شهید سید علی حسینی ابراهیم ابادی
شهید سید علی حسینی ابراهیم آبادی
خاطرات
- ما چون در منطقه رملی بستان و میشداغ کار می کردیم و مسافت هم طولانی بود ، بیشتر وسیله ای که ما برای تردد استفاده می کردیم موتور بود. موتورهای تریل 400 بود.که آنجا وسیله وابزاری بود برای تردد ما در آن منطقه ای که رفت و آمد می کردیم که در دید دشمن نبود . یکبار با شهید حسینی که رفتیم منطقه رملی یک موتور ایشان داشت و یک موتور هم ما خوب همواره کار در ارتباط با موتور سواری با مشکلاتی مواجه بود.چون ماسه ها نرم بود و این چرخ موتور را هم که یک گازی می داد می رفت در رمل و گیر می کرد.من مدام حرکت می کردم و می دیدم که شهید حسینی با موتور مانده است.می گفت:مجید تو چکار می کنی ؟که راحت می روی و موتورت گیر نمی کند.من می گفتم: که خوب این فن و فوت استادی می خواهد،اینجوری که شما سوار شدید نمی شود .بعد ایشان گفت:یک جوری این برنامه موتور سواری در رمل را هم به من بگو که مشکل نداشته باشیم. گفتم:که باشد بعد همینطور که می رفتیم من از داخل یک شیب ،یک رملی بود آمدم بالا و بعد شهید حسینی که با ما می آمد همان پایین گیر کرد.به او گفتم :که چیه؟بیایم کمک؟گفت:نه اگر این تپه راخودم آمدم بالا دیگر موتور سواری توی رمل را یاد گرفتم.اگر نه دیگر فایده ندارد.گفتم،علی جان بگذار من به کمکت بیایم.من بعید می دانم که این تپه را تو بتوانی بالا بیایی خلاصه اصرار کرد که نه من خودم باید بیایم ،مدام رفت و آمد ولی نمی شد . بلاخره کار موتور سواری در رمل یک فرمولی داشت . بعد ایشان گفت :که من نمی توانم بالا بیایم . شما بیاید ببرید . بعد که آمدیم و موتورش را از گودی بالا آوردیم و خلاصه ایشان حرکت کرد و به سوی جلو رفت و ما هم پشت سر ایشان رفتیم یکبار چون رملهای که در آنجا بود و پشت آن هم باد می خورد و شیب داشت ما با سرعت که از تپه بالا آمدیم زیر پایم خالی شد و موتور پرت شد و ما با بدن روی ماسه ها افتادیم. وقتی که این موتور حدود 10 الی 20متری بالای آسمان رفت.و ما زمین خوردیم ایشان گفت.تو واقعا"اژدهای رملی . گفتم به خاطر اینکه زمین خوردم گفت :نه به خاطر پرشی که کردی .
- او می گفت شبی هنگام عبور از منطقه ای به ناگاه در اثر برخورد سرم به مانعی بیهوش شدم . صبح که بیدار شدم دیدم ، با ماشین در میدان ساعت اهواز هستم ، از فرط خستگی و کم خوابی که داشتم ، ماشین وارد فلکه شده بود و به درخت برخورد کرده و شیشه ها شکسته بود . زن عمویم می گفت : که من خاطرات جنگی ات را می گویم اینها چه چیزهایی است که تعریف می کنی ؟ گفت خاطرات همین است ، به هرفردی اندازه نیازش اطلاعات در اختیارش می گذاشت نه بیشتر و نه کمتر .
- یک شب خواب دیدم در قرارگاهی که معروف به شهید شهبازی واقع در چهار زبر بین اسلام آباد غرب و کرمانشاه که بعداَ به قرارگاه سپاه هشتم تبدیل شد هستم . ایستاده بودم توی صف که وضو بگیرم. چند نفری بودند که می خواستند وضو بگیرند از جمله دیدم شهید سید علی حسینی آستین های خودش را بالا زده و می خواهد وضو بگیرد تا به ایشان رسیدم به من گفت: بیک چرا وضو نمی گیری؟ وقتی بیدار شدم یادم آمد که از وضو گرفتن های همیشگی فاصله گرفته ام و دوباره به برکت این خواب سعی کردم آن حالت وضوی همیشگی را حفظ کنم .
- سال 64 بود یک روز علی به من گفت : غلامحسین دعا کن که حداقل یک دفعه مجروح بشوم پرسیدم چرا؟ گفت : بخاطر اینکه همه می گویند فلانی همه راهمراه خودش می برد و آنها شهید می شوند ولی خودش هیچ بلایی سرش نمی آید حداقل با مجروح شدنم بفهمند که من اصلاً به دنبال این نیستم که اتفاقی برایم بیفتد یا نیفتد من هم مانند بقیه وظیفه ای دارم حتماً که نباید خودم را سپر حوادث کنم . بعد از چندوقت خبر مجروحیتش را آوردند وما برای ملاقاتش به بیمارستان رفتیم آنجا درحالی که می خندید به من گفت : خدارا شکر این طرز فکر بعضی از دوستان نسبت به من برطرف شد .
- سال 64 بود من وعلی در یک سنگر بودیم ایشان علاقه زیادی به خوردن چای داشت یک شب چایی مان تمام شده بود درآن زمان ایشان مسئول اطلاعات بودند ازآنجایی که به خوردن چای عادت کرده بود تفاله های چای روز قبل ار گرفتند و خشک کردند دوباره همان تفاله هی خشک شده را دم کردند ومنتظر شدند تا حسابی پررنگ شود و سپس چای نوش جان کردند خوب این خیلی مهم است در حین اینکه چایی تازه دم پیدا نمی شد تفاله های چای کهنه را هم اسراف نکرده وحتی خیلی مودبانه نوش جان کردند .
