شهید سید عبدالرحیم رضوی طهماسبی
| سید عبدالرحیم رضوی طهماسبی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | مشهد |
| شهادت | ۱۳۶۲/۵/۹،مهران |
| محل دفن | خواجه ربیع |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدرسید محمد |
خاطرات
- « وقتی که هنوز به به خط مقدم نرفته بود دو نفر اسیر عراقی می گیرد و آن ها را کنار خودش می نشاند و بعد شروع به قرآن خواندن می نماید . در این زمان دوستش از راه می رسد و می گوید : سید عبد الرحیم ! تو چطور به فکرت نرسیده که دست این ها را ببندی ؟ هیچ کاری نکردی . اسلحه ات را اینجا گذاشتی و داری قرآن می خوانی ؟ گفت : عقیده ای که به خدا باشد هیچ طوری نمی شود . اسیرهای عراقی همینطور در سر این فرو رفته بودند و قرآن خواندنش را تماشا می کردند . شهید در ادامه گفت : اینها هیچ کاری به من ندارند . اگر به کسی کار نداشته باشی و عقیده ات با خدا باشد می بینی که خدا هم هست و این ها با من کار ندارند . »
- برادرم سید عبدالرحیم رضوی طهماسبی کمک کردن به افراد ناتوان و کهنسال را خیلی دوست داشت . یادم هست در یکی از روزهایی که به زیارت حرم مطهر امام رضا (ع) می رفته است و در مدرسه ی حوزه ی علمیه شرکت می کرده است . با پیرزنی مواجه می شود که از منطقه ی جنگی به مشهد آمده است و کسی را نداشته است . ایشان پیر زن 70 ساله را به خانه ی خودش می آورد و حدود یک سال و چند ماه از او نگهداری می کند . تا اینکه خانواده اش از محل او با خبر می شوند و وی را همراه با مادرشان به دزفول می برند . و از کمکهایی که به مادرشان کرده است تشکر می کنند .
- یکی از خصوصیات مهم همسرم سید عبدالرحیم رضوی طهماسبی کمک به مستضعفان و فقیران بود . به خاطر دارم قبل از اینکه همسرم به جبهه برود خوار و بار فروشی داشت و با برادرانش به طور مشترک کار می کرد یک روز برادرش به من گفت : برادرم سید عبدالرحیم بعضی از روزها مقداری مقداری حبوبات را بسته بندی می کرد و بهمراه خود می برد . فکر می کردم آنها را برای خانه می آورد ولی یک روز دنبال ایشان رفتم . دیدم حبوبات بسته بندی شده را بروی دوچرخه اش گذاشت و به منطقه ی طلاب که کمی مردمش مستضعف بودند برد و به بعضی از خانواده ها می داد .
- به خاطر دارم یک روز که فرزندم سید عبدالرحیم رضوی طهماسبی برای زیارت به حرم رفته بود که با پیرزنی 70 ساله مواجه می شود و متوجه می شود که وی از اهواز به مشهد آمده و از ترس جنگ فراری شده است . آن پیرزن را به خانه ی خودش می آورد و حدود یک سال از او نگهداری می کند تا اینکه خانواده اش متوجه می شوند . او و مادرشان را به شهر خود می برند و از فرزندم تشکر و قدردانی می کنند .
- به خاطردارم چند روزی بود که خیلی ناراحت وغمگین بودم از اینکه نتوانسته بودم پدرم را ببینم و بغض گلویم را گرفته بود از اینکه تمام همکلاسی هایم پدردارند ولی من ندارم . چند بار سعی می کردم به مادرم بگویم . ولی ترسیدم با این کار او را ناراحت کنم و خاطرات گذشته اش را زنده کنم . خیلی ازخدا طلب خواب دیدن پدرم را کردم . بالاخره یک شب درخواب دیدم خانمی نورانی به طرف من می آید وقتی به من رسید گفت چرا ناراحتی؟ گفتم : شما کی هستید؟ گفت : من فاطمه (س) هستم . و به شما سر می زنم و خبر می گیرم . گفتم : پدرم را ندیدید؟ گفت : او هم هر روز از شما سرمی زند . خیلی دلم می خواست او را ببینم ناگهان ایشان را دیدم که برسنگی تکیه کرده و به من می خندد و از خواب بیدار شدم .
- نواه ام بی بی زهرا رضوی طهماسبی خوابی در مورد پدرش دیده بود که اینگونه برایم نقل می کرد . گفت : چند روزی بود که خیلی ناراحت بودم از اینکه پدرم را اصلا ندیده بودم و به شهادت رسیده است . یک شب در خواب دیدم . خانمی نورانی به سمت من می آید . جلوتر که آمد از ایشان پرسیدم . شما کی هستید گفتند : من فاطمه (س) هستم . گفتم از پدرم قبری ندارید گفت : خیلی دوست داری پدرت را ببینی گفتم، بله گفت او هر روز از شما سر می زند من هم از شما خبر می گیرم . ناگهان دیدم پدرم به سنگی تکیه داده است و به من می خندند و از خواب بیدار شدم .[۱]