شهید سید حمید حسینی نژاد گوشیک
تاریخ تولد : 1348/01/01
نام : سیدحمید محل تولد : قاین
نام خانوادگی : حسینی نژاد گوشیک تاریخ شهادت : 1366/02/17
نام پدر : سیدغلامرضا مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : شهداشاهیک
خاطرات
- سید شب قبل از شهادت برای بچه ها صحبت می کرد . می گفت : بچه ها مرا حلال کنید . من دیشب خواب دیدم از خط مقدم بر نمی گردم و ما همه به شوخی گفتیم شاید بر اثر صداهای گوش خراش تفنگ و رگبارو تانگ موجی شده ای . گفت : نه بابا من خواب خود را دیده ام . او هر یک از لباسهای خود را بین بچه ها تقسیم کرد پیراهن خود را به یکی و باد گیر خود را به دیگری گرمکن خود را به دوست دیگری داد اصلا آن شب سید روحیه دیگری داشت . آنقدر خوش صحبت ، آنقدر خوشحال بود که انگار شب دامادی اش است . آنقدر خوش رو شده بود که دلمان نمی آمد از او چشم برداریم . اصلا نگاهش به بچه ها نگاه دیگری بود و فردای آن روز به خط مقدم رفت و به درجه رفیع شهادت نائل آمد .
- ابتدا مسابقه دو برگزار شد و بعد از آن می خواستند مسابقه دوچرخه سواری بر گزار کنند. ایشان ابتدا در مسابقه دو شرکت کردند و مقام اول را کسب کردند . دقیقأ بعد از مسابقه دوچره سواری برگزار شدو ایشان یک دوچرخه از شوهر خاله شان به امانت گرفته بود که در مسابقه دوچرخه سواری شرکت کند . آقای عبد الهی سر مربی تیم مانع شد و گفت : حسینی نژاد تو خسته هستی و نمی توانی شرکت کنی . ولی شهید سید حمید اصرار داشت که من خسته نیستم و توان آن را دارم که در نتیجه این صحبتها چند دقیقه طول کشید و همه منتظر بودند که داوران مسابقه را شروع کنند . شهید در این مسابقه شرکت کرد و توانست مقام دوم را کسب کند و نظر تمام مربیان را به خود جلب کند . از آن تاریخ به بعد ایشان بیشتر از همه در سطح شهرستان مورد احترام بود و شناخته شد. هرکس خود را حسینی نژاد معرفی می کرد و جوانان می گفتند : آیا تو با سیدحمید حسینی نژاد نسبتی داری یا برادر شان هستی. اگر چنین است سلام مرا به ایشان برسان .
- « یادم می آید که زمانی شهید عزیز در دوره رهنمایی مشغول به تحصیل بود ، یک روز قرار بود فردی از دوستان هم کلاسی به خانه ما بیاید . به خاطر کدورتی که بین بنده و آن فرد بود ، به برادر شهید گفتم : اگر فلانی آمد و سراغ مرا گرفت ، بگو سعید آقا نیست ، ایشان قبول کردند . وقتی آن فرد آمده بود ، چون شهید درب منزل را باز کرد ، وقتی که او سؤال کرد : آیا هست ؟ شهید عزیز به او گفته بود . بله سعید آقا هست و این باعث شد که بنده به برادرم اعتراض کنم ولی شهید گفت : من نمی توانستم در برابراو دروغ بگویم .
- « دوره ابتدایی بودیم . فردی شهید را کتک زد . بعد شهید جریان دعوا را برای من شرح داد . قرار گذاشتیم آن فرد را به خانه بیاوریم و با او تلافی کنیم . به بهانه ای آن فرد را به داخل خانه آوردیم . وقتی با هم درگیر شدیم ، شهید هیچ کس العملی جهت کتک زدن نکرد . هر چه من اصرار کردم ، وی نپذیرفت . خلاصه درگیری تمام شد و رفت . من به شهید اعتراض نمودم که چرا تلافی نکردی . شهید ابراز داشت ، ما دو نفر بودیم ، درست نبود که ما دو نفر با یک نفر درگیر شویم . »
- یک روزی می خواستیم یک دست لباس برای خودمان بخریم وقتی که داخل مغازه رفتیم شهید اندکی صبر کرد و گفت آیا پدر و مادر به این پول نیاز بیشتری ندارند؟ همین گفته شهید باعث شد ما صرف نظر کردیم و بعدا لباس خریدیم و آن پول را به پدرمان جهت صرف و امرار معاش خانواده دادیم .
- برادر شهیدم سید حمید برای اولین بار در سن 16 سالگی به جبهه اعزام شد، به یاد دارم وقتی برای ثبت نام می خواست از پدر و مادرم رضایت بگیرد، در ابتدا خیلی خجالت می کشید چون می ترسید با مخالفت آنها روبرو شود. بالاخره بغضش ترکید و با حالت گریان گفت: پدر و مادر من سخنرانی حضرت امام را شندیده ام و دیگر نمی توانم بی تفاوت بنشینم، چون برادران و خواهران ما در جبهه های غرب و جنوب غربی قتل عام می شوند و ما در خانه خود آرامیده ایم من از شما خواهش می کنم که بگذارید که به جبهه بروم و از میهنم دفاع کنم. بالاخره با موافقت پدر و مادرم به جبهه عازم شد. و آنقدر خوشحال بود که سر از پا نمی شناخت .[۱]