شهید سید علی حسینی ابراهیم ابادی-بخش2

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید سید علی حسینی ابراهیم آبادی

خاطرات

- به یاد دارم که دوره سربازیشان اگر اشتباه نکنم در زمان انقلاب در اطراف لشگرک بود . یک سری من به ملاقات ایشان رفتم ، گفتم : پسر خاله اگر خواستند شما را ببرند . چون ممکن است به شما اسلحه بدهند و شمارا در مقابل مردم قرار دهند حواست جمع باشد که در مقابل مردم قرار نگیری . ایشان گفت : شما مرا نصیحت نکنید ، من حواسم جمع است ودائم هم ازآن فرار می کنم .

- من یادم هست که ایشان دوربینی تهیه کرده بودند و خودش مقابل دوربین ایستاده بود و داشته هایش را و تجارب جنگش را که محوربندی کرده بود، ضبط می کرد . وقتی پرسیدیم: چرا اینکار را می کنی؟ گفت: من این تجربه ها را به قیمت خون همرزمانم به دست آورده ام . می ترسم که من بروم و اینها در سینه ام بماند، باید اینها را منتقل کنم .

- دوسال از شهاد ت سید علی می گذشت و حدود سه ماه از منزل ایشان سرکشی نکرده بودم یک شب خواب دیدم به من گفت : شما چرا از خانه ما سرکشی نمی کنی ؟ در عالم خواب متوجه نبودم که ایشان شهید شده است . من هم به عنوان شوخی گفتم : هفته پیش آمدم شما نبودی! گفت : من که شما را ندیدم آمده باشید و خلاصه از کوتاهی که نسبت به خانواده اش داشتم گله مند بود .

- آقای حسن هدایتی و جانباز اصغر اهل خمین دانشجوی مشهد بودند. ایشان شناسایی منطقه دور افتاده ای را عهده داشتند. برادر اصغری تعریف می کرد، یک روز آقای هدایتی به آقای حسینی می گوید: شما که ستاد می روید برای من یک شلوار بیاورید چون شلوارم پاره شده است. آقای حسینی رفت و بعد از یک هفته آمده آقای هدایتی به او گفت: برادر علی، شلوار برایم نیاوردی؟ سید علی گفت: چرا برایت یک چیزی بهتر از شلوار آوردم و بعد رفت و از داخل ماشین یک قرقره نخ و یک سوزن آورد و گفت: بیا شلوارت را بدوز. ایشان می خواست روحیة قناعت را در بین نیروها تقویت کند .

- یک روز اوایل جنگ در پادگان امام رضا در خیابان سردار دیدم ایشان یک کالکی به دیوار نصب کرده و دوربین فیلم برداری را گذاشته و در مقابل آن صحبت می کند . وقتی کارش تمام شد پرسیدم چه کار می کردی . گفت: دانشها و آموخته های خود را بعنوان ثبت تجارب ضبط می کردم .

- قرار بود با شورلت به همراه ایشان یک جایی برویم . یک برادری آمد کاری داشت گفتم : خوب من با ماشین ایشان می آیم . شما با این ماشین بروید که در ضمن حرف هم بزنید گفتند باشد پس ما می رویم در کامیاران یا سنندج ماهدیگر را می بینیم . من از ماشین ایشان اطلاعاتی نداشتم ،‍ ترمز ماشین میخ می گرفت . ترمز زدم ماشین چپ شد . خداشاهد است با وجود اینکه ایشان اطلاع داشت که من ماشین را چپ کرده ام کوچکترین مطلبی به من نگفت حتی به مسئولین نگفت که ایشان برادر من است و تخفیف بدهید. البته آن افرادی که آنجا بودند راجع به اینکه من مأموریت بودم اطلاع داشتند ولی ایشان با اینکه فرمانده بود و می توانست بگوید که ایشان در مأموریت بوده است تخفیف بدهید ، یک کلام گذشت نکرد . حتی به روی من نیاورد که تو تصادف کرده ای . تو ماشین را چپ کرده ای و خدا شاهد است که خسارت را من دو برابر پرداخت کردم .اما برای دیگران سعی می کرد تخفیف بگیرد من یادم است همان موقع آقای کوهستانی در سپاه هشتم ماشین چپ کرده بود و ته دره رفته و از ماشین هیچی باقی نمانده بود . ایشان کل خسارت را تخفیف دادو هیچی نگرفت ولی در رابطه با من که برادرش بودم و حتی نیروها هم نمی دانستند که ما با هم برادریم یک کلام حتی نگفت که فلانی مأموریت بوده یک تخفیفی به او بدهید .

- درهمان اوایل جنگ ایشان ماشین داشت ماشین هم مال بیت المال و پر بنزین بود. وقتی برادرم آمد پدرم به ایشان گفتند : علی جان بیا دو سه کوپن بنزین به شما بدهیم شما چهار لیتر بنزین به ما بده که بریزیم داخل ماشین پولش را هم می دهیم . گفت : نه خدا گواه است که بابام ناراحت شده بود بعد می گفت: که مردم می آیند و می روند ده ساعت داخل صف می مانند من این بنزینها را بدون نوبت گرفتم مال بیت المال است شما اگر این را بخواهی درسته کوپن هم می دهی ، پولش را هم می دهی ولی آن ده ساعتی که بقیه داخل صف می ایستند چه می شود . چرا نمی ایستی ؟

- پدرم هم به منطقه رفته بود ، در منطقه یک مقدار خرما داده بودند که بخورد اما ایشان نخورده بود . یک مقداری در دستمال کرده بود تا به عنوان سوغات با خودش بیاورد . هنگام ترخیص شدن آنها را به خانه -اهواز - آورده بود . وقتی برادر متوجه شده بود که پدرم از آن خرما به خانم او داده است گفته بود : نخور آن خرما حرام است . پدرم گفته بود : سهم خودم است . داده اند بخورم ولی نخورده ام . گفته بود : این خرما را به شما داده اند به خاطراین است که شما نیروی جنگی بوده ای یک بسیجی هستی ، شما فقط حق داری این خرما را بخوری ولی حق نداری مال بیت المال را به خانم من بدهی .

