شهید سید اسماعیل حسینی-متولد سال 1328
تاریخ تولد : 1328/08/02 نام : سیداسماعیل محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : حسینی تاریخ شهادت : 1363/12/22 نام پدر : سیدعزیزاله مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
خاطرات
• هنگامی که من در جبهه حضور داشتم ، اسماعیل هم حضور داشت و در کنار هم در عملیات ها شرکت می کردیم . بعد از مدتی من به مرخصی رفتم و هنکام برگشتن به جبهه نزد خانم اسماعیل رفتم و گفتم سفارشی ندارید برای اسماعیل ببرم . بعد ایشان نامه ای به من دادند که به او بدهم. وقتی که به منطقه رسیدم سراغ اسماعیل را گرفتم . به من گفتند : سید اسماعیل برای بستن پل رفته است. بعد نامه را به یکی از همرزمانش دادم و گفتم وقتی که برگشت این نامه را به او بدهید. بعد از اینکه عملیات تمام شد من به روستا برگشتم و متوجه شدم که از بلندگوی مسجد قرآن پخش می شود. وقتی به منزل رسیدم، سیدهاشم برادر شهید سیداسماعیل نزد من آمد و گفت: سید اسماعیل کجاست؟ گفتم ایشان در جبهه هستند که سیدهاشم گفت: سید اسماعیل شهید شده است و صبح هم تشییع جنازه ایشان بود. شهید سید اسماعیل را ساعت 9 صبح تشییع کرده بودند و من ساعت 9/5 شب به روستا رسیدم و بلافاصله لباسهایم را عوض کرده و به مسجد رفتم. • در پادگان حمید، مخزن لاستیکی وجود داشت که لاستیک کهنه می آوردند و لاستیک نو تحویل می گرفتند. در یکی از روزها دشمن قطار را بمباران می کند و لاستیکها آتش می گیرد. من و اسماعیل هم آنجا حضور داشتیم . من به داخل گودالی پناه بردم و شهید هم در جای دیگری سنگر گرفت. بعد از چند دقیقه که سرم را بلند کردم، مشاهده کردم که لاستیکها بصورت مایع درآمده اند و به سمت من روان هستند. به گریه افتادم و گفتم: خدایا من در جایی می خواهم شهید شوم که کسی من را پیدا نکند که در همین حین بولدوزری آمد و این مایع ها را به سمت دیگری کشاند. وقتی اسماعیل نزد من آمد قضیه برایش تعریف کردم و ایشان گفت : چه ایرادی دارد هر جا که شهید شویم برای اسلام و در راه اسلام و قرآن به شهادت می رسیم و به جبهه آمدیم تا از اسلام دفاع کنیم و در راه خدا به شهادت برسیم . پس چه فرقی می کند که در کجا شهید شویم. • وقتی که توسط شوهر خواهر اسماعیل با خبر شدم که او قصد دارد به جبهه برود . بلافاصله رفتم و اسماعیل را که سوار ماشین شده بود برگرداندم . خیلی ناراحت شد و گفت چرا جلوی رفتن مرا گرفتی . بعد برادر کوچک شهید ، سیداحمد آمد و گفت: چرا نگذاشتی برادرم به جبهه برود . اگر امثال من و سیداسماعیل به جبهه نروند پس چه کسی باید از ناموس ما و کشور دفاع کند . وقتی که من این حرفها را از برادرشهید شنیدم قانع شدم و خودم اسماعیل را راهی جبهه کردم . • یک شب خواب دیدم که اسماعیل در یک باغ بسیار بزرگ و پر از گل در حال قدم زدن است. من به ایشان نزدیک شدم و گفتم: اسماعیل تو که شهید شدی، پس اینجا چیکار می کنی؟ ایشان به من گفت: شهادت کجا، هنوزخدا مرا طلب نکرده و سعادت نداشتم که به دیدار او بروم. بعد گفت: بیا با هم در این باغ بنشینیم وحرف بزنیم. من هم رفتم زیر سایه درخت و کنار ایشان نشستم که در همان لحظه از نظر محو شدواز خواب بیدار شدم. • به یاد دارم که یک روز شهید حسینی که به مرخصی آمده بود، برای خبر دادن از حال شوهرم رمضان به دیدن ما آمد. در همان موقع فرزند سه ساله ام حسین مریض بود و چون پدرشوهرم پیر بود و من هم تنها بودم و کس دیگری هم نبود که به من کمک کند تا حسین را به دکتر ببرم، شهید حسینی وقتی که فرزند مریضم را دید بلافاصله او را به دکتر برد و تا روزی که حسین بهبودی کامل پیدا نکرده بود و تازمانیکه شهید در مرخصی به سر می برد به ما سر می زد و فرزندم را مثل فرزندان خودش دوست داشت. • در آخرین مرخصی ای که پدرم از جبهه آمد، در همان موقع عموی بزرگم تصادف کرده بود و در بیمارستانی در مشهد بستری بود. پدرم قصد داشت برای دیدن برادرش به مشهد برود و گفت: این آخرین دیدار من با شماست. این بار که به جبهه برگردم، می خواهم در راه خدا و کشورم شهید شوم. که من ناراحت شدم و گریه کردم و می خواستم که با پدرم به مشهد بروم و او هم راضی شد و من راهم با خود به مشهد برد.[۱]