| غلامرضا لعلجوهری | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | اسفراین |
| شهادت | 1361/02/10 |
| محل دفن | بهشتزهرا |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر:رمضانعلی |
کد شهید: 6108018 تاریخ تولد : نام : رمضانعلی محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : لعلجوهری تاریخ شهادت : 1361/02/10 نام پدر : غلامرضا مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشتزهرا
خاطرات
- موضوع عشق شهادت
زمانیکه رمضانعلی تصمیم گرفت به جبهه برود به من گفت: پدرجان، می خواهم برایم مهره بیندازی و ما دوباره مهره انداختیم که هر دو بار به نام رمضانعلی در آمد. وقتی گفت می خواهم به جبهه بروم. نگران شدم و خواستم که مانع رفتنش بشوم که در همان لحظه انگشتری که قبلاً به من یادگاری داده بود را طلب کرد و گفت: آیا اشکال دارد انگشتر را به من برگردانید من نیز گفتم: چه اشکالی دارد، انگشتر خودت است هر زمان که خواستی می توانی پس بگیری، سپس گفت: من نیز امانت خدا هستم پس اگر در راه خدا شهید شدم نگران نباشید. راوی غلامرضا لعل جوهری
- موضوع عشق شهادت
رمضانعلی هنگام خدا حافظی ساعتش را به مادرم داد سپس به داخل حیاط رفت و بعد از چند لحظه برگشت وساعت را از او گرفت و گفت: آیا هنگامیکه ساعت را از شما پس گرفتم ناراحت شدید؟ مادرم گفت نه ناراحت نشدم چون ساعت متعلق به خود شماست سپس رمضانعلی گفت: من هم از آن خداوند هستم وبه صورت امانت در نزد شما می باشم پس هنگام رفتن من ناراحت نباشید واگر به خواست خدا به شهادت رسیدم گریه نکنید زیرا دشمنانمان شاد می شوند سعی کنید با صبر و شکیبایی دشمنان انقلاب و اسلام را در هم بکوبید. راوی محمد لعل جوهری
- موضوع دوران تحصيل
یادم می آید زمانی که رمضان علی محصل بود در مدرسه مقداری مواد غذایی به صورت رایگان در اختیارش می دادند. چون در آن زمان برادر کوچک ور هنوز شیر خواره بود و ما برای تغذیه او مشکل داشتیم و رمضانعلی تغذیه خود را در مدرسه استفاده نمی کرد و به خانه آورده و به ما می داد تا برادرش را سیر کنیم. راوی غلامرضا لعل جوهری
- موضوع تولد و کودکي
شهید روز اول ماه مبارک رمضان بدنیا آمد، شب هفتم تولدش خواب دیدم که او مرده است، یک دفعه دهانم قفل شد و نتوانستم صحبت کنم سپس در خواب امام حسین (ع) را در حالیکه به طرف امام رضا (ع) می رفت دیدم، من دخیل امام رضا شدم و از آنجا به خانه خدا رفتم و از خدا استمداد طلبیدم، وقتی از خواب بیدار شدم دیدم فرزندم صحیح و سالم است. راوی غلامرضا لعل جوهری
- موضوع آخرين وداع با خانواده
دفعه آخری که می خواست به جبهه برود به بدرقه اش رفتم. در هنگام حرکت ماشین، سرش را از شیشه اتوبوس بیرون آورد و عکس کوچکی از امام را به من داد و گفت: پدر جان، حلالم کن، سپس خداحافظی کرد و رفت و شهید شد. راوی غلامرضا لعل جوهری
- موضوع تولد و کودکي
رمضانعلی در شب اول ماه مبارک رمضان، در سال 1340 بدنیا آمد. در آن زمان هنگام وضع حمل تنها بودم، که از جانب خداوند متعال، یک زن غریبه به کمک من آمد و نوزاد را لباس پوشاند و خداحافظی کرد و رفت، من واقعاً متحیّر شدم و این سوال برایم پیش آمد که خدایا او چه کسی بود که به منن کمک کرد. سپس خداوند را شکر کردم. ولی هنوز که هنوز است به این راز پی نبرده ام. راوی راوی خدیجه لعل آموزی
- موضوع خاطرات سياسي
یک شب ساعت 9 در حالیکه کیفی در دست داشت از خانه بیرون رفت ، چند ساعتی که گذشت متوجه شدم یک نفر درب منزل را محکم می کوبد درب را که باز کردم برادرم را دیدم از او پرسیدم چرا ترسیده ای؟ کجا رفته بودی؟ در جواب به من گفت: بیا داخل و درب را ببند. وقتی دوباره علت را از او پرسیدم گفت: به همراه عده ای از دوستانم اعلامیه پخش می کردیم که ساواکی ها ما را دیدند و دنبالمان کردند که من و دوستانم فرار کردیم و به خانه آمدیم. بعد از اینکه رمضانعلی ماجرا را تعریف کرد پدرم از کارهایی که او انجام داده بود بسیار خوشحال رفته بود. راوی مملکت لعل جوهری
- موضوع خاطرات سياسي
اوایل انقلاب در شهر ما تظاهراتی بر علیه نظام شاهنشاهی شکل گرفت._ در آن زمان من شش- هفت ساله بودم_ که رمضانعلی به خانه آمد و به مادرم گفت: برادرم را کفن پوش کن که می خواهم او را به تظاهرات ببرم تا مأمورانی که به مردم حمله می کنند، بوی شجاعت و شهامت را با چشم و جان ودل حس کنند. سپس مادرم پارچه سفیدی را بعنوان کفن دور من پیچید. سپس برادرم صورت مرا بوسید و مرا به تظاهرات برد، در بین راه به من گفت: می دانی چه شعاری بده؟ گفتم: نه. گفت: بگو مرگ بر شاه، نه شاه می خواهیم نه شاهپور، لعنت به هر چی مزدور. راوی علی اصغر لعل جوهری
- موضوع خواب و روياي شهيد
یک روز رمضانعلی با حالتی غمگین در خانه نشسته بود، به او گفتم برادر جان چقدر غمگینی؟ او در جواب من گفت: مدت یک ماه است که خدمت سربازیم تمام شده است وقتی می بینم که همه دوستانم در جبهه تک تک به شهادت می رسند من در ایجا احساس شرم می کنم. به او گفتم: برادر جان اول ازدواج کن بعد به جبهه برو ولی او گفت: اول باید به جبهه رفته ، دین خود را ادا کنم، سپس اگر زنده ماندم برگشته و ازدواج می کنم. آنشب چیزی به او نگفتم: و هنگامی که خوابید نزدیک ازان صبح از خواب پرید ما نیز بیدار شده و دیدیم رمضانعلی گریه می کند ، مادرم از او پرسید چرا گریه می کنی؟ گفت: خواب دیدم که سیدی سوار براسب سپیدی شده و می تازد ، من نیز به دنبال او باه افتادم وقتی خواستم از او بپرسم آقا جان شما چه کسی هستید گفت: بدنبال من بیا تو سرباز امام زمان(عج) هستی، بیا و با دشمنان دین اسلام بجنگ، بعد از اینکه خوابش را تعریف کرد رو به مادرم کرد و گفت: مادر جان شما باید رضایت بدهید تا من به جبهه بروم چون دیچر طاقت ماندن ندارم، مادرم چیزی نگفت: و صورت برادرم را بوسید و گفت پسر جان تو به صورت امانت در نزد من بودی اکنون من امانت خداوند را به خودش برمی گردانم صبح که شد مادرم رضایت داد او نام خود را در لیست بسیجیان نوشت و به جبهه رفت. راوی مملکت لعل جوهری
- موضوع حرمت والدين
در فصل زمستان که مریض بودم روزی از رمضانعلی خواستم تا برایم آب بیاورد وقتی لیوان آب را آورده بود من خواب بودم هنگامیکه چشم گشودم دیدم فرزندم در حالی که لیوان آب را در دست گرفته در کنار من ایستاده است پس از اینکه علت را جویا شدم به من گفت: وقتی برایتان آب آوردم خوابیده بودید با خودم گفتم منتظر می شوم هر وقت بیدار شدید آب را بدهم. راوی خدیجه لعل آموزی [۱]