- یک روز قرار شد سید علی و معاونشان آقای اکبرزاده مأموریت برویم. آقای اکبرزاده جهت مایحتاج راه 10 قرص نان و 6 یا 7 عدد کنسرو در چفیه ای بسته و داخل ماشین گذاشته بود. سید علی پشت فرمان نشست و از من پرسید داخل چفیه چه هست؟ گفتم: نمی دانم، اگر اجازه می دهید. چفیه را باز کنم؟ گفت: باز کن . من نیز بسته را باز کردم و دیدیم 10 قرص نان و 7 عدد کنسرو در آن باشد . سید علی به من گفت: اینها را برای چه برداشتی ؟ گفتم: من بر نداشتم و نمی دانم مأموریتی که می خواهید بروید چقدر طول می کشد. بعد رو به آقای اکبرزاده کرد و گفت: چند نفر این مأموریت را می روند، آقای اکبرزاده گفت : سه نفر، آقای حسینی گفت: برای سه نفر یک کنسرو کفایت می کند. چرا اینها را برداشتی؟ بالاخره خودش با ناراحتی سه قرص نان و دو عدد کنسرو برداشت و بقیه را به داخل کانتینر برد. بعد با آقای اکبرزاده صحبت کرد تا اگر از او ناراحتی به دل گرفته است رفع شود و بعد هم به شکل نصیحت به او گفت هر چیزی باید قناعت کنی و اگر قناعت داشته باشی موفق خواهی بود .

- یک شب مأ موریتی برای ایشان در تهران پیش آمده بود و باید سریع می رفتند . معولا با ما شین به تهران رفت و آمد می کردند .راننده ایشان یک مقداری میوه و کنسرو و به هر صورت آذوقه این دو و سه روز را که می خواهند در بین راه باشند را برداشته بود .ایشان موقعی که سوار ماشین می شوند متوجه این قضیه می شوند . می گویند ماشین را نگه دار . می پرسد چرا ؟ می گویند : یک عدد کنسرو سهم تو است و یک عدد سهم من است . شما هرچه بیشتر برداشته ای سهم برادران است . شما باید بقیه را بگذاری . اگر نیاز بیشتر داشتیم در بین راه خودمان می خریم .

- یکدفعه ما جلو بودیم یک مقداری قرمه درست کرده بودند مقداری کمی را هم برای خانواده ایشان برده بودند وقتی ایشان فهمیده بودند به شدت ناراحت شده بودند و می گفتند :‍ شما چگونه جرأت می کنید مال بیت المال را ببرید . فردا من چگونه جواب دهم .

- از همان بچه گی اش ما جرأت نداشتیم یک روز روزة قرضی بگیریم ، اگر می دید ما روزه می گیریم بدون اینکه سحر هم بلند شود روزه می گرفت . یک روز رفتم به آقای فرّخ بیان گفتم ، خیلی مرد شریفی بود ، سید اولاد پیغمبر ، واقعاً آیت ا... نبود ولی چیزی هم کسر نداشت . گفتم ؟آقا گفت بله گفتم این بچه هر وقت من روزه می گیریم این علی آقای ما هم می خواهد همینطور بی سحری روزه بگیرد ، درس هم می خواند بچه ام خیلی ضعیف است . این همین طور که آمد در خانه جفت پا روی یخهای حوض ایستاد و گفت : چرا پیش آقا رفتی و آقا را آوردی اصلاً تو به آقا چه کار داشتی که من روزه هستم و بعد هم گفت: تازه شما خودت هم نباید بگویی که روزه هستی پیش خدا ریا می شود . نباید اصلاً این حرفها را بزنی .

- من در منطقه ما ووت که بودم دو متر برف بود ما روی برف در چادری لای پتو می خوابیدیم . یک توالتی داشتیم که بوسیله چند عدد کیسه که روی هم گذاشته بودیم درست شده بود وقتی بچه ها می خواستند به دستشویی بروند باید از میان دو متر برف می گذشتند . هر چه می گفتند: برف را عقب بزنید و چند کیسه را پر خاک کنید و روی کیسه های دستشویی بگذارید هیچ کس این کار را انجام نمی داد ، ما تنبلی می کردیم تا اینکه یک روز ایشان برای انجام کاری بیرون رفت . ما فکر کردیم ایشان پایین رفته است . بعد دیدیم این بنده خدا بیل و کلنگ برداشته و برف ها را کنار زده و گونی ها را پر از خاک می کند . البته وقتی بچه ها متوجه شدند به کمکش رفتند .

- در حالی که ما از شمال شرق هر چه بیشتر امکانات در خواست می کردیم ، امکانات کمتری در اختیار ما قرار می داد . موتور برق می خواستیم نمی دادند ، پنکه می خواستیم نمی دادند ، می دادند ولی امکانات کم بود و توقعات زیاد بود یک روز همین آقای خراسانی که می گوئیم آن زمان رئیس ستاد شمالشرق بود به منطقه آمد . اتفاقاً شب جمعه هم بود بچه ها در هور یک حالت برکه مانندی درست کرده بودند که کلیه امورات در آنجا صورت می گرفت . اعم از خواب ، خوراک ، دستشوئی و ... که استحکامات این مجموعه چند تا آکاسیو (یونولیت) بیشتر نبود . آری در آن گرمای هور و وجود پشه های آنچنانی دعای پر فیض کمیل دعایی که بدلیل طولانی بودند آن (علاوه بر قرائت خواندن ، و ترجمة معانی آن) زودتر آنرا شروع می نمودند ، و تند نیز می خواندند ،ما حدود ساعت 12 شب آنجا رسیدیم ، که تقریباً اواخر دعا بود . تا حدود ساعت 1 یا 1/5 طول کشید . بعد ما در هور شروع کردیم به شام خوردن و برادرم به آقای خراسانی گفت که همین جا بمانیم گفت: نا آقا برویم . ایشان خودشان زنده اند حا لا در هوری که گرما و پشه ها بیداد می کردند و آن چنان امکانات خوبی هم نداشتیم ، ایشان برگشت و حدود 4 صبح کنار هور رسیدیم . اینجا بود که از آن موقع به بعد خدا شاهد بود که همین آقای خراسانی مرا می دید یا بچه های دیگر را می دید می گفت: آقا هر چی می خواهید بردارید و ببرید واقعاً اینگونه شده بود .

