نقل کردم برادر ظهوریان که در حال رانندگی بود از شدت گریه نتوانست رانندگی را ادامه دهد و ادامه راه را من رانندگی کردم.یم و شهید بشویم . و اگر هم خدا نصیب خودمان نکرد ، دعا کنیم که بچّه هایمان در راه مبارزه با اسرائیل شهید شوند .
در خانه مشغول آماده کردن مقدمات مجلس جشن بودیم که یکی از افراد رادیویی را که در اتاق بود آورد و به محض اینکه رادیو روشن کرد دیدیم مارش عملیات می زد و خبر پیروزی رزمندگان اسلام را داد و این خبر باعث شادی بیشتر مجلس ما شد طولی نکشید که روز بعد از جشن عروسی ام یکی از دوستان خبر شهادت حمید رضا سلامت را به من داد و آن 3 یا 4 روز دیگر را که از مرخصی ام باقی مانده بود مشغول پی گیری مسائل مجلس عزا داری حمید رضا شدم .
یک روز ظهر وقتی از محلّ کار به خانه آمدم همسرم گفت : پسر برادرت (حمیدرضا) زخمی شده است سؤال کردم حمیدرضا را می گویی ؟ گفت : آری الان هم در بیمارستان بستری است من تصمیم گرفتم به منظور اطّلاع بیشتر به خانة برادرم بروم وقتی به خانة برادرم رسیدم صدای مادر حمیدرضا به گوش می رسید که می گفت : شهادت افتخار ما است . خدایا به خاطر شهادت حمیدرضا اصلاً ناراحت نیستم در حالی که پدر و سایر اقوام و آشنایان همه گریه می کردند مادرش نشسته بود و قرآن تلاوت می کرد وقتی من شروع به گریستن کردم ، مادر شهید آمد و به من گفت : گریه نکنید باید سعی کنید که راه او را ادامه بدهید .
آخرین مرتبه ای که برادرم حمیدرضا می خواست به جبهه برود قبل از حرکت ، در گوش مادرم مطلبی را گفت که مادرم ناراحت شده و ظرف آبی را که دستش بود و می خواست پشت سر برادرم بریزد همه را روی لباسهایش ریخت . بعد تا راه آهن برادرم را بدرقه کردیم . زمانیکه در راه آهن می خواست سوار قطار شود به مادر گفت : مادر جان ،مجدّداً سفارش می کنم یادتان نرود که به شما چه گفتم . ما در آن زمان سفارشی را که برادرم به مادرمان کرده بود ، متوجّه نشدیم امّا وقتی که به فیض رفیع شهادت نایل آمدند دیدیم که مادر در فراق پسرش گریه و زاری نمی کند بعد درک کردیم سفارش برادرم در آن روز چه بوده است .
یک روز به اتّفاق حمیدرضا و دیگر اعضای انجمن به اخلمد رفتیم و شب را نیز در همانجا ماندیم . یکی از برادرانی که همراه ما بود می خواست که به عضویّت سپاه در آید . به حمیدرضا گفت : شنیده ام که سپاه قسمت موشکی و نیروی هوایی دارد و شما هم اکنون در قسمت پدافند هوایی هستید . من دوست دارم با توجّه به رشته ام که ریاضی است در آنجا مشغول به کار شوم . حمیدرضا سلامت گفت : بله ، این قسمتها وجود دارد . امّا من در قسمت پشتیبانی و مسئول آبرسانی هستم . اگر شما به این قسمتها علاقه دارید من سعی می کنم که کار شما را درست کنم . بعد من از حمیدرضا پرسیدم : حمیدرضا برای آینده ات چه برنامه ای داری ؟ گفت : تا روزی که جنگ ادامه یابد من هم در جبهه می مانم . همیشه از خدا خواسته ام که خدایا مرا در جایی قرار ده و مسئولیّتی را به من عطا کن که بتوانم کاری را که انجام می دهم مورد قبول و رضای تو باشد و بتوانم در کنار این مسئولیّت به ملّت خدمت کنم .
یک روز به اتّفاق حمیدرضا و دیگر اعضای انجمن به اخلمد رفتیم و شب را نیز در همانجا ماندیم . یکی از برادرانی که همراه ما بود می خواست که به عضویّت سپاه در آید . به حمیدرضا گفت : شنیده ام که سپاه قسمت موشکی و نیروی هوایی دارد و شما هم اکنون در قسمت پدافند هوایی هستید . من دوست دارم با توجّه به رشته ام که ریاضی است در آنجا مشغول به کار شوم . حمیدرضا سلامت گفت : بله ، این قسمتها وجود دارد . امّا من در قسمت پشتیبانی و مسئول آبرسانی هستم . اگر شما به این قسمتها علاقه دارید من سعی می کنم که کار شما را درست کنم . بعد من از حمیدرضا پرسیدم : حمیدرضا برای آینده ات چه برنامه ای داری ؟ گفت : تا روزی که جنگ ادامه یابد من هم در جبهه می مانم . همیشه از خدا خواسته ام که خدایا مرا در جایی قرار ده و مسئولیّتی را به من عطا کن که بتوانم کاری را که انجام می دهم مورد قبول و رضای تو باشد و بتوانم در کنار این مسئولیّت به ملّت خدمت کنم .
در زمان انقلاب برادرم حمید رضا یک روز مشغول نوشتن شعار برروی در و دیوار بودند ، که یک نفر آمد و به پدرم گفت :پسرتان انقلابی وشورشی است و اگر ایشان را دستگیر کنند حتماً او را اعدام می کنند . وقتی حمید رضا به خانه آمد پدرم گفت : حمید تو چکار می کنی ؟ او گفت : من کاری انجام نمی دهم . اگر قبول ندارید این دفعه که بیرون رفتم مرا تعقیب کنید . وقتی برادرم از خانه بیرون رفت . پدرم به دنبال او رفت تا ببیند به کجا می رود . وقتی او را دنبال می کنند می بینند وارد یک جمعی شد که مشغول تنظیم شعارهایی بر ضد رژیم شاه بودند . وقتی پدرم این صحنه را می بیند برادرم را صدا کرده و یک سیلی محکمی به گوش ایشان می زند به نحوی که اشکهایش جاری می شود و برادرم سرش را پایین انداخته و چیزی نمی گوید . زمانی که حمید رضا شهید شده بود و می خواستند او را در بهشت رضا دفن کنند دیدم پدرم خیلی گریه می کند . من جلو رفته و از پدرم سؤال کردم : پدر جان چرا اینقدر گریه می کنی ؟ پدرم در جواب من گفت: الان به یادآن سیلی افتادم که در زمان انقلاب به حمید زدم .[۱]