- درآن زمان که بنی صدر مسئولیت فرماندهی کل قوا را بر عهده داشت برای بازدید به منطقه آمد موقعی که بنی صدر آمد من و حاج علی حسینی و تعداد دیگری از دوستان نیز حضور داشتیم بنی صدر با تعداد زیادی محافظ آمده بود درآن زمان ما علاوه بر لباس کاری که تن داشتیم همراه آرم سپاه پلاکی بر روی سینه ما بود که گروه خونی افراد رانشان می دادگروه خونی حاج علی AB مثبت بود بنی صدر خطاب به حاج علی گفت : شما هم A هستی و هم B ؟ ایشان با جدیت جواب داد : بله من هم A هستم و هم B . با این جوابی که حاج علی جواب داد خیلی خندیدیم . سپس بنی صدر شروع کرد به دست دادن با بچه ها وقتی حاج علی رسید آقای حسینی هنگام دست دادن حالت بی اعتنایی صورتش را برگرداند همگی از این حرکت حاج علی لذت بردیم درآن ردیف بچه هایی که بعد از حاج علی دست می دادند همگی به تقلید از ایشان این حرکت را انجام می دادند چرا که آن زمان همگی با حاج علی همدل بودیم آقای حسینی با این طرز برخورد خود قصدداشت تنفرخود را نسبت به بنی صدر نشان دهد .
- در اوایل انقلاب بعضی از دوستان جزء سازمان های مختلف از جمله سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بودند که حتی بعضی از آنها این موضوع را صراحتاً اعلام می کردند یکی از این افراد از فرماندهان سپاه به نام آقای بروجردی بود که درزمان جنگ به شهادت رسید . یک شب امام خمینی سخنرانی درتلویزیون اعلام کردند افرادی که در سپاه خدمت می کنند باید فقط جز سپاه باشند ونمی توانند به عضویت سازمان دیگری دربیایند صبح روز بعد از این سخنرانی حاج علی وقتی آمد بروجردی را می بیند خطاب به ایشان می گوید : این صحبتهایی که امام دیشب فرمودند شامل حال شما هم می شود یانه ؟ زیرا شما خودت گفتی من گوشت و پوست و خونم ازسازمان مجاهدین انقلاب است . آقای بروجردی گفت : نه من روزی که به استخدام سپاه درآمدم ازسازمان مجاهدین استعفا دادم . ایشان علاقه شدیدی نسبت به امام داشتند و رهنمودهای امام راهمیشه سرلوحه ی کار خود قرار می دادند .
- یک روز به قطعه ای نیاز پیدا کردیم ودستور ساخت آن را که کمی هم مشکل بود به یکی از متخصصین دادیم واز بابت ساخت این قطعه خیلی مغرور شده بود یکروز از او خواستم به منطقه بیاید تا کار بچه های ما را ببیند و چگونگی باز و بسته کردن قطعات توسط بچه ها را ببیند وقتی آمد به علی گفت : این را چگونه جمع می کنی و چندسوال فنی دیگر کرد و او هم همه چیز را جواب داد و بعد پرسید : چند تا بچه داری علی گفت : 5 تا گفت : چقدر حقوق می گیری؟ علی گفت 2500 تومان آن فرد گفت : تو دیوانه هستی تو با این تخصصی که داری اگر در شهر کاربکنی روزی هزار تومان درآمد خواهی داشت .علی گفت : اگرعاشق دیوانه ، خل و هر چیز دیگری که می گویی باشم الان اینجا کار می کنم در هر حال این چرخ هم باید بچرخد . درحالیکه وضع زندگی او طوری بود که یک روز برای یک شاخه آهن پیش من آمد و گفت یک کاری کن آبروی خانواده و زنم رفته است داخل صف آهن همسرم را برای یک شاخه آهن کتک زده اند یک شاخه آهن به من بده چون راهروی ما بین دو اتاق منزل ما سقف ندارد و وقتی باران می بارید داخل اناق خراب می شود او با چنین تخصصی و با این وضع زندگی می کرد هرچه بود حضور داشت و چرخ جنگ را می چرخاند .
- روزی به سید علی حسینی گفتم اگر اجازه دهید تاچزابه برویم واحوال پسرداییمان ابوالقاسم اکرمی رابپرسیم مدتی بود که ایشان راندیده بودیم ضمن اینکه منطقه چزابه اوضاع واحوال خوبی نداشت عراقی ها مرتب آنجاراباخمپاره 60 زیر آتش گرفته بودند ایشان گفتند بروید امازودبرگردید که من نگران حالتان هستم وقتی مارفتیم و واردچزابه شدیم دیده بان های عراقی ها ما رادیدند شروع کردند به زدن خمپاره ماتابه سنگر رسیدیم شاید حدود 200 گلوله خمپاره 60 زدند سراغ سنگر فرماندهی راگرفتیم وخودمان راداخل سنگر انداختیم ودیدیم آقای ابوالقاسم اکرمی که بعدا شهید شدآنجا نشسته است تا چشمش به ما اقتاد گفت غلامرضا کجا بودی ؟ گفتیم درخدمت سیدعلی حسینی هستیم گفت خوب جایی دارید همانجا بمانید برایتان مفید است باتوجه به شرایطی که منطقه داشت ایشان از ماخواستند که بمانیم تا اوضاع آرام شود در نتیجه از قولی که به سیدعلی حسینی داده بودیم که برگردیم دو سه ساعتی دیرتر شد وقتی که به مقر خودمان برگشتیم بچه ها گفتند اقای حسینی خیلی نگران حال شما شده بود مرتب می گفت تصادف کرده اند بلایی سرشان امده است . حفظ سلامتی نیروها برای ایشان خیلی مهم بوده .