- وقتی اطلاع یافتیم در منطقه عملیات خواهد بود به اتفاق جمعی از دوستان از جمله پدر سردار رضایی حاج آقا آخوندی حاج آقا ضیاء با یک وانت تویوتا از مشهد به طرف منطقه حرکت کردیم و از مسجد شهدا نیز دو اتوبوس به تعداد 60 نفر راهی شدند که در جمع آنان آقای مرتضایی ، آقا جواد نعیمی ، حاج آقا عسگری حاج آقانوعانی معروف به کفشکنان ، حاج آقای فولادی آقای طوسی نامی ، پسر شهید حنایی و حاج حسن آقا حضور داشتند هنگامی که به اهواز رسیدیم همه در انبار ریسندگی مستقر شدیم، ابتدا ما را به آقای حدادپور و آقای مهندس اشعری معرفی کردند. آقای حسینی چون شنیده بود جمعی از مشهدیها به منطقه آمده اند به عنوان فرد به دیدار ما آمد ولی نمی دانست که بنده نیز در جمع حضور دارم . بعد از کمی صحبت به او گفتم: پسر خاله اگر صلاح می دانید. در کنار شما کار کنم. ایشان به خاطر اینکه در خط مقدم کار می کرد و از طرفی نمی خواست آن را مطرح کند در جواب من گفت: کار ما مشکلات زیادی دارد. ان شاءالله در آینده از توان شما در منطقه استفاده خواهد شد .

- آقا یک دفعه دیدم آمد وگفت : مادر ، گفتم : بله حالا با اجازة شما دیگر این بار می خواهم بروم ، اهواز یک دوره ای را بگذرانم ، وگفت : این جوانها را می بینی چگونه تاب می خورند ، گفتم : بله گفت : به اینها افتخار کن ، یکی از اینها هم من هستم گفتم راست میگویی . گفت : به خدا مادر جان دارم این دوره ها را می بینم ، می خواهم چریک بشوم ، گفتم : خدا الهی پشت وپناهت باشد .

- یکی از بچه های محلمان که به جبهه آمده بود به واحد ما معرفی شده بود. بعد از شهادت برادم ایشان نزد من آمد و گریه کرد گفتم چرا گریه می کنی، ایشان گفتند:‌بعد از شهادت شهید حسینی برای اساس کشی منزلشان ما به باختران رفتیم تا لوازم و اثاثیه منزلشان را جمع آوری و به مشهد بیاوریم وقتی که می خواستم منزل ایشان بروم من با خودم گفتم که الان داخل خانة پرزرق و برق و تجملی می شوم بعد ایشان می گفت خدا شاهد است من وقتی رفتم تا خانه اینها را تخلیه کنیم آنجا گریه کردم و به شدت تحت تأثیر واقع شدم از ایشان پرسیدم برای چه؟ گفتند: خوب من فکر می کردم الان داخل خانه پر از امکانات و وسایل زندگی می شوم وقتی که رفتم دیدم پنج تا پتو چند تکه ظرف ملامین و چند تا ظرف جزئی هست به این فکر خطایی که کردم که ایشان یک تشکیلات آنچنانی دارند و برای خودشان فرمانده ای بوده اند و هر چه بخواهند تحت اختیارشان بود. لذا با دیدن این وضعیت من راجع به فکر و بینش غلطم ناراحت شدم و آنجا پی بردم که حتی خانواده ایشان نیز چه مشکلاتی را تحمل نموده اند .

- یکدفعه یادم است که روزه بی سحری گرفته بود و من هم بحساب خیلی اصرار داشتم که مریض می شوی در همین حیاط مادر خانمشان که الان هستند دور حوض راه می رفتند که روزه ایشان را باز کنند حریفشان نشدند .

- به یاد دارم سپاه قدس در قرارگاه شهید بهرامی تشکیل شده بود و پایگاه و مقر آقای حسینی نیز همانجا بوده یک روز حدود 2 الی 3 ساعت با یکدیگر صحبت می کردیم و ایشان تاکید داشت تا چیزی را با چشم خود ندیده اید درباره آن بحث نکنید زیرا ممکن است در صحبتهای خود کلامی نادرست بگویید که ضربه زیادی وارد کند و سالها طول بکشد که آن خلاء هموار شود .

- یک سری از قرارگاه جهت انجام کاری نزد ایشان رفتم ، همان موقع برادران مراسم دعا داشتند، ایشان گفتند: الان مراسم دعا برگزار می شود و باید شرکت کنیم . گفتم : ما که کارداریم چون باید نتیجه کار را بگیریم و بر گردیم . گفت : شما هم بیایید برویم و دست مرا کشید و برد .

- وقتی پدر ایشان به جبهه آمده بود ، هنگامی که ترخیص شد به خانه ما که در اهواز بود آمدند . من یک مقدار پسته که یکی از سرداران استان کرمان به شهید داده بود ، جلوی پدر ایشان گذاشتم که بخورد . یک دفعه شهید حسینی گفتند : نه آقا جان اجازه ندارد از این پسته ها بخورد. این پسته ها را فقط برای شما آورده ام که بخورید . پدرشان از این قضیه خیلی ناراحت شد و گفت : پسر این حرفها چیست ؟ شهید گفت : نه، پدرجان جواب دادن آن روز قیامت خیلی سخت است .

