شهید سید هاشم حسینی متولد سال 1344
تاریخ تولد : 1344/01/10 نام : سیدهاشم محل تولد : بیرجند نام خانوادگی : حسینی تاریخ شهادت : 1361/04/23 نام پدر : سیدجلال مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : محصل یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
محتویات
زندگینامه
سيد هاشم حسيني فرزند سيد جلال فروردين ماه سال 1344 در روستاي خوان از توابع شهرستان بيرجند در خانوادهاي مذهبي ديده به جهان گشود و پس از گذراندن تحصيلات ابتدايي جهت ادامه تحصيل به شهر مهاجرت نمود. و دوران راهنمايي را با موفقيت پشت سرگذاشت. وارد مقطع دبيرستان شد که بر اساس احساس مسئوليت به طور داوطلب با عنوان بسيجي به جبهه اعزام شد و سرانجام در تاريخ 23/4/ 61 در منطقه عملياتي کوشک در عمليات رمضان بر اثر اصابت ترکش به ناحيه سر دعوت حق را لبيک گفته وبه فيض عظيم شهادت نائل گرديد و پيکر پاکش در زاد گاهش به خاک سپرد ه شد.
وصیت نامه
همرزم شهيد ميگويد : يک شب قبل از عمليات بود يادم نميرود شهيد سيد هاشم حسيني دوش گرفته بود زماني که از حمام بيرون آمد پيراهن خود را عوض کرده بود گفت : سيد علي اکبر ! کفن را ميبيني؟ من غسل شهادت کردهام و آمادهام تا به سوي معبودم بشتابم. عمليات شروع شد و سيد هاشم به آرزويش رسيد. به بيرجند برگشتم. پيکر مطهر شهيد را تشييع کرديم. مدت کوتاهي گذشت شب جمعه بود که مراسم چهلم شهيد در روستا برگزار ميشد. ما داخل مسجد نشسته بوديم و دعاي کميل ميخوانديم، فوري خبر آورد که از سمت مزار شهدا نوري بلند شده است و رفتيم به خانه شهيد که مشرف بر مزار شهدا بود ديديم 3 تا نور از سمت مزار شهدا بلند شده است. يک نور ديگر از اول قبرستان که همه به هم پيوستند و درست همانند نور چراغ گنبد حضرت رضا (ع) روستا را به قدري روشن کرده بود که اگر سوزني گم ميشد انسان ميتوانست پيدا کند انواز به هوا پرتاب ميشدو 3 نور 6 نور ميشد زماني که به زمين ميآمد بازهمان 3 نور نمايانگر ميشد. عدهاي اشک ميريختند و تا فاصله 6 متري نور رفته بودند و جرات نکردند به آن نزديک شوند، وزنها همه گريه ميکردند و گريه آنها باعث شد تا نور کم کم به طرف قبور برگردد و اينجا فهميديم که راه شهدا راه انبياست و انقلاب ما يک انقلاب واقعي است که انشاءالله به دست امام زمان (عج)سپرده خواهد شد. «روحش شاد»
خاطرات
• سید هاشم علاقه زیادی به موتور سواری داشت و اصرار می کرد که برایش موتور بخرند و پدر هم خرید و پس از آن او به جبهه رفت. یک روز صبح به درب مغازه ای که موتور ایشان آنجا بود رفتیم، دیدیم موتور واژگون شده و راهنمای سمت راست او شکسته است و از این موضوع متحیر ماندم و پدرم نیز در همان شب خواب دیده بود که آقائی نورانی دسته گلی به او داده و گفته مواظب باشید که پژمرده نگردد و بعدا خبر شهادت او را آوردند. فهمیدم که همه آن اتفاقات مصادف با شهادت او بوده است. • سید هاشم حدوداً پنج سال سن داشت که ما به اتفاق بابا بزرگ و چند نفر دیگر به مشهد رفتیم و بعد از سه روز اقامت در مشهد سید هاشم را جهت ختنه به دارالشفاء موسی بن جعفر بردیم و دکتر گفت : سه روز دیگر جهت باز کردن پانسمان دوباره مراجعه کنید ، بعد از سه روز او حاضر به رفتن نمی شد چون روز اول ترسیده بود بالاخره بابا بزرگش او را برد بعد از مدتی که آنها رفته بودند من در کنار خیابان ایستاده بودم دیدم سید هاشم دارد می آید او را صدا زدم و گفتم : با با بزرگ کو ؟ گفت : من از دست او فرار کردم . بعد از لحظه ای بابا بزرگ را دیدم ، که آمد و خیلی هم ناراحت بود . گفت : سید هاشم به من گفت : برایم گلابی بخرید و چون به حرفش نکردیم فرار کرد و خیلی دنبال او گشتیم . به او گفتم : مادر تو این همه را را چطور آمدی ؟ گفت : من تنها نبودم ، تا آنجا که شما مرا صدا زدید دو تا مرغ سفید همراه من بودند . پرسیدم : مرغها چه شده اند ؟ گفت : پرواز کردند . موقع نماز مغرب و عشاء پدر بزرگش او را با خود برای نماز به حرم برده بودند ، بعد از نماز وقتی خلوت شده بود ، جریان را برای آقای میلانی که امام جماعت آن وقت بود تعریف کردند ، آقای میلانی دست بر سر و روی سید هاشم کشیده پیشانی او را بوسیده و گفته : قدر این بچه را بدانید روزی این بچه برای شما افتخار می آفریند و سید هاشم هم بدون اینکه کسی به او بگوید خم شده بود و دست آقای میلانی را بوسیده بود . • موقعی که سید هاشم کلاس اول دبیرستان بود هوای جبهه رفتن به سرش افتاد و ما سعی کردیم او را منصرف کنیم. به او گفتم تو کوچک هستی و علاوه بر آن درس داری و باید درس خود را بخوانی و بزرگ شوی بعد به جبهه می روی من به تو قول می دهم که به جبهه کمک کنی او گفت: پول که دشمن نمی کشد باید ما برویم در مقابل دشمن قرار بگیریم پول و رزمنده هر کدام در جایی مؤثر هستند. • سید هاشم کلاس اول دبیرستان بود یک روز گفت: می خواهم به جبهه بروم. من گفتم: سن تو کم است درست را بخوان بعد از آنکه دیپلم گرفتی برو. مادرش به او گفت: من به تو پول می دهم تا جهت کمک به جبهه بدهی. گفت: کمک کردن خوب است اما جبهه را باید مردم نگهداری کنند. من گفتم: از دست تو یک نفر که کاری ساخته نیست. گفت: اگر از هر خانه ای یک نفر بیرون بیاید یک گروه بزرگی تشکیل می شود (اندک اندک جمع شود وانگهی دریا شود) به هر حال ما مانع رفتنش شدیم تا اینکه خبر شهادت سید خلیل را آوردند. پس از آن او به خانه آمد و گفت: می خواهم به جبهه بروم که ما مانع رفتن او نشدیم و به او گفتم: مانعی ندارد. در آن هنگام از جیبش عکسهای خودش را بیرون آورد و گفت: شما خبر نداشتید من جهت رفتن به جبهه عکس هم گرفته ام و با خوشحالی زیاد عازم جبهه شد. • قبل از انقلاب داخل مدارس و کلاسها پر از عکس شاه بود . در آن موقع من کلاس دوم ابتدائی بودم یک روز صبح به مدرسه رفتم دیدم شیشه ها شکسته و عکسهای شاه پاره شده است . من چیزی نفهمیدم که موضوع چیست ؟ یکی از اهالی روستا به پدرم گفت: جلو پسر خود را بگیر و او را آرام کنید که روی درب منزلم شعار نوشته و به شاه توهین نموده است . سید هاشم فرار کرده بود و به صحرا رفته بود آن موقع من فهمیدم او مخالف شاه است و زمینه راهپیمایی را فراهم کرده است . • اوایل انقلاب یک شب سید هاشم با آقای جگری به مدرسه رفته بود و عکس شاه ملعون را پاره کرده بودندو روی دیوارها شعار نوشته بودند بطوری که معلمان و مردم ده از دست او شاکی شده بودند و من مجبور به دعوای آنها شدم و ایشان مدت 3 شبانه روز به منزل نیامد . و به خانه خاله اش رفته بود . • موقعی که سید هاشم در جبهه بود در شب 21 ماه مبارک رمضان خواب دیدم که یک آقای نورانی دسته گلی را به من دادند و منم در عالم خواب به فرزندانم گفتم: دسته گلی را داخل ظرف آب بگذارید تا پژمرده نشود. از خواب پریدم و گفتم: لاحول ولاقوه الا با الله و ساعت و زمان خواب را یاد داشت کردم، صبح وقتی رفتم که موتورم را بیرون بیاورم، دیدم موتور سید هاشم که خودم، روز قبل درست گذاشته بودم، سرنگون شده و این موضوع را هم یادداشت کردم. آن روز با حاج سید غلامرضا حسینی پدر شهید سید خلیل حسینی رفتم که قبر شهید را سیمان کنم وقتی مشغول کار بودم خواب شب گذشته و واقعه صبح را برای ایشان تعریف کردم، ایشان گفت: انشاءالله نامه سید هاشم می آید. یک شب بعد نامه او آمد و منم خوشحال شدم که تعبیر خوابم، همین آمدن نامه است، اما در نامه نوشته بود ما می خواهیم به عملیات برویم، برای ما دعا کنید چند روز که گذشت خبر شهادت او را به ما دادندحدود آخر ماه مبارک رمضان بود، بعداً که تاریخ دقیق شهادت را متوجه شدم، فهمیدم همان شبی که من خواب دیدم موتورش سرنگون شده بود او به شهادت رسیده است. • یک خواب دیدم که به قبرستان رفتم و در آنجا فرزندم را دیدم که از مقابل می آید . او تفنگی بر دوش داشت و لباسهای سبز سپاهی بر تن و پوتین های نظامی پوشیده از او پرسیدم از کجا می آیی ؟ گفت : رفتم دو تا زندانی که اینجا بودند آزاد کردم. • شب جمعه بود که مراسم چهلم شهید در روستا برگزار می شد و ما داخل مسجد نشسته بودیم و دعای کمیل می خواندیم فردی خبر آورد که در مزار شهدا نوری دیده می شود. به خانة خالة شهید که مشرف به مزار شهدا است رفتیم. دیدیم سه تا نور از سمت، مزار شهدا بلند شده است که یک نور به اول قبرستان و یک نور به آخر قبرستان و یک نور در جای خودش ثابت مانده است. کم کم آن سه نور به نزدیک هم آمدند و در کنار قبرستان به هم پیوستند درست همانند نور چراغ گنبد حضرت رضا (ع) روستا را بقدری روشن کرده بود که یک نفر اگر سوزنی را گم می کرد می توانست پیدا کند. اینها به هوا پرتاب می شد. سه تا، شش تا می شد و زمانیکه به زمین می آمد باز سه نور می شد، عدهای تعجب کرده بودند و تا فاصله چند متری نور رفته بودند و جرأت نکردند به آن نزدیک شوند و زنها هم گریه می کردند و گریه زنها باعث شده که نور کم نور شده و به قبور شهدا برگشت و اینجا فهمیدیم که راه شهدا، راه انبیاء بوده است انقلاب ما یک انقلاب واقعی و انقلابی است که انشاءالله بدست آقا امام زمان سپرده خواهد شد. • همرزم شهید میگوید : یک شب قبل از عملیات بود یادم نمیرود شهید سید هاشم حسینی دوش گرفته بود زمانی که از حمام بیرون آمد پیراهن خود را عوض کرده بود گفت : سید علی اکبر ! کفن را میبینی؟ من غسل شهادت کردهام و آمادهام تا به سوی معبودم بشتابم. عملیات شروع شد و سید هاشم به آرزویش رسید. به بیرجند برگشتم. پیکر مطهر شهید را تشییع کردیم. مدت کوتاهی گذشت شب جمعه بود که مراسم چهلم شهید در روستا برگزار میشد. ما داخل مسجد نشسته بودیم و دعای کمیل میخواندیم، فوری خبر آورد که از سمت مزار شهدا نوری بلند شده است و رفتیم به خانه شهید که مشرف بر مزار شهدا بود دیدیم 3 تا نور از سمت مزار شهدا بلند شده است. یک نور دیگر از اول قبرستان که همه به هم پیوستند و درست همانند نور چراغ گنبد حضرت رضا (ع) روستا را به قدری روشن کرده بود که اگر سوزنی گم میشد انسان میتوانست پیدا کند انواز به هوا پرتاب میشدو 3 نور 6 نور میشد زمانی که به زمین میآمد بازهمان 3 نور نمایانگر میشد. عدهای اشک میریختند و تا فاصله 6 متری نور رفته بودند و جرات نکردند به آن نزدیک شوند، وزنها همه گریه میکردند و گریه آنها باعث شد تا نور کم کم به طرف قبور برگردد و اینجا فهمیدیم که راه شهدا راه انبیاست و انقلاب ما یک انقلاب واقعی است که انشاءالله به دست امام زمان (عج)سپرده خواهد شد. «روحش شاد» • یکی از بستگان شهید می گوید: شبی خواب دیدم یک بیابان وسیعی است. هر چه چشم کار می کرد. انسان دیده می شد. میلیونها آدم در بیابان بودند. گمان کردم که صحرای محشر است صدایی به گوش می رسید که پیامبران اولوالعزم را معرفی می کرد و اسامی که می خواند مانند این که رژه بروند، همه رژه می رفتند و نام همه پیامبران را گفت تا اینکه نوبت رسید به ائمه و اسامی آنها را خواند و همه را معرفی کرد و اکثراً لباس خونین داشتند و سر بر بدن نداشتند یادم هست بنده در همین صف سید هاشم و سید خلیل را مشاهده کردم. روحش شاد باد • پدر شهید می گوید: روزی که شهید سید خلیل حسینی پسر خاله سید هاشم را دفن می کردیم. خیلی تحت تأثیر قرار گرفته بود و روحیه اش متحول شده بود و می گفت نباید سلاح سید خلیل را بر زمین بگذاریم و بعد از تشییع جنازه آن سید میخی در کنار مزارش کوبید و گفت: شهید خواهم شد و مرا اینجا کنار مزار سید خلیل به خاک بسپارید و به آن شهید وابستگی زیادی داشت و تحت تأثیر قرار گرفته بود که وصیت کرده بود مرا داخل قبر سید خلیل دفن کنید و نه در کنارش، که بعد از شهادتش پیکر پاکش را کنار مزار سید خلیل بخاک سپردیم. روحش شاد باد • پدر شهید می گوید: سحرگاه 21 ماه رمضان قبل از شهادت با همرزمان آن سحری خوردیم و تا اذان لحظاتی یاقی مانده بود، به دیوار تکیه داده بودم خوابم برد، دیدم آقایی نورانی یک دسته گل آورد و به من داد به همسرم گفتم که دسته گل را توی ظرف آبی بگذارید تا پژمرده نشود. ناگهان از خواب پریدم و گفتم «لا حول و لا قوه ال بالله» و خوابم را یادداشت کردم. صبح همان روز وقتی که بیرون می رفتم دیدم موتور سید هاشم که روز قبل برایش خریده بودم واژگون است. با اینکه درست گذاشته بودم این قضیه را نیز یادداشت نمودم. در ادامه رفتیم که با پدر سید خلیل مزار شهید را سیمان کنیم و قضیه را برای ایشان تعریف کردم و