شهید رضا تقی پورحسین آبادی تاریخ تولد :1331/01/04 تاریخ شهادت : 1359/12/12 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا
زندگی نامه
بسمه تعالی شهيد رضا تقي پور، در تاریخ، 1331/1/4 در استان تهران، شهر تهران متولد شد. پدرش دخیل و و مادرش فاطمه بیگم نام داشتند. وی تا مقطع دیپلم تحصیل کرد و قبل از شهادت در کادر ارتش اشتغال داشت. در سال 1359 ازدواج کرد، این شهید گرامي، در سال 1359 با عضویت ارتشی به جبهه اعزام شد و در تاریخ، 1359/12/12 بر اثر اصابت گلوله در ارتفاعات الله اکبر توسط دشمن در جبهه به شهادت رسید. مزار این شهید عزيز، در گلزار شهداي جلیل آباد ورامین واقع شده است.
وصیتنامه
بسمه رب الشهدا هدفمان این است که به تکلیفمان عمل کنیم، تکلیف ما پاسداري از صیانت اسلام است، اگر بکشیم تکلیف را عمل کرده ایم و اگر کشته شویم تکلیف را عمل کرده ایم. پیام شهید به همه ي عصرها و همه نسل ها این است یا بکشید ( جهاد ) و یا کشته شوید ( شهادت ). اسم: رضا، شهرت: تقی پور، فرزند: دخیل، شغل: همافر یکم نیروی هوایی، مذهب: شیعه اثنی عشر حالا که به یاری حق تعالی و به رهبری امام خمینی در جبهه نبرد حق و باطل می جنگم بنا بر وظیفه شرعی چند کلمه ای به عنوان وصیت و آخرین نامه برای خانواده ام می نویسم و امیدم به خدای بزرگ است، باشد که رستگار شوم. و اولین سخنم با مادر: مادرم، اگر چه جبران زحماتت برایم محال است ولی به خواست خدا و در سایه اسلام در جبهه نبرد حق و باطل به شعار لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله شهادت می دهم باشد که مدال افتخار شهادت من بر سینه تو نشانی از قدردانی و تشکر است از تو. مادرم، گرچه من ارشدترین فرزند تو بودم ولی سومین نفر از فرزندان که به جبهه اعزام شد و در این راه برادران بر من مقدمند ولی می خواهم بقیه برادران را آماده سازم تا همگی در این راه اقدام کنند، مادرم، مبادا برای من ماتم بگیری و سیاه به پوشی، که این سخت مرا می آزارد، شاد باش و شادمان، لباس شادی بپوش که من در راه دین جد بزرگوارت جان دادم و زندگی جاوید یافته ام، سربلند و با افتخار زندگی کن که من زنده ام و شاهد این افتخارم. مادرم، در پایان همسرم را به تو می سپارم از او نگهداری کن خداحافظت باشد مادر. پدرم، پدر بزرگوارم، من هیچ گاه نتوانستم اندکی از مسئولیت های بزرگی که به گردن من است انجام دهم و اکنون که به سوی خدا می روم مسئولیت همسر و زندگی و خانه ام را به تو می سپارم، اگر چه زیر بار مسئولیت یک خانواده ده نفری کمرت خم گشته ولی باشد که با مدال افتخار شهادت من بر سینه ات سربلند و استوار شوی. پدرم، اگر از پیشت می روم هیچ نگران مباش این راهی است که سرور آزادگان به ما آموخته و دیگر برادرانم را به این راه تشویق کن. پدر جان، اطلاع داری که من قبل از ازدواج اموال را حساب کرده ام از مال دنیا مبلغ ده هزار تومان در صندوق قرض الحسنه لرزاده دارم آن را به بنیاد شهید بدهید و مبلغ ده الی یازده تومان در بانک های شعبه خراسان و بقیه پولی است که ماهیانه به حساب بانک سپه ریخته شده، هر جور نظرتان هست خرج کنید. ..... از زحماتی که برایم کشیده ای و از راهی که من را به آن تشویق کرده قدر دانی می کنم که این راه سعادت من است و تنها سئوالی که برایت پاسخ نگفته ام این است بعد از من ..... همسرم، بعد از من هرگز سیاه نپوش و ماتم نگیر، مبادا لحظه ای شادی از لبت رخت بر بندد که من از شادی تو شادم و از غمت سخت نگرانم. شاد زندگی کن و توشه برای آخرت برگیر. تنها یادگارم را اگر به خواست خدا به دنیا آمد خوب مواظبت کن و پرورش ده و اخلاق اسلامی بیاموز. خواهر و برادر کوچولوی من محبوبه و احمد، شما هم در مدرسه پیش بچه ها تعریف کنید که برادرم شهید شده، برای شادی روح من همیشه راستگو و درست کردار باشید، درس هایتان را خوب بخوانید و آقا و مادر را اذیت نکنید. خدا نگهدارتان.[۱]