- یادم نمی رود ،خدای شاهده ، به من می گفت : که فلانی من اولین باری که پشت پاترول نشستم یکدفعه احساس کردم یک کسی دارد به من می گوید علی ! بعد یکدفعه به خودم گفتم . علی شیطان گولت نزند ها (لبخند ) این اول کار است و ایشان می گفت : که من هم همانجا به خودم نهیب زدم که بابا کجا داری می روی علی غرور نگیردت .

- یکی از دوستان نقل می کند که از شهید سئوال کردم شما با مسئولیت سنگین و خطر ناکی که دارید چرا تا کنون شهید نشده اید ؟ سید علی در پاسخ می گوید : رفتن ما به جبهه به دست خودمان بود و هر وقت که خداوند صلاح بداند و سعادتش را داشته باشیم مانند دیگر دوستان به ملکوت اعلی سفر خواهیم کرد و آنچه را که باید خودم بگویم این است که از زمانی که ازدواج کرده ام هنوز خداوند فرزندی به من نداده است که ادامه دهنده راهم باشد و دوم اینکه هنوز خانه خدا را زیارت نکرده ام و سوم اینکه در صدد ساختن منزلی برای خانواده باشم اینگونه است که خداوند قادر و متعال آرزوی بنده مخلص خود را بی پاسخ نگذارده است شهید سید علی حسینی بعد از زیارت خانه خدا و صاحب فرزند شدن و تکمیل منزل مسکونی به آرزوی همیشگی و نهائی خودش که دیدار معشوق بود شتافت ، در تاریخ 24 بهمن سال 66 به لقاء ا... پیوست .

- یکبار سید علی را خواب دیدم که در یکی از قرارگاهها در کنار شیر آب وضو می گیردو به من گفت که چرا وضو نمی گیری ؟من در ذهنم اینطور برداشت کردم که چرا همیشه با وضو نیستی و ترک کردی یادت رفته است . این نفوذ شهید را نسبت به دوستان می رساند که این شخص در زمان حیاتش هم آنقدر مفید بود که بعد از شهادتش هم نسبت به دوستان نزدیکش اصرار دارد و سفارش می کند که با وضو باشند .

- یکدفعه خواب دیدم ، خانمش و مادرم را با ماشین درب خانه آورد زنگ زد و پیاده شد از ماشین بعد گفتم که داداش جان قربونت بیا خانه، گفت: نه منصوره جان فقط آمدم از تو معذرت خواهی کنم، چون خودم وقت ندارم بیایم لیلا خانم را آوردم .

- یکدفعه هم دست دخترم لای در رفته بود. این انگشتش کنده شده بود و یکی از عمه هایش، شبی خواب دیده بود آمده و خیلی ناراحت است، بعد یک شلواری پوشیده که سر زانویش پاره است، صبح که بیدار شده بود، خیلی ناراحت شده بود گفته بود، خدایا! این چه خوابی بود که من دیدم بعد یکی از دوستانشان به خانه شان آمده بود گفته بود که راستش چه خوابی دیدم، گفته بود خوب مشهد تلفن کنید شاید اتفاقی، چیزی برای بچه اش افتاده باشد. بعد به ما زنگ زد، گفتم که : نه، چیزی نیست، فقط انگشتش لای در رفته و ناخنش کنده شده است .

- آقای اکبرزاده گفت: خواب دیدم که علی آقا با ماشین، عباس آقا را فرستاده دنبالم که بیا جلسه دارم، گفتم خیلی خوب، نشستم داخل ماشین، عباس آقا مرا برد، درست دم باغ نگه داشت دیدم، بله ساختمان بزرگ و سفید و میز بزرگ هم گذاشته و حاجی هم نشسته، بعد بلند شد و با همه احوالپرسی کرد و بعد گفت: چیزهایی بود از او پرسیدم چیزهایی هم او به من گفت، بعد من به فکرفرو رفتم، یکدفعه گفتم: علی آقا که شهید شده اینجا کجاست همینکه شک کردم لبخندی زد و گفت : غصه نخور الان به عباس آقا می گویم شما را ببرد، گفتم: نه ماشین است و نه عباس آقا گفت: چرا جلوی در است. تا که آمدم گفت: تو می خواهی بروی برو، دیگر وقتی جلو درب آمدم، دیدم باز عباس آقا هست و سوار همان ماشین شدم و از خواب بیدار شدم .

- یک دفعه ای نصف شب خواب دیدم که با ماشین همراه برادرشان به خانه آمدند. در حالی که خیلی خوشحال شدم گفتم : شما آمدید ؟بعد دیدم که خیلی خوشحال و سر حال گفتند که : به شما خوش خبری می دهم . گفتم که : چه چیز را ؟ گفت : از امروز یک مسئولیت جدیدی را به من داده اند . پرسیدم این مسئولیت چیست؟ گفت : مسئولیت حفاظت . گفتم : راست می گویی؟ گفت : آری . صبح که از خواب بیدار شدم ، گفتم : خدایا الله اکبر من دیشب این قدر ناراحت ،دلهره و اظطراب داشتم که این بچه در خانه تنهاست . ببین چطور این ها آگاه می شوند که نصف شب در عالم خواب می آید و می گوید که : به من یک مسئولیت جدید دادند .

- خواهرشان، یکدفعه خواب دیده بود که دعای توسل بوده بعد به او گفته بود هر وقت که شما دعای توسل دارید همیشه هر چهارشنبه به دیدن شما می آیم .

- یک شب ساعت یازده از شهرستان آمدم، شاید هم یازده و نیم شب بود. من وارد خانه شدم دیدم ایشان سر سجاده نماز است و همه هم در خوابند و ایشان فقط یک دو روز بود آمده بود و من زیارتش نکرده بودم. حال و احوال کردیم و همان طور که نشسته بود از روی سجاده هم بلند نشد دیگه مشغول ذکر بود و اشک ریختن من هم یک ده دقیقه ای در خلوت، ایشان را نگاه کردم بعد گفتم: اخوی شما پاسدارها دیگر وضع تان خوب است. ماشاءا... مرخصی می آیید که استراحت کنید. دیگر گریه کردن برای چیست؟ گفت به خدا قسم آقا محمد، من از روز قیامت وحشت دارم و می بینم اگر اشتباه بکنم پاسخگوی خون این جوانهای مردم نمی توانم باشم. اگر من اشتباه بکنم و خدای نخواسته یک بسیجی به خاطر اشتباه من به شهادت برسد من خودم را نمی بخشم .