- یک روزی بعد از ظهر بود ما حصیر را آب زده بودیم یک مقدار راه افتاد ویک مقدار هوا خنک تر شد سید علی حسینی گفتند جاهدی من خیلی خسته ام دارم میروم بخوابم سه دقیقه بعد مرا از خواب بیدار کن من تعجب کردم گفتم شاید دارد شوخی می کند ایشان خوابیدند و به نظرم پنج ،شش دقیقه از خوابیدنش گذشت من حیفم آمد ایشان را بیدار کنم اما ایشان خودش بعد از حدود شش دقیقه خواب بیدار شد وپرسید ساعت چند است وساعتش را نگاه کرد وگفت آخ دیر شده جرا بیدارم نکردید گفتم حاجی آقا سه چار دقیقه بیشتر نخوابیدید
- ایشان در منطقه حاج عمران می رود که منطقه را شناسایی و سرکشی کند که در دید دشمن قرار می گیرد و عناصر کمین دشمن او را می بینند و زیر آتش می گیرند و او را به شهادت می رسانند .
- آخرین مرتبه ای که ایشان را دیدم وقتی بود که برای گرفتن خانه قرعه کشی کرده بودند و قرعه به نام ایشان نیز در آمده بود . با ایشان رفتیم و خانه را دیدیم و ایشان گفت: برویم تا شیرینی خانه را به شما بدهم . رفتیم طرقبه و با هم بستنی خوردیم .خانم من می خواست ازماشین پیاده شود که پایش زیر لاستیک ماشین رفت و آنجا کمی اذیت شدیم . سید علی رفت و از ایشان دلجویی کرد و گفت: شما را به بیمارستان ببرم و بعد رفت و کباب خرید . فکر می کنم که دیگر آخرین باری بود که ایشان را ملاقات کردم و بعد از چند روز خبر شهادتش را آوردند .
- سید علی حسینی همیشه سعی داشت از تجربه ی برادران ارتشی حداکثر استفاده را بکند . روزی به ایشان گفتم : در شرایطی که دیگران این گونه ارتش را زیر سئوال می بردند چگونه است که شما از آنها استفاده می کنید . نمی گوئید شاید مشکلی پیش آید . ایشان گفت: من کار ندارم که دیگران چه می گویند . دولت برای اینها سرمایه گذاری زیادی کرده و آنها را برای آموزش انواع دوره ها به خارج اعزام کرده است . حال من چگونه می توانم به خود اجازه دهم که از وجود اینها استفاده نکنم . تا جایی که بتوانم از آنها استفاده کرد . و به کارشان بها می دهم و این امر باعث توفیق بیشتر درکار من می شود .
- روزی هنگام ظهر سفره پهن کرده بودیم تا غذا بخوریم سید علی هم که سر سفره نشسته بود فرزندش را در بغل گرفته بود و نوازش می داد . از ایشان خواستم تا بچه را به من بدهد و ناهارش را بخورد اما ایشان گفت: " شما غذایتان را بخورید من هم ناهارم را می خورم ، هم بچه را نگه می دارم ".
- یک روز سید علی حسینی تماس گرفت و گفته بود . بگوئید برادر ملازاده با آقای رحمانی پیش من بیایند چون با آنها کار دارم . به اتفاق برادر رحمانی به طرف چادر فرماندهی حرکت کردیم . سید علی در چادری بود که اصلاً شباهت به چادر فرماندهی نداشت . داخل چادر رفتیم . چند عدد پتوی معمولی کف چادر پهن شده بود. سید علی هنوز نیامده بود . آن لحظه متوجه شدم که چه جای را حتی داریم . ایشان به غیر از مواقعی که میهمان داشت بقیه اوقات را به همین حالت می گذراند و همیشه به این فکر بود که آیا نیروی من امروز از همه نظر تأمین شده است یا نه . اگر مطمئن می شد که نیرویش از همه لحاظ تأمین است آن وقت از امکانات نیروهایش استفاده می کرد .
- یک روز از صدا و سیما از سید علی برای انجام مصاحبه ای دعوت شد . سید علی دعوت آنها را پذیرفت و در مصاحبة تلوزیونی شرکت کرد . من از این حرکت او بسیار تعجب کردم ، چون که او هیچ گاه حاضر نبود که تصویری از او گرفته شود و بعداً آن را پخش کنند .
- اولین جلسه ای که من به خدمت ایشان رسیدم مشغول بازجویی از اسرایی بودند که در عملیات بیت المقدس اسیر شده بودند . بسیاری از این اسیرها از افسران ارشد عراق بودند . با توجه به اینکه فرصت خیلی کم بود و تعداد اسیرها زیاد بودند خود ایشان شروع به باز جویی کرد و من در این جا جدیت را در کار ایشان مشاهده کردم .
- - یک روز سید علی با بچه های محل در حال بازی والیبال بود که با یکی از بچه ها درگیر شده و کشیده ای به او می زند . وقتی خانوادة آن بچه به خانة ما آمدند علت سیلی زدن را از سید علی سئوال کردیم ، او گفت : او بد دهنی کرد و من طا قت نیاوردم و او را زدم .
- - یادم هست زمانی که در تپه های الله اکبر مستقر بودیم یک روز بعد از ظهر ما را به منطقه ای بردند که دریاچة کوچکی داشت ، سید علی حسینی به ما گفت : " بیا برویم شنا و چون خودش شنا بلد نبود با پسر خاله اش که شنا یاد داشت داخل آب رفتند "
- - در یک شب سید علی حسینی بحث ایمان به خدا را مطرح کرد و در این مورد بحث کردیم . در همان شب خواب دیدم که در میدان جنگ هستم و نیروهای دشمن ، من را محاصره کرده اند و لحظه به لحظه نزدیکتر می شوند ، یک اسلحه کلاش دستم بود در یک لحظه یک چرخش در من ایجاد شد و اطرافم را به رگبار بستم بدون اینکه کوچکترین آسیبی به من برسد . صبح که شد نزد ایشان رفتم و خوابم را برای ایشان تعریف کردم و سئوال کردم : اگر روزی در محاصرة دشمن قرار گرفتیم و نتوانستیم در برابر دشمن مقاومت کنیم چاره چیست ؟ ایشان با یکی از آقایان صحبت کرده بود و در این مورد فتوی گرفته بود - بعد از چند روز در جواب من گفت : اگر کسی در اسارت ضررش برای نیروهای اسلام آنقدر باشد که باعث به خطر افتادن جان مسلمانها شود بهتر است شهید شود . بنابراین همیشه یک نارنجک همراهم بود و به بقیة نیروها هم آموزش داده بودم تا این که اگر به محاصرة دشمن در آمدند کاری کنند که به شهادت برسند .
