شهید سید علیرضا قوام

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

rId4

کد شهید : 6529373

نام : سیدعلیرضا

نام خانوادگی : قوام‌

نام پدر : سیدهاشم‌

تاریخ تولد :

محل تولد : کاشمر

تاریخ شهادت : 1365/10/19

مکان شهادت : ام الرصاص

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی : لشکر 5 نصر

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : مزارشهیدمدرس‌

خاطرات

پیش بینی شهادت

موضوع : پيش بيني شهادت

راوی : علی طلوعی

متن کامل خاطره


یادم هست یک روز ما با شهید محمد رضا پیله وران معاونت و احد اطلاعات لشکر از برادران مشهد و برادر دلبریان مسئول یکی دیگر از گروهانهای غواص و شهید قوام فرمانده گروهان 3 غواصمان راه افتادیم تا برویم منطقه را از نزدیک ببینیم . منطقه نهر خین و حاشیه جزیره بوارین بود که می بایست فردای آن در لحظه مقرر به این خط حمله گسترده و جزیره بوارین عراق را تصرف کنیم . ما در روز ساعتها ی 9 الی 8 صبح با ماشین بسوی منطقه رفتیم . از آنجائیکه شناخت زیادی نسبت به معنویات شهید قوام پیدا کرده بودم و مطمئن بودم که با آن روحیات در این عملیات شهید خواهد شد . چرا که می گفتیم شاید روحش دیگر طاقت ماندن در این دنیای خاکی را نداشته باشد لذا یادم هست سوار ماشین که شدیم در فکر ایشان بودم و مثل اینکه بدانم ایشان شهید می شود کنجکاوی می کردم تا ببینم شهید قبل از شهادتش چه حالاتی دارد . وقتی نگاه او کردم آنقدر چهره عرفانی بخود گرفته بود که شاید من نتوانم آن حالات را وصف کنم . ما با بقیه برادر داشتیم می خندیدیم و صحبت می کردیم و ایشان صورتش را در حالی که لبخندی بر لب داشت بطرف آسمان گرفته بودو گویی در آسمان کسی و یا چیزی را می دید . بخاطر دارمچند شب قبل هم که روی عملیات کربلای چهار کار می کردیم آخر های شب که می آمدیم بخوابیم من در محوطه پایگاه به ایشان گفتم : برادر قوام خلاصه ما را از یاد نبری و ما را هم شفاعت کن ...... ایشان یکسره شکسته نفسی کردند اما چیزی بود که کاملا مشهود بود .

نفوذ و تاثیر کلام

موضوع : نفوذ و تاثير کلام

راوی : علی طلوعی

متن کامل خاطره


شب عملیات سید علیرضا و من و تعداد پانزده نفر دیگر از همرزمان در سنگر نشسته بودیم و آمادة رفتن به عملیات بودیم . دلهره و اضطراب زیادی در بچه ها دیده می شد . سید علیرضا بعد از راه کار ها و راهنمائی های لازم جهت انجام عملیات، در آخر چنین گفتند : چراغها را خاموش کنید . یکی از بچه ها بلند شد و چراغهای داخل سنگر را خاموش کرد . سکوت محض حاکم شده و همه منتظر ماندیم تا ببینیم آقای قوام چه کار می خواهد بکند . ناگهان صدایی لرزان و حزینی از سید علیرضا شنیدیم که می گفت : بچه ها بدانید که از ته قلب و با همه ی وجودم با شما حرف می زنم . من فرماندة شما هستم و به شما می گویم هر کدامتان می خواهید بروید از نظر من هیچ مشکلی ندارد، می توانید بدون اینکه به من بگوئید همین الان در میان تاریکی سنگر را ترک کنید . مطمئن باشید اگر در این عملیات به شهادت نرسم، برای هیچ کدامتان گزارش رد نخواهم کرد، این را به شما قول می دهم . خدایا، خداوندا، تو خود شاهد باش که من حجت را تمام کردم تو خود بزرگترین یار و یاور مؤمنان هستی . یادم نمی رود آنچنان تأثیری صحبت های سید علیرضا بر روی بچه ها گذاشت که وقتی چراغ ها را روشن کردیم هیچ کس از جای خود حتی ذره ای تکان نخورده بود و همگی آمادگی خود را برای انجام مأموریت تا رسیدن به شهادت اعلام نمودند .