- به خاطر دارم که یک روز دختر عمویم به خانة ما آمده بود و به اشتباه چادر مرا سرش کرده بود. در همان حین سید علی آمدند و فکر کردند که من هنوز نمازم را نخوانده ام و به قصد تنبیه من یک سیلی به صورت دختر عمویم زد چون چادر من سرش بود، فکر می کرد من هستم، بعداً‌ که متوجه شد خیلی ناراحت گردید .

- در سفر حج با شهید سید علی همسفر بودم. ایشان نمازش را در اول وقت درمدینه در مسجدالحرام می خواند.با اینکه هم در مدینه وهم در مکه اقامتگاه ما با مسجدالحرام دوربود با پای پیاده آن مسیرها را طی می کرد به طوری که پایش زخم شده بود. وقتی که دلیل این همه اصرار او را مبنی خواندن نماز در مسجد الحرام ومسجد النبی سؤال کردیم، گفت : من در این مکانها دعا می کنم که خداوند شهادت نصیبم کند .پس از همان سفر نیز به آرزویش رسید .

- در شرایط ویژه و سختی که در یکی از شناسایی ها ، یکی از عملیاتهای مهم دوران دفاع مقدس ما در خدمت ایشان بودیم ، یک روز صبح بسیار سخت ، ایشان خودشان اذان را گفتند و بچه ها را دعوت به جماعت کرد ، خودش جلو ایستاد و برادران اقامة نماز جماعت کردند .

- یک حاج خانم شکوری داریم خواب دیده بود گفت : حاج خانم . گفتم : بله گفت : که علی آقا یک جعبه شیرینی دستش گرفته و جلو در حیاط ایستاده و رو به من کرد و گفت : حاج خانم ، گفتم بله ، گفت : بیا برو خانه ما جلسه است ، گفتم : علی آقا من مریض هستم ، گفت : بیا یکی از این شیرینی ها را بخور خوب می شوی ، خانه ما جلسه است برو ، گفتم : بابا من که سواد ندارم من که قرآن بلد نیستم گفت : چرا نمی روی پیش مادرم یاد بگیری ... گفتم : آقاچشمهایم نمی بیند و مریض هستم . گفت : نه حاج خانم ، خلاصه مگر این ما را وادار نکرد ! من گفتم : حالا که علی آقا سفارش کرده خیلی خوب است الان یک سال و نیم است که مغز ما را این بنده های خدا به کار گرفته اند ، که علی آقا یک پیغامی داده است . من می گویم بابا از من گذشته بروید اینقدر خانمهای دیگر هستند که قرآن یاد بدهند الهی زنده باشید ،به حق علی (ع ).

- بعد از قضیه گنبد در شهرداری مشهد مشاجره ای بین شهردار و کارگران رفتگر شهرداری وجودآمده بود . یک روز علی با من تماس گرفت و ماجرا را خبر داد . وقتی به محل شهرداری رفتم ،مشاهده کردم که شهردار در اتاقی مخفی شده و درب آن را قفل کرده است و کارگران هم به طرف آن اتاق حمله ور شده اند و می خواهند درب اتاق را بشکنند و شهردار را مورد ضرب و شتم قرار دهند. در این بین دیدم که شهید حسینی بلافاصله از روی دیوار وارد ساختمان شد و پشت درب اتاق شهردار قرار گرفت تا کارگردان نتوانند درب اتاق را باز کنند و صدمه ای به شهردار برسانند .

- شهید حسینی ابراهیم آبادی انسان بسیار رئوفی بود. در زمانی که ما در آموزشگاه بودیم یکی از بچه ها مشکل داشت و به کسی چیزی نمی گفت. شهید حسینی این برادر را صدا می زند و مشکلش را می پرسد، بنده خدا گفته بود ناراحتی معده دارم و هر کاری می کنم نمی توانم با غذای آموزشگاه سازگاری داشته باشم . شهید حسینی آن برادر را به یکی از قسمتهای دیگر معرفی کرد و به مسؤول تدارکات هم دستور داد که روزانه یک کنسرو ماهی ونان تازه به او بدهند .

- به یاد دارم در دوران آموزشی فردی آمد و گفت: فلانی آقای حسینی را می شناسی؟ گفتم: کم کم شناخت پیدا خواهم کرد. بعد ایشان خاطره ای تعریف کرد و گفت : زمانی در همین سپاه چهارم واقع در ملک آباد همان زمان سید علی منزلی می ساخته و نیاز به درب و پنجره داشته است و همان موقع سپاه اعلام می کند: این امکانات به نیروها داده می شود و چون افرادی مثل ایشان زیاد بودند که به جهت حساسیت کارشان در جبهه نمی توانستند از این امکانات استفاده بکنند، لذا سهمیه بندی نموده بودند. وقتی ایشان جهت کارهای اداری این نوع کالاها مراجعه می کند، مسؤول مربوطه که مشمول هم بوده برخورد ناشایستی با ایشان می کند، ولی ایشان بدون اینکه ناراحت شود می گوید: خوب اگر نمی شود. دعوا نکنید. بعد بدون اینکه خود را معرفی کند درب را باز کرده و بیرون می آید .