- پس از انجام عملیات الله اکبر که در آن موفقیت لازم کسب نشده بود عراقی ها به سمت ارتفاعات الله اکبر پیشروی کردند و مواضع جدیدی را ایجاد کردند . سید علی حسینی طرحی را مطرح کرد که عقبه های دشمن را شناسایی کنیم و دشمن را دور بزنیم که در آن زمان طرحی نو بود . صبح همراه ایشان با یکی دیگر از پاسداران محلی به سمت ارتفاعات میش داغ در منطقه فتح المبین رفتیم . یک مسیر بسیار طولانی را طی کردیم و از طرفی آب و آذوقه کم برداشته بودیم . گاهی اوقات به سید علی اعتراض می کردیم و بهانه می گرفتیم . بعد از طی کردن مسافتی طولانی ، از ارتفاعی بالا رفتیم و از این ارتفاع جادة چذابه ـ بستان را دیدیم .بسیار خوشحال شدیم و همان جا از سید علی عذر خواهی کردیم ایشان گفت : مساله ای نیست . این طرح عملیاتی توسط مسئولین تایید شد و عملیات با موفقیت به پایان رسید و تلفات فراوانی به دشمن وارد آوردیم . زیرا که با این طرح دشمن را غافلگیر کرده بودیم .
- سید علی به نمازش خیلی اهمیت می داد همیشه سعی می کرد نمازش را اول وقت بخواند . یک روز نماز ظهرش را خواند و به من گفت : نماز عصرم را نخوانده ام ، شما به من یاد آوری کن . گفتم : چشم . آن روز خانه ی خاله اش میهمان بودیم . آنجا که رفتیم چند نفری دور هم نشسته بودند و سید علی هم پیش آنها نشست و شروع به صحبت کردند . همه ی آنها گرم صحبت شده بودند . هر چه علی را صدا می زدم تا به خانه برویم متوجه نمی شد . از طرفی هم فراموش کردم که نماز عصرش را هنوز نخوانده است . یک دفعه به ذهنم آمد که می باید به او یاد آوری می کردم که نماز عصرش را بخواند . این امر بهانة خوبی را به دستم داد تا او را از جا بلند کنم . او را صدا زدم و گفتم : علی آقا نماز عصرت را نخوانده ای . از جا پرید و دستی بر پیشانی اش زد و گفت : خاک بر سرم ، دیدی که فراموش کردم نماز عصرم بخوانم . به او گفتم : همین است دیگه ، وقتی دور هم می نشینید و بحث های سیاسی می کنید ، همه چیز را فراموش می کنید .
- با توجه به مشکلات مالی که داشتیم درسم را رها کرده بودم و به سر کار می رفتم . یک روز سید علی به من گفت : شما بنشین و درست را بخوان لازم نیست که سر کار بروی . من سعی می کنم که مخارج تحصیل شما را پرداخت کنم تا شما بتوانی به درست ادامه دهی .
- یک روز در جبهه با سید علی حسینی برای انجام کاری داشتیم به محلی می رفتیم که در بین راه جعبه ای را دید که مقداری در حال خراب شدن و خاک آلود در داخل آن بود . رو به من کرد و گفت : فلانی بیا که خدا رسانده . به او گفتم : خدا برایمان چه رسانده است . گفت : همین جا بنشین و بعداً با زحمت زیادی شروع کرد و هسته های آن را در آورد و خاکهای آن را پاک کرد و شروع کرد به خوردن و می گفت : به به چه قدر خوشمزه است و من هم از ایشان تقلید کردم و شروع کردم به خوردن . در حالی که همین هلو را در بازار اگر به قیمت کمی هم به شما بدهند حتی به آن نگاه نمی کنید .
- وقتی سید علی از سفر حج برگشته بود ، می گفت: مکه جایی نیست که دوباره بتوانی مشرف شوی خیلی کم اتفاق می افتد . وقتی به مکه می روی باید کاری بکنی که وقتی برگشتی نگویی ای کاش نمی خوابیدم ای کاش بیشتر زیارت کرده بودم بیشتر نماز می خواندم . آنجا طوری عمل کن که اگر آمدی افسوس گذاشته را نخوری " سید علی که در آنجا پاهایش تاول زده بود ، می گفت: من آنجا کارهایی کردم که واقعاً کامل شدم . "
- یک روز پدر سید علی نقل می کرد : در جبهه که بودم لبهایم زخمی شده بود و نمی توانستم چیزی بخورم به همین خاطر خرماهایی که به من می دادند نمی خوردم وآنها را جمع می کردم تا روزی که به مرخصی بیایم همراه خود بیاورم . روزی که خواستم به مشهد بیایم .علی خرماها را دید و گفت: "اینها چیه؟" گفتم : خرماهایی که به ما می دادند نخوردم و آنها را جمع کردم و می خواهم همراه خود ببرم . گفت: خق ندارید خرماها را با خود ببرید . خوردن حلال ولی بردن … گفتم : می گویی اینها را چه کار کنم ، بریزم دور ؟ گفت: نه بگذار همین جا بچه ها می خورند .
- در منطقه که بودیم یک روز برای نیروها انار آورده بودند . من از این انارها چند تا برداشتم و برای ایشان بردم . ایشان گفت: اینها حق نیروهاست نه حق من و شما .
