شهید رمضان مبارکی
شهید رمضان مبارکی
تاریخ تولد : 1337/05/07 تاریخ شهادت : 1364/04/20
محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه : فارس - کازرون - خشت
محتویات
زندگینامه
روستای خواجه جمالی کازرون، در سال 1337 شاهد روییدن غنچه ای بود که خالقش او را برای پَرپَر شدن در راه دفاع از اسلام، گلچین نموده بود. رمضان، سنین خردسالی را پشت سر گذاشت و در هفت سالگی روانه مدرسه شد و دوره ابتدایی و راهنمایی را در خشت به پایان رسانید. او تعطیلات تابستان را در بوشهر به کارگری می پرداخت و از این طریق، خانواده را در تأمین معاش زندگی یاری می نمود.
با اتمام تحصیلات، به استخدام نیروی هوایی ارتش در آمد و ابتدا در تهران به عنوان پدافند مشغول به کار شد و سپس به جزیره کیش منتقل گردید و در دوران انقلاب نیز همچون دیگر برادرانش، بر ضد رژیم ستم شاهی فعالیت می نمود.
با آغاز جنگ تحمیلی همراه با ملت انقلابی ایران، دفاع از دین، عقیده و نوامیس را در برابر هجوم مفسدان فی الارض آغاز کرد. وی عازم پایگاه هوایی بوشهر شد و با توجه به نیات پاک و اخلاص در عملش، علاوه بر فعالیت در قسمت اداری پایگاه هوایی بوشهر، در قسمت عقیدتی ـ سیاسی پایگاه نیز به کار خدایی خویش می پرداخت.
شهید مبارکی به مدت یک سال در عملیات های جبهه های جنوب شرکت نمود، اما با توجه به حساسیت شغلش و خدمات ارزنده اش در پایگاه هوایی، با رفتنش به جبهه مخالفت می شد. ولی از آنجا که روح پر شورش آرام نمی گرفت، مصمّم بود و تلاش می کرد تا به هر طریق که شده، خود را به صحنه پیکار علیه استکبار جهانی برساند و آخرین بار نیز از طریق بسیج مردمی راهی جبهه جنوب شد.
او همچنان برای رسیدن به آرزویش تلاش می کرد تا این که سرانجام در تاریخ 1364/04/20 در عملیات قدس، دعوت حق را لبیک گفته و به درجه رفیع شهادت نائل آمد و چه زیبا به هدف خویش چنگ زد و جان خویش را با کمال اخلاص در راه رضای خدای خویش نثار کرد.
روحش شاد و یادش گرامی باد
وصیتنامه
فرازهایی از وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
با سلام به حضرت مهدى (عجل الله فرجه) و نايب بر حقش امام امت، خمينى بت شكن و با درود به تمام شهدا و رزمندگان اسلام.
حال كه عازم جبهه نور عليه ظلمت هستم، چند كلمه اى را به عنوان وصيت نامه مى نويسم و البته كوچك تر از آن هستم كه بخواهم به كسى توصيه اى داشته باشم. در زمانى كه همه طاغوتيان و جباران كه دستشان به خون مستضعفان آلوده است، كمر به نابودى اسلام بسته اند و قصد نابودى انقلاب خونبار حسينمان را در سر دارند، من نيز بنا به مسئوليت شرعيم وظيفه خود دانستم كه در اين نبرد شركت نمايم كه اين راه پيروزى و شهادت، هر دو رستگارى و سعادت است. پس اى خداى بخشنده! قسم به بزرگيت، شهادت را نصيبم كن. چه زيبا و چه دوست داشتنى است خالصانه در راه خدا قدم برداشتن و به درجه والاى انسانيت (شهادت) رسيدن و چه زشت و ناپسند است در خانه و در بستر خواب مردن كه هميشه از چنين مرگى هراس داشتم. دنيا محل آزمايش و امتحان است. پس چه بهتر كه به یاد آخرت باشيم.
پدر و مادر عزيزم! از اين كه نتوانستم براى آخرين بار شما را زيارت و با شما خداحافظى نمايم، معذرت مى خواهم و اميدوارم مرا ببخشيد؛ چون خيلى برايم زحمت كشيديد، ولى خوشحالم كه خداوند شهادت را نصيبم کرد تا شما نيز بتوانيد به عنوان پدر و مادر شهيد برسيد و اميدوارم رسالت پدر و مادر شهيد را انجام دهيد و اگر مزارى داشتم، بر سر مزارم به جاى گريه، سخنرانى نمایيد.
اى همسرم! از تو مى خواهم مانند شير زنان صدر اسلام بوده و در تربيت فرزندانمان كوشا باشى و آنها را با فرهنگ و معارف اسلامى آشنا سازى و بدان که با ياد خدا همیشه دل ها آرام مى گيرد.
از برادرانم و دوستان و آشنايان انتظار دارم كه در اطراف خود با هر گونه خطى كه مخالف خط امام است مبارزه نموده و هميشه پشتيبان ولايت فقيه باشيد و حرف خدا را بزنيد ولو همه بر شما بشورند.
و شما مسئولين! اگر بخواهيد حق را ناديده بگيريد و به مسائل شرعى، بى حجابى ها و زورگویي ها و منافقين بى تفاوت باشيد، فرداى قيامت در برابر خون شهدا مسئول و جواب گو خواهيد بود.
بار الـها! گـنهم از ره احـسان، تـو بـبخش
معصيت كارم و افسرده و گريان، تو ببخش
تـو خـداونـد كـريـمى و رحيـمى و غـفور
بنده ام مجرم و درمانده و حيران، تو ببخش
و من الله التوفيق
به اميد پيروزى رزمندگان اسلام در تمام جبهه هاى حق عليه باطل
خاطرات
- خاطره ای از زبان پدر شهید
در ماه مبارک رمضان، رمضان من را برای زیارت به امام زاده برد و بعد با ماشین مرا به خانه رساند. وقتی به خانه رسیدم خداحافظی کرد که برود و گفت: پدرجان! وصیتی دارم. می خواهم به جبهه بروم و از شما می خواهم اگر اشتباهی کرده ام مرا حلال کنی. گفتم: پدر، حلال زندگانی. سپس گفت: پدرجان! از شما می خواهم دعا کنی که من در راه خدا شهید شوم؛ چون من دارم برای خدا می روم.
هر چه کردم و هر راه و دلیلی آوردم که منصرف شود، منصرف نشد و با من خداحافظی کرد و رفت.
- خاطره ای از زبان برادر شهید
وقتی می خواست به جبهه برود، فرمانده اش در پایگاه هوایی مانعش شد و گفت: ما این جا به شما بیشتر نیاز داریم. رمضان هم گفت: اگر اجازه ندهید من هم استعفا می دهم.
یک بار که برادرم به همراه پسر خاله ام به مسافرت رفته بودند، در راه بازگشت، تصادف کردند و تا حدودی زخمی شدند. او از ماشین بیرون آمده بود و در حالی که گریه می کرد گفته بود: خدایا! وقتی در جبهه بودم، برایم اتفاقی نیفتاد و الان هم از تو می خواهم از این طریق، من را از دنیا نبر، بلکه مرگم را شهادت در راه خودت قرار بده.
در زمان تشییع جنازه ی برادرم، من در حالی که یکی از دختران شهید که سن کمی هم داشت را در بغل داشتم، میان جمعیت ایستاده بودم. در این هنگام دایی دختر بچه آمد و گفت: او را ببر تا برای آخرین بار بابایش را ببیند. وقتی جلو رفتم و او پدرش را دید، به من نگاه کرد و گفت: «عمو! بابایم خوابیده».[۱]