- یک روز که در مأموریت شناسایی منطقه عملیاتی بستان بودیم، عقربی داخل آستین یکی از برادران به نام آقای آخوندی رفته و چند جا از بدن ایشان را نیش زده بود. تصور ما از عقرب زدگی این بود که اگر شخص عقرب زده بلافاصله مداوا نشود، زهر آن به قلبش رسیده و آنرا از بین می برد. از طرفی هیچ وسیله ای هم نبود که او را به بهداری منتقل کنیم، لذا همة ما ترسیده بودیم و خودش نیز وحشت کرده و رنگش پریده بود و دائم می گفت: مرا زودتر به بهداری برسانبد . سید علی وقتی جریان را فهمید آمد با خونسردی به او گفت: رزمنده اسلام وقتی کاری را قبول می کند باید تمام کار را در نظر داشته باشد اگر حتی مار هم او را نیش بزند. باید ما ررا بکشد و مرهم روی زخم بگذارد. حالا هم شما طوری نمی شوی، نصف استکان آب لیمو بخور خوب می شوی ولی ایشان که روحیه اش را از دست داده بود، با اضطراب و نگرانی دنبال آن بود که سید علی را توجیه کند . بالاخره آقای حسینی به او گفت: اینجا که وسیله نیست، اگر فکر می کنی از بین می روی، این راه را بگیر و مستقیم برو به اهواز می رسی و گرنه آب لیمو بخور خوب می شوی .ایشان چون دید چاره ای ندارد آب لیمو را خورد و الحمدالله خوب این قضیه برای ما نیز درس بزرگی بود .

- روزهای اوّلی بود که کلاسهای آموزشی شروع شده بود برادر سید حسینی مشغول صحبت بودند. من در گوش دوستم گفتم: زبان برادر حسینی مار را از سوراخ بیرون می کشد دوستم خندید همینطوری که با او مزاح می کردم، برادر حسینی متوجه شدند به دوستم گفت: چرا می خندی؟ و اصرار داشتند که چرا ایشان خندید. من که دیدم دوستم مورد اتهام واقع شده بلند شدم و گفتم من این حرف را گفتم: ایشان خندیدند. خودم احساس کردم که تکرار این جمله حرف خوبی نبوده خجالت کشیدم ولی ایشان با یک برخوردعاطفی به من گفتند اشکالی ندارد. این اوّلین برخورد من با ایشان بود و این برخورد نشانگر گذشت ایشان بود .

- در عملیات بستان یک گروهان نیرو از یک منطقه می بردیم ، چون از پشت دشمن حمله شده بود ، وقتی وارد نیروهای عراقی شدیم ، هر کس به سویی رفته بود و مشخص نبود که باید سمت چپ را بزنیم یا سمت راست را ، وسط دشمن قرار گرفتیم ، از قضا در کنار سنگر تیر هم به پایم اصابت کرد خودم پایم را پانسمان کردم بعد دیدم نیروها ایستاده و مرا تماشا می کردند. گفتم شما بروید ، گفتند ما یاد نداریم شما باید ما را راهنمایی کنید .آن موقع به یاد آقای سید علی افتادم که گفته بود یک رزمنده نبایبد زود از پا در آید . بلا فاصله پا را بستم و حرکت کردم و نیروها را بردم . اما بعد رو در روی عراقیها قرار گرفتیم و من مورد هدف قرار گرفته و مجروح شدم با لاخره خط سقوط کرد. روز بعد مجروحها را جمع کردند و من حدود 20 ساعت در منطقه افتاده بودم . بعد از بهبودی مجددا" برای عملیات بیت المقدس اعزام شدم .

- یک روز من ایشان را که به حوزه نظام وظیفه می رفت، دیدم. گفتم: کجا می روی ؟ ایشان با اشاره با من صحبت کرد . با خود گفتم: چه شده؟ چرا مرا مسخره می کند؟ خداحافظی کردیم و رفتیم . بعد قضیه را از خاله ام پرسیدم که چه شده است ؟ گفت که ایشان خودش را به گنگی زده و می گوید: به هر شکلی که بتوانم نمی خواهم به سربازی بروم . به خاله ام گفتم: همه به سربازی می روندو خدمت می کنند. ایشان هم برود و خدمت کند مگر برادرش الان در حال خدمت نیست . ایشان هم برود. گفتند: نه ایشان گفته که خدمت نمی کنم . یکسال طول کشید ، یکی از دکترهای حوزه، پدرش کارفرمای پدر من بود ، لذا مادر علی آقا به پدر من گفتند: از سید علی همه نوع امتحان گرفته اند که ایشان را به حرف بیاورند ، حتی در راه پله ها پول انداخته اند که ببینند آیا صدا را می شنود و بر می گردد ولی ایشان توجهی نکرده و خلاصه از هر نظر کارهایش تمام شده و باید برگه معافی ایشان را بدهند . شما با ایشان بروید و به این بنده خدا بگویید که اینقدر اذیت نکند وقتی پدرم با ایشان به حوزه می روند ، دکتر از پدرم سؤال می کند که حاج آقا یک کلام از شما می پرسم که : واقعاً ایشان گنگ است یا نه ؟ و پدرم می گوید نه گنگ نیست. بعد می گوید : حاج آقا اگر ایشان بیاید و فقط یک کلام صحبت کند من برگه معافی ایشان را صادر می کنم. بعد پدرم بیرون می آید و به ایشان می گوید: علی آقا شما به اتاق دکتر برو و سلام کن تا برگه معافی شما را بدهند. ایشان می گوید: نه آقا میرزا اینجا به من برگه معافی نمی دهند. پدرم می گوید: به من قول داده شما برو و سلام کن. ایشان داخل می آید و بعد از سلام و احوال پرسی دکتر می گوید: خوب حالا خیالم راحت شد . باید به سربازی بروی و خدمت کنی و ایشان ناچار پذیرفت- من گفتم بعد از یک سال رفت و آمد و زحمتی که کشیده با این کار حتماً ایشان از پدرم ناراحت است ، ولی دیدم نه اینطور نیست . و گرمتر از قبل برخورد می کند .