- در مسجد الحرام که با او صحبت می کردم گفت: من خواستهایم مشخص است و فکر می کنم بزودی خدا سومین آرزویم را هم برآورده کند . به او گفتم : خوب آرزوهایت چه بوده است ؟ گفت: یکی اینکه خداوند به من اولاد بدهد که انشاءالله بزودی به دنیا می آید و دیگری سر پناهی برای خانواده ام بسازم آنهم دیگر فراهم شده است و غیر از شهادت آرزویی نمی ماند .
- یک روز سید علی حسینی در مشهد مصاحبه ای داشت . در آن زمان یک موتور گازی داشتم ایشان از من تقاضا کرد که او را به مکانی که قرار است مصاحبه صورت گیرد برسانم در حالی که ایشان فرماندة تیپ بودند و کافی بود تا تماس بگیرد تا وسیله ای را برایش مهیا کنند اما از این کار خودداری کرد و از من تقاضا کرد که او را برسانم . در بین راه که می رفتیم توصیه هایی به من کرد و مطلبی را می خواست یادداشت کند خودکار شخصی اش را برنداشته بود از من درخواست خودکار کرد و گفت : می خواهم چیزی را بنویسم و می خواهم که از لحاظ شرعی مسئول نباشم ، سپس گفت : یک ساعت دیگر کارم تمام می شود شما دنبالم بیا تا به اتفاق هم آهسته برویم . سید علی همیشه مسائلی را که مربوط به بیت المال بود را رعایت می کرد و من خودم بارها شاهد این مساله بودم .
- زمانی که حضرت امام دستور تشکیل ارتش بیست میلیونی را دادند سید علی چهار ماه تمام روی این مطلب فعالیت داشت تا این که یک بار به چناران رفت و زمینی را به وسعت هفتاد هکتار که تمام خصوصیات یک منطقه نظامی را داشت پیدا کرد در حالی که مردم در داخل آن زمین کشاورزی و چاه موتور داشتند . سید علی گفت : رفتم و با مردم صحبت کردم و به آنها گفتم : قصد دارم در این محل چنین فعالیتی را انجام دهم ، مردم گفتند : ما هر چه داریم متعلق به انقلاب و سپاه است و حاضر شدند قسمتی از زمینهای خودشان را به طور رایگان به سپاه واگذار کنند .
- یک روز که سید علی می خواست به بچه های اطلاعات عملیات آموزش بدهد به او گفتم : مواظب این بچه ها باش چون اینها از بچه های مناطق سرد سیر هستند و آموزش در گرمای خوزستان و زیر نخلها برایشان مشکل است سید علی گفت : اینها باید در همین آفتاب و هوای گرم آموزش ببینند . علت را از ایشان سئوال کردم گفت : آموزش اطلاعات عملیات و نفوذ در بین افراد دشمن کار سختی است اگر به دلایلی بعد از شناسایی نتوانید بر گردید و مجبور باشید یک روز در بین دشمن در هوای گرم بمانید تا بتوانید وظیفةتان را انجام دهید چگونه می توانید این هوای گرم را تحمل کنید .
- روزهای اولی که کلاسهای آموزشی شروع شده بود یک روز در کلاس که من هم حضور داشتم سید علی حسینی در حال صحبت کردن با نیروها بود آهسته در گوش دوستم گفتم : فلانی زبان آقای حسینی ما ررا از سوراخ بیرون می کشد همین طور که با دوستم مزاح می کردم او داشت می خندید ، برادر حسینی گفت : چرا می خندید ؟ چون دیدم دوستم مورد اتهام است بلند شدم و گفتم : من چنین حرفی را زدم و ایشان از این حرف خنده اش گرفت . احساس کردم که تکرار این حرف کار خوبی نبود ولی سید علی حسینی با برخوردی عاطفی گفت : خوب اشکالی ندارد . این اولین برخورد من با سید علی حسینی بود .
- نزدیک منزلمان ساختمان سه طبقه ای در دست احداث بود . یک روز سید علی بالای داربستی که آنجا نصب شده بود رفته بود . هنگامیکه رفتم او را صدا بزنم گفتند : از بالای داربست افتاده است . او راپیدا کردم سر و صورتش خونی بود تا چشمش به من افتاد فرار کرد من هم به دنبال او دویدم صدایش زدم و گفتم : بایست ببینم چه کار شده ؟ هر چه دویدم نتوانستم او رابگیرم . وقتی دید که من ایستادم او هم ایستاد گفت : قسم بخور که من را کتک نمی زنی ، تا خودم بیایم . گفتم : مادر نمیزنم ، بیا جلو ، ببینم سرت چه کار شده است . وقتی مطمئن شد کاری به او ندارم جلو آمد ، دیدم سه نقطه از سرش شکسته و زخمی شده است .
- روزی برادرم خاطره ای از سید علی را برای من نقل کرد . می گفت: روزی به سید علی گفتم :الان چندین سال است که از جنگ می گذرد و شما با اینکه مسئولیتهای سنگینی داشتی و همیشه در منطقه یا در خط مقدم بودی ، چطور شده که تا به حال به شهادت نرسیده ای ؟ در جوابم گفت : من سه آرزو دارم که اگر انشا الله بر آورده شود دیگر هیچ مانعی برای به شهادت رسیدن من نیست . یکی این که انشا الله خانة خدا را زیارت کنم ، دوم اینکه دوست دارم خانه ای بسازم تا برای خانواده ام سر پناهی باشد تا بعد از من در این زمینه مشکلی نداشته باشند و سوم اینکه انشا الله خداوند به من یک فرزند عطا کند که در آینده ادامه دهندة راه من باشد .
