شهید عباس علی پیروی
عباسعلی محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : پیروی تاریخ شهادت : 1362/05/18
نام پدر : غلامرضا مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : نجار یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشترضا ( ع )
محتویات
زندگینامه
سال 61 ، 18 سال بیشتر نداشت که لباس جنگ پوشید. 12 ماه در جبهه خدمت کرد. خیل یها اصرار کرده بودند به سپاه ملحق شود اما خودش گفته بود: «من با خدای خودم عهد کرد هام تا لحظ های که به فیض شهادت نائل م یشوم، یک بسیجی باقی بمانم. » همین شد که بسیجی ماند. عباسعلی از لحظه اعزام تا وقت شهادتش،
چندباری مجروح شد و به مرخصی آمد اما بالاخره 18 مرداد سال 62 در منطقه مهران به شهادت رسید. درباره چگونگی شهادتش چیز زیادی درخاطرمان نمانده، فقط آ نطور که از ه مرزمانش شنید هایم، در یک پدافند هوایی در منطقه کل هقندی، هدف خمپاره دشمن قرار م یگیرد و یک دست و یک پایش را از دست م یدهد. آن زمان
ما دو برادر در سپاه مشغول خدمت بودیم. خبر شهادت برادرمان را از همکارانمان در تعاون سپاه شنیدیم. آن روزها هنوز معراج شهدایی در کار نبود و برای تحویل پیکر اولین شهیدمان، به سردخانه بیمارستان قائم)عج( رفتیم. خاطرم هست که پای
قط عشده عباسعلی همراه پیکرش نیامده بود.خبر دادند که باید مراسم دفن پیکر را متوقف کنیدتا آن قطعه از پیکر هم برسد. مهمان دعوت کرده بودیم و نمی شد .
برای همین رفتم دفتر.ایت الله..شیرازی تاکسب اجازه کنم.ایشان گفتند پیکر
را دفن و وقتی قطعه قطع شده رسید، آن را هم در گوشه ای از مزارخاک کنید .
وصیت نامه
« من با خدای خودم عهد کرد هام تالحظ های که به فیض شهادت نائل م یشوم، یک
بسیجی باقی بمانم .
خاطرات
- یک روز خانمی به سر کار عباس علی آمد و از ایشان خواست تا به منزل آنها برود و جالباسی آنها را درست کند . بعد از این که شهید به منزل آن زن رفت متوجه شد که خانم بعد از ورود به خانه سر و وضعش را از قبل به کلی تغییر کرده و با حالتی نامناسب به داخل اتاقی که ایشان مشغول کار بودند آمده، شهید با مشاهده او دست و پایش شروع به لرزیدن کرد و کارش را نیمه تمام رها کرد و از آن جا بیرون رفت .
- یکی از همرزمان برادرم عباس علی نقل کرد: هنگامی که ایشان در عملیات مهران شرکت کرده بود موقع نماز صبح بر اثر اصابت ترکش خمپاره و قطع شدن یک دست و پا به شدت مجروح شدند و به علت خونریزی شدید به فیض عظیم شهادت نائل گشتند .
- هر زمان که عباس علی از جبهه به مرخصی می آمد در خانه نمی ماند و به پایگاه بسیج می رفت . با توجه به این که مادرم در آن زمان با عباس علی و برادر شهیدم محمدعلی زندگی می کرد و شهید محمدعلی در حال گذراندن دوران سربازی بود و مادر همیشه نه تنهایی زندگی می کرد با همه ی این احوال ایشان اکثر شبها را در محل پایگاه بسیج در جمع بسیجیان به سر می برد و می گفت : مادر من نمی توانم در خانه بمانم و باید در بین همرزمانم و یارانم باشم .
- زما نی که دو تا از برادرانم به جبهه رفته بودند با توجه به این که عباس علی در سن نوجوانی و جوانی بود ، اما هر زمان که تلویزیون صحنه هایی از جبهه و جنگ و رزمندگان پخش می کرد ایشان شروع می کرد به اشک ریختن و با خود می گفت : خداوندا مرگ مرا برسان که زنده نباشم من در این جا پشت جبهه به سر ببرم در حالی که جبهه نیاز به نیرو دارد . به هر حال با اصرار زیاد ایشان مجبور شدیم اجازه دهیم که به جبهه برود هر چه به او اصرار کردیم خدمتت که تمام شد برگرد ولی گفت : من با خدای خود عهد بسته ام تا زمانی که به من توفیق بدهد در جبهه بمانم تا این که شهید شوم . حتی هنگامی که در تیپ جواد الائمه علیه السلام بود هر چه اصرار کردم که ایشان پرونده پر کند و به عنوان کادر رسمی تیپ در بیاید قبول نکرد و گفت : می خواهم اگر خدا قبول کند بی نام و نشان خدمت کنم .
- وقتی که عباس علی برای آخرین بار به مرخصی آمده بود . به اتفاق ایشان به بهشت رضا رفتیم و آن قدر نسبت به شهدا احترام قائل بودند که با تواضع و فروتنی خاصی راه می رفتند قدم ها را کوچک بر می داشتند و مرتب ذکر می گفتند . و به من می گفتند : جای من هم همین جا است و آرزو دارم که بنام شهید در این مکان دفن شوم . با توجه به این که سالهاشت که از آن قضیه می گذرد هنوز قیافه و حالت ایشان جلوی چشم من است گویا هم اکنون در کنار من هستند .
- بعد از این که عباس علی به فیض عظیم شهادت نائل گشت یک شب او را در خواب دیدم که داخل یک تابوت است و آن را در بالای یک بلندی گذاشته اند ناگهان مشاهده کردم که دستش را از تابوت بیرون آورده و یک مشت خاک برداشت و بر روی زمین ریخت و گفت: محمدرضا ببین این دنیا مثل همین خاکها بی ارزش است و بعد از آن فهمیدم که شهدا دیدشان نسبت به دنیا همین است و هیچ گونه دلبستگی به دنیا نداشته اند .[۱]