- درسال 65 پس از پیشروی نیروهای رزمنده به داخل خاک عراق و تصرف شلمچه یک روز در قرار گاه نجف به اتفاق بعضی مسؤلین یگانها و مسئولین واحدهای یگان و سید علی نشستی داشتیم . هر کس مطلب و سؤالی نسبت به اعمال فشار به رژیم بعثی داشت، از سید علی می پرسید . و خاطرات تلخ و شیرین عملیاتها توسط حاظرین بازگو می شد. من نیز که در رسته مخابرات دنبال جمع آوری خبر بودم فرصت را غنیمت دانسته و چون فکر می کردم سید علی مطالب ارزشمندی خواهد داشت ، نظر ایشان را در مورد سرنوشت جنگ سؤال کردم. ایشان نیز با درایت و تدبیری که نسبت به مسائل محرمانه و طبقه بندی داشت به شکلی از پاسخ این مطلب گذشت که عزیزان حاضر هم مکدر نشوند. مجدداً خواستم از ایشان حرکت اصلی جمهوری اسلامی را برایمان ترسیم کند تا حداقل خود را برای این حرکت آماده کنیم . ایشان هم محور صحبتش را به مشکلات جهان اسلام معطوف داشت و گفت: امروز بحث یک منطقه یا یک جبهه نیست ، بلکه ما باید منتظر یک حرکت و یک تابش نور وسیعی در جهان اسلام باشیم و در نهایت امام و ولایت را محور اصلی قرار داد و ذهنهای همه را نسبت به تکالیف و دستورات امام بارور ساخت . وقتی سخنان عمیق و پر مغز ایشان به اتمام رسید ، تقریباً همه جواب سؤالهای خود را گرفته بودند. بنابراین شرمنده شدیم از اینکه ما از عملیاتها و پیشرویهای وسیعتر و سنجش آمادگیهای خود بحث می کنیم ، ولی ایشان با یک دیدگاه جهانی به برسی مشکلات اسلام و مسلمانان در کل جهان می پردارند. خلاصه این جلسه تا ساعت 2 نیمه شب ادامه داشت و ایشان درس و خاطره بزرگی برای ما به یادگار گذاشت .

- قبل از عملیات بیت المقدس از اهواز به گردان شهید برونسی که بنده افتخار حضور در گردان ایشان را داشتم مأموریت داده شد تا به منطقه دب هردان رفته و در تیپ بیت المقدس سازماندهی شویم . شهید برونسی از این که دو مرتبه به خط پدافندی سال 59 برگشته بود خیلی اظهار ناراحتی می کرد . شهید سید علی حسینی ابراهیم آبادی که در آنجا حضور داشت و می خواست از شهید برونسی خدا حافظی کند گفت : آقای برونسی من الان دارم می بینیم و با یقین می گویم که در این عملیات که در پیش است منطقه تکان خیلی عظیمی از این خط و جاهای دیگر خواهد خورد و در تاریخ جنگ ثبت خواهد شد . در ادامه گفت : این عملیات حتی از عملیات فتح المبین هم با ارزش تر و موفق تر خواهد بود و من فتح خرمشهر را در این عملیات می بینم. ما به شوخی به آقای حسینی گفتیم : آقای حسینی چه داری می گویی ؟ ما با آن میادین مین و نیزاری که بوجود آمده و با باتلاقهای که در جلو توسط عراقیها ایجاد شده است چگونه می توانیم معبر باز کرده و عبور کنیم و خطهای دفاعی محکم عراق را در هم بشکنیم . ما در ذهنمان حتی آزادی پادگان حمیدیه را در هم پیش بینی نمی کنیم . این جمله آقای حسینی در ذهن من بود تا روزی که عملیات شروع شد و برادران تیپ 21 امام رضا و دیگر نیروها از ایستگاه حسینیه از کارون عبور کردند و دشمن را ازآن طرف قیچی کردند نیروهای عراقیها پا به فرار گذاشتند ما بدون اینکه یک گلوله شلیک کنیم حدود 30 - 40 کیلو متر دشمن را تعقیب کردیم و مواضع دشمن یکی پس از دیگری به تصرف نیروهای اسلام در آمده در اولین خیزی که داشتیم در ایستگاه حسینیه مستقر شدیم من آنجا با خودم گفتم هر طور شده باید آقای حسینی را پیدا کنم و از ایشان بپرسم که به چه وسلیه ای توانست این پیش بینی را انجام دهد .

- یک خاطره ای را از آیت الله میرزا جواد آقای تهرانی تعریف می کرد برای من می گفت که در سال 60 ایشان آن موقع فرمانده گردان بود. در ارتفاعات الله اکبر بود می گفت این مرد بزرگوار ، این مرجع عالیقدر ایشان به آنجا آمده بود و جزء نیروهای ما بود بعد می گفت که یک گلوله ای آمد و یکی از نیروها که نزدیک ما بود داد زد بخوابید می گفت: این پیرمرد خودش را همینطور ول کرد روی خاکها رفتم بلندش کردم و گفتم: حاج آقا چرا خودتان را انداختید: گفت : فلانی من برای رضای خدا به جبهه آمدم و شما اینجا فرماندة من هستی. چون من این صدا را از طرف تو شنیدم اطاعت امرتو بر من واجب است و اگر من اینجا اطاعت نمی کردم و گلوله می خوردم و کشته می شدم شهید نبودم چون خارج از فرمان تو عمل کرده بودم .

- درست روز اول مدرسه ها مصادف بود با روزی که ایشان را از بیمارستان مرخص می کردند و دقیقا" خاطرم هست چون می خواستند ایشان را مرخص کنند مادرم درگیر مسائل ایشان بود. می گفت : من تو را مدرسه نمی برم . امروز می خواهند برادرت را بیاورند من کار دارم . وقتی برادرم از بیمارستان آمد ، گفت: مگر قرار نبود تو به مدرسه بروی ؟ گفتم : چرا ولی گفته اند :چون شما می خواهید بیایید ، نباید بروم ، کار دارند درگیرند. فردا صبح اول وقت به خانمش گفت که مرا به مدرسه ببرد .