ایشان در جواب گفتند خیر است ان شاء الله نامه می آید. پدر سید خلیل همان روز به مادر سید هاشم گفته بود که خواب خطرناکی دیده است و 2 شب بعد نامه ای از فرزندمان رسید و من خوشحال شدم که خوابم تعبیر شد. در نامه نوشته بود که به عملیات می رویم، برای ما دعا کنید و دیگر برنگشت. و وقتی که تاریخ شهادت را دیدیم دقیقاً همان شبی بود که من این خواب را دیده بودم. روحش شاد باد • برادر شهید می گوید: وقتی که نیروهای بسیج جهت اعزام به جبهه فراخوانی شدند سید هاشم به خانه آمد و اجازه خواست، پدرم گفت: تو تجدید آورده ای و باید امتحان بدهی، گفت من 20 روز دیگر بر می گردم، و همین طور هم شد. پیکر مطهرش را بعد از 20 روز آوردند که مصادف با عید سیعد فطر (30/4/61) بود. برادر شهید می گوید: سال پنجم بویم که برای گرفتن عکس به بیرجند رفته بودم روز پنجشنبه بود، ایشان به من گفت بیا مزار شهدا و مبلغ ده تومان را خورد کردیم. شهید گفت: هر چه از این پول اضافه آمد با هم نصف می کنیم. به هر فقیری مبلغی دادیم و زمانی که برگشتیم 25 ریال مانده بود شهید 5/12 ریال به من داد و بقیه را برای خودش گذاشت. من با شوخی تقا ضای مبلغ بیشتری کردم. گفت: از وعده وفا و در اینجا صداقت خود را به اثبات رساند. روحش شاد • مادر شهید می گوید: وقتی سال اول دبیرستان بود و می خواست به جبهه برود ما او را منصرف کردیم و گفتیم که به جبهه کمک مالی می کنیم و شما درس بخوان تا بزرگتر شوی، بعد به جبهه خواهی رفت. او گفت: پول دشمن را نمی گشد، باید خودمان رو در روی دشمن قرار بگیریم. پول به جای خود مؤثر است و نیرو به جای خود، و جبهه آرزوی من است. مادر شهید در جایی دیگر می گوید: بعد از شهادتش یک شب خواب دیدم که با چند نفر از دوستانش خوشحال و سرحال برای جبهه کمک جمع آوری می کند. روحش شاد باد • مادر شهید می گوید: شبی خواب دیدم که رفته ام گلزار شهدا دیدم فرزندم می آید. تفنگ روی دوشش بود و پوتین ها را محکم بسته و لباس سبز غلیظ به تن دارد. پرسیدم: از کجا می آیی؟ جواب داد: رفته بودم دو نفر زندانی را آزاد کنم و این کار را انجام دادم. روحش شاد همچنین هنگامی که به مکّه مشرف شده بودم. روزی در چادر نشسته و مشغول خواندن دعا و راز و نیاز بودم که ناگهان سید هاشم با لباس احرام وارد چادر شد. و از طرف دیگر خارج شد دو مرتبه این آمد و رفت انجام شد در این هنگام گریه ام گرفت می خواستم با او شروع به صحبت کنم که دیگر او را ندیدم. • سید هاشم حسینی پدر شهید می گوید: در بیرجند به تحصیل (راهنمایی) که ادامه می داد پول بیشتری از ما می گرفت و من که یک روز مشکوک شده بودم او را تعقیب کردم و سر راهش ایستادم. او به هر فقیر و مستمندی که می رسید. مبلغی به آنها کمک می کرد. آن موقع متوجه شدیم که پول را در راه خدا خرج می کند بعد از آن هرچه پول می خواست به او می دادم. پدر شهید در جایی می گوید: سید هاشم به قدری تابع امام و دوستارش بود که من یک شب در خواب دیدم در کنار امام نشسته بود و خوشحال و با دقت به حرفهای ایشان گوش می داد. روحش شاد باد.[۱]