- در سال1357 در حالی که بیش از 2 ماه از خدمتش باقی نمانده بود با فرمان امام مبنی به خالی کردن پادگانها سید علی نیز پادگان را ترک کرد و به امت حزب الله پیوست . با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی سید علی حسینی به نهاد مقدس سپاه پاسداران پیوست و طی گذراندن دوره های آموزشی کوتاه مدت در زمرة مسئولین آموزش سپاه به حساب آمدند . با غائله ای که در کردستان به وجود آمده بود تعدادی از نیروهای خراسان من جمله سید علی به پاوه اعزام شدند که در آنجا با فرماندهی دکتر چمران توانسته بودند شهر پاوه را از اشغال گروهکها آزاد نمایند . سید علی پس از موفقیتهای چشمگیری که در این منطقه به دست آورد جهت ادامه آموزشهای نظامی از کردستان راهی تهران شد .
- شهید سید علی حسینی فرد باهوش و زرنگی بود . قرار بود به عنوان مربی آموزش مخابرات در اختیار ایشان باشم و بعد از معرفی خود به پادگان آموزشی شروع به کار کنم . در اولین جلسه ای که با شهید حسینی به همراه دیگر مربیان آموزشی داشتیم، ایشان خطاب به یکی از برادران گفت : بلند شوید و بروید پشت تریبون ، در مورد رشتة آموزشی خود 10 دقیقه ای صحبت کنید ، شهید حسینی در حقیقت بدین وسیله همة ما راتست کرد . هیچ کس آمادگی نداشت . ایشان می خواست ببیند کدامیک از مربیان بیان خوب و آمادگی ذهنی خوبی دارد و بدین ترتیب از بین 30 ، 40 نفر مربی آموزشی ، 10 یا 12 نفر را به عنوان مربی آموزشی انتخاب نمود .
- روزی من رفتم باختران به محل تیپ ، ولی دیدم همه سیاه پوش هستند و قرآن می خوانند سئوال کردم چه اتفاقی افتاده گفتند : فرماندة تیپ شهید شده است . نمی دانم چه حالتی به من دست داد در آنجا ما با هم قرار دیدار داشتیم و از طرفی هم خیلی متاثر شده بودم با خودم گفتم : که امام زمان و اسلام چه سربازی را از دست داد و در همین حال بغضم ترکید از این که این شهید چه قدر خوب و زیبا همه چیز را پیش بینی کرده بود و دیگر خواسته ای غیر از شهادت نداشته است ، همان جا نشسته بودم که پیکر شهید را برای وداع آوردند که مقارن بود با وقت قرارمان با شهید .
- سال 64 که سید علی حسینی در جبهه مجروح شد چون همسرش در اهواز بود ، به من گفت : " حرفی در رابطه با مجروحیت من به همسرم نزن " 4 روز در بیمارستان دراهواز بستری بود تا اینکه برنامة انتقالش به مشهد فراهم شد بعد سید به من گفت : بسیار خوب حالا برو و همسرم را بیاور تا او را ببینم . گفتم : نه بهتر است تلفن بزنی تا صدایت را بشنود و بداند حالت خوب است ، بعد من می روم دنبالشان " سید تلفن زد و هنگامیکه همسرش به فرودگاه اهواز آمد آن موقع متوجه مجروحیت سید شد .
- سید علی برای خریدن ماشین ثبت نام کرد . زمانی که ماشین را تحویل گرفت سوئیچ ماشین را به برادرم داد و گفت: برادر سوئیچ ماشین را از من بگیر ، چون من می خواهم به منطقه برگردم و آن را لازم ندارم . در حالی که شما ماشین نداری و به آن نیاز داری .
- مدتی که به علت مجروحیت در بیمارستان بستری بودم توقع داشتم که سید علی به ملاقاتم بیاید اما او به دلیل مشغله ی کاری زیادی که داشت نتوانست به دیدن من بیاید . بعد از این که از بیمارستان مرخص شدم به نزد او رفتم و با او گلایه کردم و گفتم: آقا سید من نیروی شما بودم . در مدتی که بستری بودم چشم انتظار شما بودم . سرش را پایین انداخت و گفت: قبول دارم ولی گرفتار بودم .
- یک شب شهید سید علی حسینی را در فشار قرار داده بودیم و می گفتیم بالاخره حرکتی را که جمهوری اسلامی می خواهد انجام دهد چیست تا ما خودمان را از الان آماده کنیم، ایشان نهایتاً بعد از صحبت چند تا از دوستان یک تکه های ظریفی می گفت و عبور می کرد . بیشتر صحبت ایشان برمی گشت به مشکلات جهان اسلام هر چه با خودمان و اطرافیان نگاه می کردیم ، می گفتیم ما چه می گوییم و ایشان چه می گویند . دیدیم ما از هزار و چند کیلومتر صحبت می کنیم اما ایشان جغرافیای جهانی را در نظر گرفته است و صحبت از پیروزی ولایت می کند و دیگر ما شرممان آمد که جلوی ادامة صحبت ها را بگیریم ایشان دیدش کجاست و ما کجا .
- علی و برادرش دو سال تفاوت سنی داشتند . گل زیبایی در خانه داشتیم که هر دو به آن علاقمند بودند . برادرش گل را پشت آینه بزرگی که در خانه داشتیم پنهان کرده بود . تا علی آن را برندارد . ولی علی از محل گل با خبر شده و رفته بود آن را بر دارد که بر اثر بی احتیاطی آینه می افتد می شکند وقتی به خانه آمدم خبری از علی و برادرش نبود. هنگامیکه آینه را شکسته دیدم . فهمیدم کار آنها بوده است . بعداً علی پیش من آمد و گفت: " مادر می دانم به خاطر شکسته شدن آینه از من ناراحتی ولی مرا ببخش می خواستم گل را برادرام اما آینه افتاد و شکست . "
- در عملیات بیت المقدس 2وقتی برادران رزمنده توانسته بودند ارتفاعات ماهوت را به تصرف خود در آورند ، سید علی حسینی به عنوان مسئول اطلاعات غرب تعدادی از نیروهایش را می برد که در جاها ی مورد نظر مستقر نماید تا علاوه بر انجام ماموریت محولهدر برابر پاتک های دشمن نیز بتوانند مقاومت کنند در همان منطقه بر اثراصابت ترکش خمپاره از ناحیه شکم مجروح وبه دلیل صعب العبور بودن منطقه تا وقتی ایشان را به مرکز اورژانس می رسانند بر اثر خونریزی شدید به درجه رفیع شهادتمی رسد .