- در یکی از عملیاتها که ظاهرا شهید سید کاظم حسینی بود این ها در منطقه جنوب برای بازدید تشریف برده بودند . در برگشت گلوله ای می آید و به قایق ایشان اصابت می کند و دو سه نفری مجروح می شوند و خدا رحمت کند سید کاظم حسینی هم که شهید شد. بعد در اهواز یک سری کارها انجام شده بود که به ما هیچی نگفته بود بعد از بیست و پنج روز که کارهای اولیه خط حمله باید انجام می شد و ایشان یک مرتبه زنگ زدند که فردا با هواپیما تشریف می آورند موقعی که ایشان مشهد آمدند ما رفتیم و دیدیم که قبل از ما ایشان را برده اند . پرسیدیم کجا برده اند ؟ گفتند : بیمارستان به ملاقات ایشان در بیمارستان رفتیم وخوب طبق عادت دیگر من در آن حالت که ایشان را دیدم چشمهایم پر اشک شد . ایشان همان لبخند همیشگی را بر لب داشتند و مقداری به من نگاه کردند و بعد اشاره کردند من جلو بروم .من رفتم و ایشان گفتند : اخوی گریه نکن . من در این چند روزی که مجروح شدم ودر بیمارستان بستری بودم . دیدم همه مسائل جنگ نیست . این که من می گویم بچه ها بخوانند . اگر ما یک پزشک حزب الهی در هر بیمارستانی یک نفر داشته باشیم البته همه انشا ا... خوبند . ایشان می گفتند : در این ده بیست روز من به این نتیجه رسیدم که اگر یک پزشک حزب الهی باشد این بیمارستان را می تواند کاملا بچرخاند . یعنی ما به پزشک حزب الهی بیشتر از نیروهای عادی نیازمندیم . ما به آدم تحصیل کرده نیازمندیم . آدم تحصیل کرده که هم دلسوز انقلاب باشد هم با تقوا باشد خوب جبهه هم بیاید ، پشت جبهه هم کار کند فرقی نمی کند .

- قبل ازعملیات فتح المبین یک سرتیپی را به اسارت گرفته بودند . ما به اتفاق سید علی حسینی به محلی که اسیر نگهداری می شد رفتیم تا ضمن باز جویی ببینیم چه اطلاعاتی می توانیم از ایشان بگیریم . من چون به زبان عربی خوب تسلط داشتم از این اسیر سئوالاتی در رابطه با منطقه عمومی بستان کردم و جوابهایی هم ایشان دادند . بعد از اینکه سئوال و جواب تمام شد آن اسیر به رو سید علی کرد و گفت : شما در کدام دانشگاه جنگ درس خوانده اید ؟ آیا در دانشگاههای ایران دوره های جنگ را گذرانده اید یا در خارج از کشور ؟ در پاسخ این سئوال شهید سید علی حسینی گفت : من در هیچ دانشگاهی درس جنگ نخوانده ام و دوره ای نگذرانده ام .

- به خاطر دارم یکی از اقوام اعتقادات خاصی نسبت به انقلاب داشت وهمیشه بحث های زیادی می کرد. بعد از مدتی که آن فرد را دیدم یک تحول و دگرگونی در او ایجاد شده بود . از سیدعلی سئوال کردم چرا این بنده خدا تغییر کرده است؟ گفت: یک روز به منزل ایشان رفتم و با دلیل و منطق با او صحبت کرده و قانعش نمودم .

- همسرم که با ایشان بودند تعریف می کردند ، می گفتند که یکدفعه در جبهه بودیم وداشتیم با ماشین به طرف تهران می آمدیم برادر شهیدم به این برادر دیگرم می گفتند: که آهسته تر رانندگی کن . امکان داره بنزین ماشین تمام بشود ، اگر بنزین تمام بشود . شما خودت باید بروی وبنزین تهیه کنی . ایشان هم بالاخره تند رانندگی می کردند تا به مقصد برسند در بین راه ماشین بنزین تمام میکند وماشین را خاموش می کنند ومی گویند حالا خودت باید بروی وبنزین ماشین را تهیه کنی .

- آن روزهای آخر کار ما بود. به اصطلاح مأموریت ما تقریبا به اتمام رسیده بود و شهید بزرگوار پیش کسوت بچه های اطلاعات شهید حسن باقری و فرمانده عزیزمان آقا رحیم صفوی و شهید بزرگواربقایی و دو ، سه تا از این بچه های جنگ برای چک نهایی کار و توجیه نهایی کار و صدور دستور عملیات آنجا آمدند از جمله افراد شهید باقری و آقا رحیم صفوی بودند که ما یک پایگاهی داشتیم و بنا بود ما اینها را آنجا ببریم ، آمده بودند داخل پایگاه وبنا بود بروند پشت دوربین و نسبت به منطقه ای که ما چک کردیم توجیه شوند شهید حسینی هم همراه این برادرها به عنوان فرمانده مستقیم ما تشریف داشتند ، من یادم هست که چون بنا بود اینها به نوبت هر پنج دقیقه به پنج دقیقه حالا هر چقدر زمان می برد ، زمان زیاد مهم نبود . به نوبت پشت دوربین قرار بگیرند که در آن محل شلوغ نشود و عراقی ها نبینند . وقتی که شهید باقری رفت ، پشت دوربین قرار گرفت ، آقا رحیم انگار یک فرصتی پیرا کرده بود که یک لحظه استراحت کند ، خوابش برد . اصلا خوابید ، وقتی آقای باقری دوربین را رها کرد که پایین بیاید ، ما به محض این که او شروع کرد به پایین آمدن از آن مقری که داشتیم آقا رحیم را صدا زدیم که آقا رحیم بلند شو . اصلا انگار که ایشان قرنهاست در همین چند لحظه خوابیده است . آقا رحیم بلند شد و رفت که بااصطلاح توجیه بشود . می خواهم بگویم که در خیلی جاها استراحت برادران این گونه بود . یک زمانهای مرده ای را آن طوری زنده اش می کردند اینجا استراحت می کردند تا وقت دیگر بتوانند به کارشان برسند و از جمله شهید حسینی که از همین زمانها استفاده می کرد برای استراحتش و بیشتر تلاش می کردند.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا