شهیدشجاعت علمداری مورجـانی
نام پدر :
محل تولد: مورجان ف ی روزآباد
تاریخ تولد: ۴۵/۴/۲
تاریخ شهادت: ۹۳/۴/۹
محل شهادت: سامرا، عراق
محل دفن: خانه خمیس منطقه سیاخ دارنگون شیراز
وصعبت تاهل: متاهل
تعداد فرزندان: ۳
زندگی نامه
شهید سرهنگ پاسدار خلبان ، شجاعت علمداری مورجـانی در دوم تیـر مـاه ۱۳۴۵ در روستای مورجان از توابع بخش میمند شهرستان فیروزآبـاد چشـم بـه جهان گشود .
او دوران طفولیت و کـودکی خـود را در همـین روسـتا و در کنـار خانوادهای مؤمن و مذهبی سپری کرد و سپس راهی دبستان شد. ایشان علاوه بر موفقیت در تحصـیل، از همـان اوان کـودکی در کارهای کشاورزی و دامداری به خانواده کمک می کرد . او پس از گذراندن مقطع ابتدایی ، به دلیل نبودنِ مدرسه ی راهنمـایی در مورجان و روستاهای مجاور، به مدرسه ی شـبانه روزی فیروزآبـاد رفـت و در آزمون ورودی آنجا با نمرات عالی پذیرفته شد. و دوران متوســطه را در رشــته ی علــوم تجربــی و در دبیرســتان مقدســی فیروزآباد با موفقیت سپری و سپس در آزمون ورودی دانشـگاه شـرکت کـرد و پس از طی مراحل مصاحبه و معاینه ی پزشکی ، در رشته ی خلبانی دانشگاه امام حسین (ع) اصفهان شروع به تحصیل کرد .
ایشان پس از اخذ مدرک لیسانس، لباس مقدس پاسداری را بر تن کرد و به عنوان پاسداری نمونه و ممتاز، به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست . سپس بعد از گذراندن چندین دوره ی تخصصی خلبـانی ، بـه عنـوان خلبـان بـالگرد در نیروی هوا نیرو سپاه پاسداران به خدمت مشغول شد. با ورود فناوری نوپای پهپاد به هوا فضا، شهید علمداری به همراه چند تن از خلبانان برتر انتخاب شدند تا دوره های لازم را آموزش ببینند .ایشان در سال ۱۳۸۲ ازدواج کردند و صـاحب سه فرزند شدند .
سرانجام شهید والامقام علمداری در نهم تیرماه ۱۳۹۳و در نبرد با داعش و القاعده، به هنگام دفاع از حریم اهل بیت (ع) در سامرای عراق و در جوار بارگـاه ملکوت ی امام حسن عسکری (ع) بر اثر ترکش خمپاره به شهادت رسید .
پیکر مطهر این خلبان شهید روز ۱۳ تیر در شیراز تشییع و روز ۱۴ تیر با مشایعت امت خداجو در روستای خانه خمیس منطقه سیاخ دارنگون شیراز به خاک سپرده شد.
خاطرات
خاطره ای از زبان همسر شهید :
قبل از عید ۹۳وقتی فهمیدم که پاسپورت گرفته است، به دلـم الهـام شـد که شهید می شود. حتی به یکی از همسایه ها هم گفتم که این بار دیگر علمـدارمن شهید می شود. گفت: «خدا نکند! چرا این طوری می گویی ؟» گفتم: «به دلـم افتاده و می دانم که شهید می شود .« وقتی که مأموریتش را نیمه تمام رها کرد و به خانه برگشت، ابتدا خوشحال شدم ولی وقتی فهمیدم که می خواهد به جنگ برود، به گریه افتادم و گفتم کـه به خاطر این بچه ها نرو. او دلداری ام داد در حالی که مـی دانسـتم او در اعمـاق وجودش به همه ی بچه های ایران فکر می کند. کار شـهید علمـداری و همکـارانش در عـراق، کنتـرل هواپیماهـای بـدون سرنشین در جوار ملکوتی حرم امام حسن عسکری (ع) بود. شـب آخـر، ابتـدا بـا همکارانش به زیارت می روند و سپس حدود ساعتی ازده شب به من زنگ زد. صدایش را که می شنیدم، به گریه مـی افتـادم. دسـت خـودم نبـود. داشـت دلداری ام می داد که صدای خمپاره ای شنیدم . از او پرسیدم : «ایـن صـدای چـی بود؟» گفت: «چیزی نیست… باور کن جایمان امن امن است .«
همان شب وقتی که صحبتش با من تمام شد، خمپاره ی دیگری می زننـد و او به شدت مجروح و به بیمارستان منتقل می شود. سرانجام در ساعت دو بامداد روح بی قرار او در جوار امام عزیزش، آرام می گیرد و به لقاءاالله می پیوندد.[۱]