- یک خاطره به نقل از سردار قالیباف در مورد شهید حسینی شنیدم که می گفت : روزی سید علی به من گفت : از شواهد و قرائن این طور برداشت می شود که تا 6 ماه دیگر جنگ تمام می شود . به سید علی گفتم : خالی می بندی ، اگر واقعیت را می گویی بیا و اینجا گفته ات را بنویس و امضاء کن . سید علی همین مطالب را در دفترم نوشت و امضاء کرد ، بعد از مدتی به شهادت رسید و دقیقاً بعد از 6 ماه جنگ تمام شد .
- سید علی توجه و علاقة زیادی به آموزش نیروها داشت در یکی از صحبتهایی که با مسئولین وقت سپاه خراسان داشتند پیشنهاد کردند رزمندگانی راکه به جبهه اعزام می کنید قبل از اعزام لازم است حداقل 10 الی 15 روزی آنها را آموزش بدهید و نیرویی را بدون آموزش به منطقه اعزام نکنید .
- یک روز که ایشان می خواست به منطقه برود ، به ایشان گفتم : من هم دوست دارم به منطقه بیایم گفت : اشکالی ندارد ، شما برو ثبت نام کن ، اتفاقاً در منطقه به نیرو نیاز داریم . مدارک اعزام را تکمیل کردم . در آبان سال 61 بود که به جبهه رفتم . در آن زمان ایشان مسئول اطلاعات لشگر 5 نصر بود در جبهه که بودیم هم در منطقه و هم در پادگان الله اکبر حضور داشتیم . به قسمت اعزام نیرو رفتم و سراغ ایشان را گرفتم گفتند : ایشان دیشب این جا بودند و مشخصات شما را به ما دادند و گفتند : هر وقت ایشان به شما مراجعه کرد به اطلاعات لشگر معرفی اش کنید . اطلاعات لشگر مستقر در پایگاه شهید بهشتی ، نرسیده به منطقه سومار بود . طی مسافرتی که داشتم با وسیله نقلیه و پیاده بالاخره به مقصد رسیدیم . رفتیم پایگاه و سراغ اطلاعات عملیات و ایشان را گرفتیم . وقتی که داشتیم دنبال ایشان می گشتیم به فرد دیگری گفتیم : با فلانی کار داریم به من گفت : آنجا را نگاه کن ، همان کسی که آنجا نشسته و ظرف می شوید ، فردی است که شما سراغ او را می گیرید دو ماه در خدمت ایشان در منطقه بودم . از کاری که در منطقه داشتم خسته شده بودم ، سید علی برای انجام ماموریت به جنوب اعزام شده بود . یک روز صبح که از خواب بیدار شدم یکی از همکاران او به من گفت : لباسهایت را بپوش می خواهیم برویم به منطقه ی جنوب ، شب که از منطقه برگشتیم همکارش از من پرسید : متوجه شدی امروز چرا تو را به منطقه بردم ، گفتم : نه ، گفت : سید علی سفارش شما را به من کرده بود که شما را به منطقه ببرم .
- یک روز ایشان می خواست به ماموریت اعزام شود ، راننده ی ایشان با خود مقدار زیادی خربزه آورده بود تا در طول مسیر مصرف کنند . سید علی از او پرسید چرا این همه خربزه برداشتی ؟ گفت : چون مسیر طولانی است . سید علی گفت : شما باید به اندازة نیازتان بر می داشتید . چون بقیه آ نها سهمیة بچه های دیگر است .
- در یک مسافرت که ایشان به مشهد آمدند و مأموریت داشتند که به استان مازندران بروند من هم با ایشان همسفر شدم . سید علی با رویی گشاده از من استقبال کرد من 48 یا 72 ساعت در مشهد در خدمت ایشان بودم با ایشان به استان مازندران رفتم . ایشان در این سفر کیف و اسناد و مدارک خود را امانت به من سپرد . ولی متأسفانه من نتوانستم از آنها به خوبی مراقبت کنم و آنها را گم کردم . ایشان یک کلمه به من نگفت که چرا این اسناد مدارک گم شده است . ایشان بعد از برگشتن از مأموریت به مشهد قصد داشت از راه جاده ی نیشابور به تهران برود ولی به خاطر این که در مسیر راه کیفش گم شده بود از سمت شمال رفت و این مسیر طولانی را پیمود .
- سال 64 به همراه همسرم سید علی حسینی در جبهه ها حضور پیدا کردیم . روزهایی بود که دشمن مناطق غیر نظامی را بمباران می کرد . نیرهایی که خانواده هایشان را برده بودند تصمیم گرفتند با توجه به وضیعت پیش آمده خانواده هایشان را به شهرهایشان بفرستند . سید علی با این تصمیم آنها مخالفت کرد و گفت: دشمن از این کارها خشنود می شود . اما من از این موضوع ناراحت شده و قصد برگشت نداشتم ایشان علت بازگشت مرا طی نامه ای به خانواده اش توضیح داده بود و نوشته بود با کمال تأسف برادرانی که در منطقه با خانواده هایشان هستند تصمیم گرفتند خانواده هایشان را بفرستند . لذا من نمی توانستم به همسرم اجازه دهم که تنهایی در منطقه بماند . سرانجام تصمیم به فرستادن ایشان گرفتم . خدا را شاکرم از این که من و خانواده ام از روحیة بسیار عالی برخوردار هستیم .