احساس مسؤلیت

موضوع : احساس مسؤليت

راوی : علی طلوعی

متن کامل خاطره


سال 1360 بود که از طرف جهاد مأمور شدیم تا سد خاکی را بعد از روستای بهاریه از توابع کاشمر به نام سید شهید هادوی احداث کردیم . متأسفانه درحین کار به مشکل بسیار اساسی برخورد کردیم و از ادامة کار باز ماندیم . اعضای مسئوول گرد هم جمع شدند تا اگر بتوانند مشکل را مرتفع کنند . اما متأسفانه نتیجه ای به غیر از اینکه موضوع را با آقای قوام در میان بگذارند، حاصل نشد . فردای همان روز ساعت 7 صبح من و تعدادی دیگر از مسئوولین به نزد آقای قوام رفتیم تا موضوع را به اطلاع ایشان برسانیم . هنوز سلام و احوال پرسیمان تمام نشده بود که آقای قوام رو به من کرد و گفت : می‌دانم برای چه پیش من آمده اید، در مورد خلل در کار سدسازی، درست می گویم یا نه؟ با تعجب بسیار فراوانی عرض کردم شما از کجا مطلعید ! ما که هنوز این مطلب را از دیشب ـ آخر شب ـ تا الان به کسی نگفته ایم . ایشان با چهرة بشاشی جواب داد، من همین الان از آنجا آمده ام . مشکل را احساس و همچنین مرتفع ساختم، می توانید به ادامة کارتان بپردازید .

احساس مسؤلیت

موضوع : احساس مسؤليت

راوی : علی طلوعی

متن کامل خاطره


سال 1360 بود که از طرف جهاد مأمور شدیم تا سد خاکی را بعد از روستای بهاریه از توابع کاشمر به نام سید شهید هادوی احداث کردیم . متأسفانه درحین کار به مشکل بسیار اساسی برخورد کردیم و از ادامة کار باز ماندیم . اعضای مسئوول گرد هم جمع شدند تا اگر بتوانند مشکل را مرتفع کنند . اما متأسفانه نتیجه ای به غیر از اینکه موضوع را با آقای قوام در میان بگذارند، حاصل نشد . فردای همان روز ساعت 7 صبح من و تعدادی دیگر از مسئوولین به نزد آقای قوام رفتیم تا موضوع را به اطلاع ایشان برسانیم . هنوز سلام و احوال پرسیمان تمام نشده بود که آقای قوام رو به من کرد و گفت : می‌دانم برای چه پیش من آمده اید، در مورد خلل در کار سدسازی، درست می گویم یا نه؟ با تعجب بسیار فراوانی عرض کردم شما از کجا مطلعید ! ما که هنوز این مطلب را از دیشب ـ آخر شب ـ تا الان به کسی نگفته ایم . ایشان با چهرة بشاشی جواب داد، من همین الان از آنجا آمده ام . مشکل را احساس و همچنین مرتفع ساختم، می توانید به ادامة کارتان بپردازید .

حالات معنوی قبل از شهادت

موضوع : حالات معنوي قبل از شهادت

راوی : علی طلوعی

متن کامل خاطره


فرمانده گروهان قواص دیگرمان برادر شهید قوام از برادران کاشمر بود که ایشان مردی بسیار مخلص و پاک بود . اگر از خصوصیات وی صحبت کنم واقعاً وقتها لازم دارد . ایشان با آن لهجه کاشمریشان وقتی صحبت از سیر و سختی ها می شد ، خیلی جالب می گفت « عمو باید رفت » . یکی دو روز قبل از عملیات کربلای 5 قرار شد با ماشین به همراه برادران واحد ، فرماندهان و معاونین برویم و منطقه را از نزدیک ببینیم که آن منطقه معروف به خط 25 متری که در حاشیه بوارین بود ، باید نهر خین را رد می کرد و به بوارین می زد . تا سوار ماشین شدیم و در حال رفتن بودم ، دیدیم ما در حال معمولی خودمان نمی باشیم و شوخی می کنیم . خنده و غیره ، با هم مخلوط در کارمان می باشد . ولی وقتی چشمم به شهید قوام افتاد ، دیدم ایشان سر به طرف آسمان دارد و نگاهی می کند و تبسم . خنده شیرینی بر لبانش بود . احساس می کردم او شهید خواهد شد ، حتی یک دو شب قبل از عملیات پس از اینکه روی طرحهای مانور کار می کردیم و خواستیم ساعت 12 یا 1 شب برویم و بخوابیم از ایشان سؤال کردم چند فرزند داری به ایشان پاسخ مرا دادند پس من گفتم شما به یاد ما هم باشید ، ما را از یاد نبرید ، ایشان چون دلشان نمی خواست درونش را به کسی نشان بدهد گفت ما را چه برسد به شهادت . ولی واضح بود که ایشان به درجه رفیع شهادت نائل خواهد گشت و بهر حال هم در همان عملیات کربلای 5 به شهادت نائل گشتند .

