شهید حمید رضا ترابی دلویی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

کد شهید: 6205398 تاریخ تولد : نام : حمیدرضا محل تولد : مشهد نام خانوادگی : ترابی‌دلویی‌ تاریخ شهادت : 1362/05/15 نام پدر : محمدحسین‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌رضا


خاطرات

یکبار به پدرش می گوید: رضایتنامه مرا امضا کنید تا به جبهه بروم پدر با این کار مخالفت می کند و می گوید : شما درست را بخوان هر قدر می خواهی درس بخوان. حتی اگر خواسته باشی بروی خارج من خرج تو را می دهم . می گوید : شما حالا رضایتنامه مرا امضا کنید من درسم را می خوانم خیلی اصرار می کند تا پدر رضایتنامه را امضاء می کند.

یک روز خواهر شهید ترابی از ایشان خواست تا خانواده را برای دیدار با امام به جماران ببرد ، امّا شهید گفت : من نمی توانم قول حتمی بدهم ، ولی اگر بخواهید شما را به کوچه های اطراف منزل امام می برم ، خواهرش موافقت کرد . سپس به آنجا رفتند و مدّتی آنجا بودند که یک روز شهید به خواهرش می گوید : امروز امام دیدار عمومی دارند و شما می توانید به دیدار امام بروید ، خواهر شهید هدیّه ای تهیّه کرده و به بیت امام تقدیم می کنند .

در سال 60 ما را برای دیدار امام دعوت کردند و شهید حمیدرضا ترابی پاسدار بیت امام بود . من از هتل به حمیدرضا تلفن زدم و روز بعد به دیدار امام رفتم . داخل حسینیه دنبال حمید می گشتم که او در زیر سکویی که امام می نشست دیدم و همینکه مرا دید ، سرش را پایین انداخت . در همین حین من گریه ام گرفت و پس از اینکه دیدار با امام پایان یافت به حمید گفتم : می خواهم دوباره امام را ببینم و حمیدرضا در پاسخ گفت : آیا شما حاضرید امام را ناراحت نمائید ؟ زیرا آمدن امام برای ایشان مضر می باشد . به اتفاق همسرم حمید رضا ابوترابی جهت زیارت امام خمینی به جماران رفتیم و قبل از ورود همه را بازرسی می کردند ولی وقتی نوبت من شد اینکار را نکردند و حمید رضا نسبت به این کار آ ن ها اعتراض کرد و گفت : خانواده من با دیگران هیچ فرقی ادارد و اگر آنها را بازرسی نکنید نمی گذارم بروند . یک روز عاشورا در جبهه شوهر خواهر شهید بدنبال وی می گشتند که متوجه صدای نوحه سرایی از بلند گو مسجد می گردند صدای آشنایی بود و به همین دلیل به دنبال صدا می روند و می بینند که حمید رضا در حال خواندن زیارت عاشورا است و خیلی حسین ، حسین می کند . وقتی که شوهر خواهرش این خبر را به خانواده وی می رساند شهید از اینکه او را در ان حال دیده اند ناراحت و متأثر می گردد. خیلی گریه می کردم و با خودم می گفتم : خدایا برادرم را به ما بازگردان . راضیم معلول باشد و دست و پا نداشته باشد ، ولی زنده باشد که بویش در خانة من باشد من شهادت او را نمی توانم تحمل کنم . در خواب دیدم که از در آمد و روی ایوان ایستاد با اینکه نورانیّت زیادی داشت در حالی که دست و پاهایش بی حس بود با خودم گفتم : من دوست ندارم برادرم را به این شکل ببینم . شهید به من گفت : خدا را شکر کن که به همین شکل آمده ام . از خواب بیدار شدم . قرآن را باز کردم سورة یوسف آمد . تعبیر کردم که خواهد آمد امّا نه با این وضعی که خواب دیدم .

شهید حمیدرضا ترابی‌دلویی‌[۱]


پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده‌ها