- سید علی حسینی قبل از شهادت به مشهد آمده بود . چند روزی گذشت که از اطرف ستاد عملیاتی ایشان را احضار کردند . ولی اینبار ایشان بدون من به منطقه برگشتند . و قرار شد من به همراه برادرشان در فرصتی مناسب به اهواز برویم . که این امر مسیر نشد و سید علی در سحرگاه 24 بهمن ماه سال 66 در منطقه ماووت عراق به درجه رفیع شهادت نائل آمد روحش شاد .
- - یک روز از زبان یکی از دوستانش شنیدم که گفت : یک روزی با ایشان شوخی می کردم و به ایشان گفتم : شما خیلی وقت است که در گیر جنگ شده ای ، نمی خواهی شهید شوی ؟ سید علی رو به من کرد و گفت : من سه چیز از خدا خواسته ام بعد که این سه چیز راخدا به من داد آمادة شهادت هستم . یکی این که من هنوز حج نرفته ام ( چون در مورد حج گفته اند که هر کس به حج برود وقتی که برمی گردد همة گناهانش بخشیده می شود مثل کودکی که تازه متولد شده است ) ایشان در زمانی به حج رفته بود که در آن زمان تعداد زیادی از حجاج ما را در بیت الحرام به شهادت رسانده بودند . دوم اینکه خداوند به ایشان فرزندی عطا کند و سوم اینکه خانه ای داشته باشد تا سر پناهی برای خانواده اش باشد که در نهایت او به این سه خواسته اش رسید .
- - یک روز سید علی حسینی برای تدریس نقشه خوانی و قطب نما به کلاس آمد اولین باری بود که ایشان راملاقات کردم . سید علی شروع به صحبت کرد و دربارة استکبار حرفها یی زد . اولین برخورد من با سید علی حسینی به خاطر خندیدن دوستم در کلاس بود که من باعث خندیدن او شدم ، صورت گرفت . ایشان کلاسهای خود را پی در پی ادامه میداد . به ایشان پیشنهاد کردم و گفتم : برادر حسینی اگر خسته می شوید من می توانم به شما کمک کنم چون مقداری با قطب نما کار کرده ام و با نقشه خوانی نیز آشنایی دارم . سید علی از من استقبال نمود و اولین سئوالی را که از من پرسید گفت : شما این موارد را در کجا آموزش دیده اید ؟ گفتم : من در دبیرستان نظام بودم و به دلیل فرمایش امام که فرمودند : پادگانها را خالی کنید من هم از آنجا بیرون آمدم ، سید علی حسینی بسیار خوشحال شد و بحث تدریس قطب نما را بر عهدة من گذاشت و من کلاسهای تدریس قطب نما را هدایت می کردم . در بعضی از کلاسهای نقشه خوانی به سید علی کمک می کردم و در واقع یک دستیار برای ایشان بودم .
- - یک روز از پدرم شنیدم که گفت: در منطقه که بودم از خرما ها یی که به ما می دادند سهم خودم را نگه داشته بودم تا روزی که به خانه بیایم آنها راهمراه خود بیاورم . سید علی به من گفت : درست است که شما پدر من هستید اما چیزی را که به شما می دهند سهم شما است و باید آن را همین جا بخورید و اگر خواستید از منطقه خارج شوید حق ندارید که این خرما ها را به همراه خود ببرید چون مال بیت المال است .
- ایشان می گفت که :هر موقع مکه می روید جوری بروید ،جوری زیارت بکنید که وقتی بر گشتید دیگر افسوس نخورید که ای کاش عمری بود و ما دوباره بر می گشتیم و اینکارها را آنجا انجام می دادیم.جوری زیارت بکنید که دیگر ناراحت بر گشت مجدد نباشد و نگویید اگر بودیم این کارها را می کردیم همان جا هر چه توان دارید بکار ببندید وایشان وایشان وقتی به مشهد آمده بود خدا شاهده پایش آبله ،آبله بود پایش زخم شده بود
- در دوران جنگ،می گفت اگرمملکت حمال انقلابی نداشته باشد، اشکال ندارد اما مملکت دکترانقلابی می خواهد. عالم انقلابی می خواهى عمله یا کارگر در مملکت فراوان است واگر انقلابی هم نبود هیچ مشکلی برای مملکت ایجاد نمی کند من هم خوب دیپلم ردی بودم آن موقع روزی دو هزار و خورده ای از سپاه می گرفتم ، می گفت : من هر چی می گیرم نصفش را به شما می دهم و تو بیا برو ادامه تحصیل بده من هم بعد از جنگ قول می دهم استعفا بدهم و بروم دنبال درس چون به این مطلب واقعا رسیده ام که مملکت ما آدم با معلومات احتیاج دارد . یعنی اگر مدرک من در حد لیسانس یا دکترا بود . الان به مملکتم خدمت بیشتری می توانستم بکنم که با این مدرکم دارم خدمت می کنم و به من می گفت : که بیا هر چی به من می دهند تقسیم می کنیم و شما برو ادامه تحصیل بده و لازم نیست کار کنی بیا هر چی می خواهی به تو می دهم .
- آشنائی من با سید علی حسینی بر می گردد به اولین مرتبه ای که بعد از دوران آموزشی سربازی به مشهد آمدم تا به شیراز منتقل شوم . با هم برنامه ریزی کردیم تا ابتدا به زیارت حرم مطهر حضرت رضا (ع) رفته و پس از آن داخل شهر گشتی بزنیم . ایشان در همان مدت کوتاهی که در خدمتشان بودم از مسائل انقلاب و اوضاع سیاسی و غیره آن زمان برایم صحبت می کرد و از آن تاریخ ایشان را ندیدم تا آنکه در سال 61 در منطقه الله اکبر با ایشان ملاقاتی داشتم و چند ساعتی را در کنارش بودم.[۱]