شجاعت و شهامت

موضوع : شجاعت و شهامت

راوی : محمد باقر قوام

متن کامل خاطره


وظیفه پدرت در جبهه احداث خاکریز توسط لودر بود . ناگهان در حین انجام وظیفه دو دستگاه ماشین عراقی از سمت چپ و راست به سوی او حمله ور می شوند . او هم با بیل لودر به طرف آنها حرکت می کند . با این کار عراقی های از خدا بی خبر تیراندازی می کنند اما به یاری امدادهای الهی دو گروه عراقی یکدیگر را مورد هدف قرار می دهند و اشتباهاً تیرهایشان به هم اصابت می کند . سرانجام دو ماشین به آتش قهر الهی دچار شده منفجر می شوند و تمامی سرنشینان آن به درک واصل می گردند .

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی : حسین رضوی

متن کامل خاطره


یک شب وضمن خاطرات خوب سفر ، پدرم را در خواب دیدم که مانند کبوتری سفید و زیبا در آسمان پرواز می کرد . من همچنان به او خیره شده بودم

حسن برخورد

موضوع : حسن برخورد

راوی : محمد باقر قوام

متن کامل خاطره


یکی از همکاران پدرم، در کمیته کشاورزی و جهاد، می گوید : ایشان در زمان مأموریت در روستاهای کشور عزیزمان تمامی خواسته های روستائیان را با محبت می پذیرفت و انجام می داد و هیچگاه در مقابل کشاورزان و روستائیان بدون لبخند و تبسم و لبخند روبرو نمی شد .

حسن برخورد

موضوع : حسن برخورد

راوی : محمد باقر قوام

متن کامل خاطره


آن زمان 3 سال بیشتر از عمرم نمی گذشت یادم می آید که با دستهای کودکانه ام قرآن را گرفتم و پدرم آن را بوسید و بعد از خداحافظی به سوی جبهه های نبرد راهی شد . همانجا به من گفت : پسرم، تو پسر بزرگ خانواده هستی . مثل یک مرد مواظب مادرت باش و به حرفش گوش کن .

هوش و استعداد

موضوع : هوش و استعداد

راوی : محمد باقر قوام

متن کامل خاطره


خاطره ای که دایی بنده از پدرم به من گفته است : پدر من با لودر در جبهه خاکبرداری می کرد، که ناگهان دو ماشین عراقی یکی از سمت راست و دیگری از سمت چپ به طرف پدرم حمله می کنند و هر دو باهم می خواهند که به بیل لودر تیر بزنند که پدرم در این هنگام بیل لودر را به بالا می گیرد و تیر ماشین سمت چپ به ماشین سمت راست و تیر ماشین سمت راست به ماشین سمت چپ می خورد و هر دو ماشین آتش می گیرند .

دیدگاه شهید

موضوع : ديدگاه شهيد

راوی : محمد باقر قوام

متن کامل خاطره


یادم هست یک بار آقای قوام برای برطرف ساختن مشکل قطع برق یکی از روستاهای شهرستان کاشمر به آنجا رفته و بعد از مدتی آن مشکل را برطرف ساخته بود . من مسئوولیتی در آن روستا داشتم بعد از گذشت چند روز از این ماجرا یکی از بزرگان روستا نزد من آمد و مبلغی پول داد و گفت : این هدیه ای است از طرف مردم روستا به آقای قوام . خواهش می کنم این پول را به آقای قوام برسانید . من هم آن را قبول کرده و نزد آقای قوام بردم . سید علی رضا با دیدن پولها به قدری ناراحت شد که چند دقیقه ای سکوت کرد . بعد از آن به من گفت آن شخص را نزد من بیاور . فردای آن روز به اتفاق آن شخص نزد آقای قوام رفتیم . سید علیرضا رو به آن فرد کرد و گفت : این پول چیست؟ او گفت : هدیه است ناقابل جهت خدمت و زحماتی که شما برای روستا ی ما کشیدید . سید علیرضا با یک حالت خاصی جواب داد می دانی زحمت را چه کسانی می‌کشند؟ آنهاییکه همین الانی که ما به این راحتی در حال صحبت کردن هستیم ، در زیر گلوله ها و آتشها دشمن به سر می برند و برای حفظ آرمانها ی نظام مقدس جمهوری اسلامی حتی خون خود را نثار می کنند . برو و این مبلغی را که به من هدیه دادی به حساب جنگ واریز کن .

منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 16988